Tuesday, January 24, 2012

 

آدم حواس جمعي هستم . اين خصيصه بارزم است. يعني در هر شرايط روحي و جسمي كه باشم ‌هيچوقت نشده كوچكترين جزئيات از زير چشمم دربروند، چيزي را اشتباها جاي ديگري نميگذارم ،‌ در سفرها نميشود كه چيزي را جابگذارم ‌يا موضوعي را از قلم بيندازم ، در كارم هم همينطور ، چيزي نيست كه فراموشم شود ، كه البته همه اش نتيجه همان سخت گيري بي حد و حصرم نسبت به خودم است ،‌همان حس جونده بهترين بودن ،‌كاملترين بودن و ... و ... و اين است كه توي خانواده يا محل كارم هميشه برنامه ريزي و برقرار كردن مسائلي كه نياز به دقت و وسواس هاي خاصي دارند برعهده من بوده و هست...

اين روزها اما ... عجيب حواسم پرت شده ،‌ نه بهتر بگويم حواسم را گم كرده ام و هرچي دنبالش ميگردم نميدانم كجا ولش كردم . اينقدر كه اگر بگويم چه بلايي برسر خودم آوردم همه تان رو در رويم هم نخنديد ،كلي پشت سرم خواهيد خنديد و قطعا سري هم بابت تاسف تكان خواهيد داد كه حيف شد ، طفلكي ‌جوون خوبي بودا. (كه البته قول داده ام كه هيچ جا اين مساله را نگويم و براي حفظ آبروي خودم هم كه شده ‌نميگويم) . بابتش هم هزينه مالي دادم ،‌هم هزينه زماني و هم هزينه فكري !

 از آن به بعد هي تلنگر ميزنم به خودم كه هي ! چه مرگته؟ ... راستش هيچوقت فكرش را هم نميكردم روزي اين اتفاقات براي من هم ميتواند بيفتد . شايد روزي من هم بشوم مثل يك آدم خيلي خيلي معمولي كه اشتباهات رايج عادي را مرتكب ميشود ، اينقدر كه حتي نان صبحانه را ببرم ،‌روي ميز بگذارم ،‌ كيسه فريز بردارم و كنارش بگذارم ،‌بعد بروم كيفم را بردارم و بزنم بيرون ... اين اتفاق اينقدر براي همه عجيب بوده كه از صبح دو تا تلفن داشتم كه : حالت خوبه ؟؟ ميخندم و قضيه رو با شوخي رفع و رجوع ميكنم ...

 بعد پيش خودم فكر ميكنم كه من حالم خوبه ؟ من چمه ؟ اين گيجي و منگي پس لرزه هاي حاصل از اتفاقات اخير زندگيمه ؟ نميدونم ... راستش ضعيف شدم يعني درصد حساسيتم رفته بالا ،‌ زود ميرنجم از چي يا از كي هم فرقي نداره ، شايد كرخت باشم. خودم را حس نميکنم... چرا حالم خوش نيست؟ چرا كسي مدام توي دلم رخت ميشورد و هي مي چلاند؟ دردم می آيد ...حس اش كرده اي ؟ درد دارد... انگار كه من بايد کاری می کرده ام و نکرده ام...

 پ ن: ناگفته هاي زيرنويس آدمها رو معمولا ميتونم با شاخكهام دريافت كنم و بخونمشون ،‌يعني قبل از اينكه طرفم بخواد حسش رو به زبون بياره تا ته خط رو به راحتي رفتم و ميدونم كه چي ميخواد بشه . اينه كه معمولا فرمون تو دست خودمه ،‌ از قبل تصميم ميگيرم چي ميخوام بگم يا چه عكس العملي ميخوام نشون بدم . البته زمانهايي هم بوده كه غافلگير شدم خب بالاخره خدا كه نيستم ... وقتهايي بوده كه با يك حرف ،‌يك جمله ،‌يك حركت غافلگيرانه كنترل اوضاع از دستم در رفته و مات و مبهوت موندم كه حالا چيكار كنم ... و راستيتش من عاشق اين مبهوت شدنم ،‌عاشق اينم كه احساساتم غافلگير بشن ،‌لذت ميبرم از اينكه اين روح سركش وحشي ام رو ميگيري توي چنگت و فشارش ميدي و نميگذاري كفت رو بخونم...

حالا تويي كه اينقدر اتفاقي سروكله ات پيدا شده تو زندگيم و زيرنويسهام رو از پشت تلفن هم ميخوني و دستم رو هي پشت سرهم رو ميكني، هي ذره هاي وجودم رو كشف ميكني و به خودم تحويلشون ميدي ... هم بهم لذت ميدي و هم ترس و من اين حس تلفيق شده رو دوست دارم ، ‌برام شيرينه و من رو اميدوار ميكنه به روزهاي پرهيجان پيش روم ...

 بگذار يك كمي هم من بد باشم ... به كجاي دنيا برميخوره ؟ ها؟

 پ ن:‌تو ميرقصي و من عاشق شدن رو ياد ميگيرم...

 

Tuesday, January 17, 2012

من خروجت را از خونم تحمل نمی کنم

از وقتي موضوع ازدواجش جدي شد هي عكسهاي فيس بوكش كم تر و كم تر شدند ... تا بالاخره عكس پروفايلش هم تبديل شد به يك عكس گل و بلبل خزان زده و دست آخر هم بعد از مدتها كشمكش صفحه فيس بوكش رو بست...  چند روز پيش شنيدم كه يك پروفايل جديد باز كرده با يك اسم مستعار... ناراحت شدم... نه اينكه حالا اصلا فيس بوك چيز مهمي باشه كه بود و نبودش آدم رو نابود كنه يا تاثيري توي روند زندگي آدم داشته باشه اما از اين ناراحتم كه ميبينم زورگويي هاي كاملا سنتي توي جامعه مدرن بين جوانهاي امروزي كه اصلا انتظارش رو نداري هم وجود داره و در برابرش صد البته كه پنهانكاري هاي خاص زنانه...

توي ذهن خودم تصور ميكنم كه تحت فشار باشم كه بين زندگيم و جلب رضايت همسر آينده ام و داشتن يك پروفايل توي فيس بوك بايد يكي رو انتخاب كنم... اول سعي ميكنم با حرف زدن طرف مقابلم رو قانع كنم اما وقتي نميشه ترجيحا بايد مورد اول رو انتخاب كرد... اما كمي كه گذشت خودم ميمونم و غرور تحقير شده ام و اينكه ميبينم با اين همه ادعا هيچ كاري نتونستم براي دفاع از هويتم بعنوان يك انسان مستقل بكنم و پا گذاشتم توي مسيري كه راه برگشتي هم نداره... واسه همين بخاطر اينكه به خودم ثابت كنم هنوز ميتونم براي خودم استقلال تعريف كنم و آزادي هاي تابعه اون رو هم بدست بيارم، يك پروفايل جديد ميشازم با يك اسم رمز كه بدونم " هنوز هم هستم"... " هنوز هم يك انسانم" ... " هنوز هم يك زنم"... "هنوز هم اراده دارم"...

پ ن: چيزهايی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببينی باز می آيند  
باز سنگين و بی رحم می آيند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گيرند
 و توی چشم و جانت می روند و همه وجودت را پر می کنند و آن را می ربايند
 که ديگر تو نمی مانی ، که ديگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی يا نخواهی ... 
آن ها تو را از خودت بيرون رانده اند و جايت را گرفته اند و خود تو شده اند  
ديگر تو نيستی که درد را حس کنی  ... تو خود درد شده ای

Monday, January 16, 2012

اونقدر محكم فشارم ميداد كه دادم در اومد و شايد هم نميدونم... يك جورهايي از ترس، بهش گفتم يواش... كبودم ميكني... گفت اصلا ميخوام كبود شي و دندن هاش رو تيز كرد براي پشت بازوم... جلوشو گرفتم و گفتم كه به بابام چي بايد بگم؟؟... دستم رو پس زد و غريد كه "جواب اون رو هم خودم ميدم" و كارش رو ادامه داد...

وقتي برگشتم، نه فقط پشت بازوم، تيكه تيكه بدنم كبود و قرمز بود... توي خونه كه به بهانه سرما خوردن وسط تابستون لباس پوشيده ميپوشيدم و توي جيم هم بادي هايي كه تا حالا دست بهشون نزده بودم رو به تن ميكشيدم... تا اينكه چشم هاي تيزبين و شيطونش اون روز  كبودي جايي رو ديد كه حتي خودم هم از وجودش بي خبر مونده بودم... سمت راست پشت گردنم در امتداد لاله گوش به اندازه دايرهاي به قطر پنج سانت كبودي رو به زردي داشت... وا رفتم... يعني تمام آدم هايي كه اين كبودي رو ديده و به روي خودشون نياورده بودند، توي ذهنم رژه ميرفتند... آه...

پ ن: حالم  كمي خراب است... بواسطه روزهاي زنانه ماهيانه و چالش جديدي كه اين ماه تجربه اش كردم... می‌خواهم حسابی حرف بزنم... كه بايد بداني در زندگي هر آدمي چرخه هايي هست مختص خودش... فکر کردن... نفس كشيدن... راه رفتن... غذا خوردن... حرف زدن... گوش دادن... خواندن... حس كردن... درد كشيدن... نوشتن... فهميدن... و عشق ورزيدن...

 توي تمام چرخه هايم رد حضورت پررنگ است... اين يعني كه من به شدت گرفتارت هستم و در اين گرفتاري گاهي نفس بريده، جان مي كنم... يعني نمي توانم تو را از خونم خارج كنم... يعني نمي توانم با خيال راحت زندگي ام را بكنم... اين است كه هيچوقت نمي خواسته ام حسرت هيچ چيزي از تو بر دلم بماند... و نمي گذارم كه اينطور بشود... اين را بفهم...


Wednesday, January 4, 2012


مشکلم اين است که ميبينم همه زرنگ شده‌اند... زرنگي نه درجهت خوب و مفيدش... تنها در جنبه خودبيني اش... كه مثلا تمام منافع در هر ماجرايي فقط به خودشان برسد... اين هرماجرايي از شغل و درس و دوستي ها و رابطه ها شروع ميشود تا برسد به اصل هاي زندگي...
اين نوع خاص زرنگي يعني اينكه مثلا بلدي چطوري هر چيزي و هركسي را دور بزني تا برسي به اينكه "ديدي شد؟؟" يا "‌ديدي من توانستم، چون من بهتر بودم" ... و اين وسط اين جملات احمقانه "خودت را باور كن"... "انرژي ها و توانايي هايت را دست كم نگير"... "تو از همه برتري"... "تو ميتواني"... هم حالم را از همه چيز بيشتر بهم ميزند...

اين القاء  مداوم حس خوبرتر بيني بي هيچ دليلي و نپذيرفتن برتري ها و توانايي هاي ديگران از سوي ديگر نتيجه اش چه ميشود؟ اينكه بيفتيم به مبارزه هاي منفي... بطور عاميانه تر بگويم: زيرآب زني... حالا در هر زمينه اي كه تويش احساس كمبود ميكنيم نسبت به ديگران... مهارت، حرفه، تحصيل، هنر، رابطه ها... هر چي... هرچي...به جاي اينكه اندك زحمتي به خودمان بدهيم و ديگري موفق تر را براي خودمان انگيزه و الگوي پيشرفت كنيم، ميافتيم به جانش كه او را به جايي بكشيم تا بلكه خودمان كمي به چشم بيايم... خب اينقدر هم نادان هستيم كه به فكرمان نرسد، يك روزي بالاخره زرنگ تر از ما هم پيدا ميشود... نمي شود؟؟... آدميت مان كجا رفته؟؟ نميدانم...

اصلا نميدانم توي اين وانفسايي كه در اين شهر خاكستري نكبت زده، درش گير افتاده ايم... انتظار آدميت داشتن از ديگري و حتي خودم چقدر از ايده آل گرايي فاصله دارد... واقع گرايانه هست اصلا؟؟

پ ن: بعد ميبيني كه تو بازنده اي... چون زرنگ نبوده اي... نيستي... تو باخته اي... چون همه از تو توقع زرنگي داشته اند... و تو... ساده بودي... ساده اي...