Monday, January 16, 2012

اونقدر محكم فشارم ميداد كه دادم در اومد و شايد هم نميدونم... يك جورهايي از ترس، بهش گفتم يواش... كبودم ميكني... گفت اصلا ميخوام كبود شي و دندن هاش رو تيز كرد براي پشت بازوم... جلوشو گرفتم و گفتم كه به بابام چي بايد بگم؟؟... دستم رو پس زد و غريد كه "جواب اون رو هم خودم ميدم" و كارش رو ادامه داد...

وقتي برگشتم، نه فقط پشت بازوم، تيكه تيكه بدنم كبود و قرمز بود... توي خونه كه به بهانه سرما خوردن وسط تابستون لباس پوشيده ميپوشيدم و توي جيم هم بادي هايي كه تا حالا دست بهشون نزده بودم رو به تن ميكشيدم... تا اينكه چشم هاي تيزبين و شيطونش اون روز  كبودي جايي رو ديد كه حتي خودم هم از وجودش بي خبر مونده بودم... سمت راست پشت گردنم در امتداد لاله گوش به اندازه دايرهاي به قطر پنج سانت كبودي رو به زردي داشت... وا رفتم... يعني تمام آدم هايي كه اين كبودي رو ديده و به روي خودشون نياورده بودند، توي ذهنم رژه ميرفتند... آه...

پ ن: حالم  كمي خراب است... بواسطه روزهاي زنانه ماهيانه و چالش جديدي كه اين ماه تجربه اش كردم... می‌خواهم حسابی حرف بزنم... كه بايد بداني در زندگي هر آدمي چرخه هايي هست مختص خودش... فکر کردن... نفس كشيدن... راه رفتن... غذا خوردن... حرف زدن... گوش دادن... خواندن... حس كردن... درد كشيدن... نوشتن... فهميدن... و عشق ورزيدن...

 توي تمام چرخه هايم رد حضورت پررنگ است... اين يعني كه من به شدت گرفتارت هستم و در اين گرفتاري گاهي نفس بريده، جان مي كنم... يعني نمي توانم تو را از خونم خارج كنم... يعني نمي توانم با خيال راحت زندگي ام را بكنم... اين است كه هيچوقت نمي خواسته ام حسرت هيچ چيزي از تو بر دلم بماند... و نمي گذارم كه اينطور بشود... اين را بفهم...


No comments:

Post a Comment