من خروجت را از خونم تحمل نمی کنم
از وقتي موضوع ازدواجش جدي شد هي عكسهاي فيس بوكش كم تر و كم
تر شدند ... تا بالاخره عكس پروفايلش هم تبديل شد به يك عكس گل و بلبل خزان زده و
دست آخر هم بعد از مدتها كشمكش صفحه فيس بوكش رو بست...
چند روز پيش شنيدم كه يك پروفايل جديد باز كرده با يك اسم
مستعار... ناراحت
شدم... نه اينكه حالا اصلا فيس بوك چيز مهمي باشه كه بود و نبودش آدم رو نابود كنه
يا تاثيري توي روند زندگي آدم داشته باشه اما از اين ناراحتم كه ميبينم زورگويي
هاي كاملا سنتي توي جامعه مدرن بين جوانهاي امروزي كه اصلا انتظارش رو نداري هم
وجود داره و در برابرش صد البته كه پنهانكاري هاي خاص زنانه...
توي ذهن خودم تصور ميكنم كه تحت فشار باشم كه بين زندگيم و جلب
رضايت همسر آينده ام و داشتن يك پروفايل توي فيس بوك بايد يكي رو انتخاب كنم...
اول سعي ميكنم با حرف زدن طرف مقابلم رو قانع كنم اما وقتي نميشه ترجيحا بايد مورد
اول رو انتخاب كرد... اما كمي كه گذشت خودم ميمونم و غرور تحقير شده ام و اينكه
ميبينم با اين همه ادعا هيچ كاري نتونستم براي دفاع از هويتم بعنوان يك انسان
مستقل بكنم و پا گذاشتم توي مسيري كه راه برگشتي هم نداره... واسه همين بخاطر
اينكه به خودم ثابت كنم هنوز ميتونم براي خودم استقلال تعريف كنم و آزادي هاي
تابعه اون رو هم بدست بيارم، يك پروفايل جديد ميشازم با يك اسم رمز كه بدونم
" هنوز هم هستم"... " هنوز هم يك انسانم" ... " هنوز هم
يك زنم"... "هنوز هم اراده دارم"...
پ ن: چيزهايی هست که هر چه هم که نخواهی شان
ببينی باز می آيند
باز سنگين و بی رحم می آيند و خود را روی تو می
افکنند و گرد تو را می گيرند
و توی چشم و جانت می روند و همه وجودت را پر می
کنند و آن را می ربايند
که ديگر تو نمی مانی ، که ديگر تو نمانده ای که آن
ها را بخواهی يا نخواهی ...
آن ها تو را از خودت بيرون رانده اند و جايت را
گرفته اند و خود تو شده اند
ديگر تو نيستی که درد را حس کنی ... تو خود درد شده ای
No comments:
Post a Comment