Friday, March 27, 2015

 

يک دست لباس ورزشي تازه خريده ام و راستش توي اين دنيا هيچ چيز به اندازه پوشيدن لباس ورزشي هايي كه دوستشان دارم من را سر حال و سر شوق و سر زندگی نمی آورد... همين جوری که دارم خودم را با اين لباس توي آينه اتاقم ورانداز ميكنم و هي به چپ و راست ميچرخم، فکر می کنم هيچ چيز هم به اندازه دل کندن از تو برايم سخت نيست. اينكه بايد تو را و دوست داشتنت را در خودم بميرانم... 
 
بعد با همان لباس ورزشي ام كه بدجوری سر حالم آورده، همين جوری که مينشينم روی تختم و هوای پائيزي خنك را استنشاق ميکنم هی بايد حواسم را پرت كنم از اينكه بين همه آدمهاي عالم من دلتنگ همانی هستم که پانزده هزار كيلومتر از من دور است. كه ديگر دستم بهش نمی رسد ... و صدايم هم ...
بعد كه دارم لباس دوست داشتني ام را توي كيفم ميگذارم كه فردا ببرمش باشگاه، ‌دارم فكر ميكنم حالا که دستم بهش نمی رسد اما ميخواهم چشمهايم را روي خودخواهي و حسادت هام ببندم و به اين فكر كنم كه دنيايش آرام آرام است تا حس خوبی داشته باشم ... ميداني ؟ حس چرخيدن پاشنه دنيا براي کسی که دوستش دارم, كسي كه بودنش تمام و تنها دلخوشي  زندگي ام است، حس خوبی ست ، دست کم حالا که دراز كشيده ام كف اتاق و باد می وزد و نوازش می کند پوستم را ... بيچاره دلم ، چاره ديگري هم دارد مگر؟


فرداش دلم داشت خفه ميشد از بعداز ظهري جمعه... طبق خيلي معمولهاي اون روزا تنها بودم ... من با تنهايي خودم بلدم چطوري حال كنم و خوش باشم اما بعضي وقتها حال و هوايت دونفره است يعني بايد كسي باشد تا باهاش حرف بزني، نه هر كسي ها،‌ محرم بايد باشد كه حرفت را بفهمد ... آن روزها محرم هايم از من دور بودند ... بواسطه شرايطي كه داشتم ازشان فاصله گرفته بودم و نزديكتر شده بودم به مركز وجودي خودم يعني كه باز هم تنها مانده بودم و حرف داشتم و هيچكس هم نداشتم كه باهاش حرف بزنم و اين حس خوبي نيست... حتي اين را هم يادم هست كه آنموقع فكر كردم كه كاش ماشينم را نفروخته بودم كه حداقل دوتايي ميزديم بيرون و از تنهايي در ميومدم ...

حالا بيش از يكسال از آن ماجرا رفته ... ميخواهم بگويم كه اينكه با كسي حرف داشته باشي، ‌نه ... نه لزوما با كسي، فقط حرف داشته باشي و شرايطت طوري پيش برود كه حرفهايت را نتواني بگويي، يا ‌نگويي و نگهشان داري توي خودت ... يكروزي يك جايي ميايد كه همين حرفها خفتت ميكنند كه دينت را به ما ادا نكرده اي، به ما بدهكاري بابت نگفتنمان به كسي كه صاحبشان بود، به گوشي كه بايد ميشنيدمان ...

بعد هم ميخواهم بگويم كه اگر حرفي توي دلتان هست، اگر كسي هست كه تشنه گفتن حرفهايتان به او هستيد، اگر گوشي هست كه دلتان ضعف ميرود خودتان را آهسته آهسته درش زمزمه كنيد،  اگر ماماني،‌ بابايي، برادري، خواهري،‌ دوستي، معشوقي، چه ميدانم همسايه اي حتي هست توي زندگيتان كه توي فكر و خيالتان باهاش حرف ميزنيد و بهش كه ميرسيد لال ميشويد،‌ تو رو خدا تو رو به جان هركي دوستش داريد تو رو هرچي ميپرستيد ... يك لحظه هم درنگ نكنيد ... اينقدر فكر الكي نكنيد، به جريان بيندازيد اين حرفهاي ماسيده لامصب را ... كه آدمها نياز دارند به گفتن و به شنيدن هم ... كه اين زندگي خيلي كوتاهتر از آني است كه بخواهي حرفهايت را توي دلت نگه داري تا بپوسند...

پ ن: اول از همه با خودم هستم ...
 
پ ن: ماه ديشب رو كه دعوتتون كردم به ديدنش ... ديدين؟

پ ن: توي اين هواي الان چي به اندازه يك عاشقي ديوونه ميچسبه؟

بعد نوشت : عاشقان به هم ميرسند ... اگر خطا كنند  …
 

Thursday, March 5, 2015

 

 ميدانيد؟ بايد توي زندگي كاملا جدي و رسمي روزمره تان بهانه هاي احمقانه کوچکی داشته باشيد که ديگران برايتان اينطور تعبيرش كنند: اي ديوونه !  ... نميدانيد چه به آدم ميچسبد اين ديوونگي !!
‌امتحانش كنيد ... ضرر نميكنيد...
 
پ ن: جای ديگری دنبالت نميگردم، تو همين جايي ... همين جا كه هيچ فكرش را هم نميكردم ... حتي توي همين كتابي كه برايم خريده اي ... كه ميخوانمش اين روزها ... كه چه دوستش دارم ...  تو ... همين جايي!


پ ن: غربزده عقده اي هم خوتونيد، خب حالا چند تا عنوان انگليسي گذاشتم واسه پستهام ... چي شده مگه؟  
 
نه كلامي به مثابه مصداقي، كه صوتي ... به نشانه رازي
در جواب سؤالت لبخند زدم فقط ... بعد كه سرت را بردي پائين،‌ توي تاريكي سقف را نگاه كردم و اشكهام ريختند روي گونه هام و بعد هم روانه گوشهام شدند ... بس كه تعارض دارم توي خودم ... تو نديدي اشكهايم را ... سرت را كه دوباره بلند كردي پاكشان كرده بودم ... تاريك بود ... تو نديدي كه دارم با تو غم و شادي را در يك لحظه ميچشم ... لذت و درد را ... بعد كه دوباره پرسيدي اينبار خنديدم ... به گمانم هنوز هم تاريك بود كه نديدي چه بي بهانه ميترسم از اين حرفها،‌ عطرها،‌ رنگها و لحظه هايي كه دارند راز ميشوند توي من ...

پ ن: چندان دخيل مبند كه بخشكاني ام از شرم ناتواني خويش...

Sunday, March 1, 2015

توي همان يكربع اول كلاس بود كه بحث شروع شد و تمام وقت رو پر كرد... ماجرا از اينجا شروع شد كه هركسي شروع كرد به گفتن اينكه تعطيلاتش رو چطور گذرونده... طبعا همه بچه ها بدون استثنا سفر شمال داشتند و بعضا جاهاي ديگه هم بهش اضافه شده بود... نوبت به من كه رسيد گفتم تهران بودم و از پنجم فروردين هم رفتم سركار و بچه ها هم گفتن اي واي و بحث علاقه به كار و رشته تحصيلي شروع شد و ادامه پيدا كرد تا رشته تحصيلي... من اما زياد راجع به اين موضوع حرف نزدم... چي ميخواستم بگم؟

كه دوست داشتم هنر بخوانم اما افتخار خانوادگي مان از طريق پدر و مادرم نگذاشت... آن موقع‌ها هنوز فرزند سالاري و توي روي پدر و مادر ايستادن و پافشاري روي خواسته ها زياد مد نبود... پس نشد كه برم رشته هنر... مادر و پدرم آرزويشان بود دكتر بشوم و تخصصم را جراحي زنان بخوانم... ميتوانستم براحتي از پسش برآيم چون خودم را و علايقم را خيلي خوب ميشناختم... اما لج كردم... گفتم خواسته من كه نشد، پس خواسته شما هم نميشود... رفتم سراغ بدترين گزينه... رشته رياضي كه نه با روحيه ام جور بود و نه با علائقم سازگاري داشت...  تنها درسي را كه دوست داشتم هندسه بود، بقيه را يا حفظ ميكردم يا سرسري و الكي ياد ميگرفتم كه الان حتي يك كلمه شان هم يادم نيست...

براي كنكور سه هفته درس خواندم، کنکور رياضی دادم و رتبه ام خيلي خوب شد... رتبه زبانم عالي شده بود... بعنوان آخرين تلاشها ‌خواستم زبان بخوانم اما خنديدند و گفتند نه!! آن يكي ها آنطور و آنوقت تو بروي زبان بخواني كه چه؟... " كه چه" ها كار خودش را كرد و رفتم مهندسي خواندم... يكبار يك راننده تاكسي گفت: الان گردن هر گربه را كه بگيري بپرسي چه كاره اي؟ ميگويد مهندس!! راست ميگفت...
 ما مهندس هاي اين دوره به اندازه همان گربه ها هم تكليف خودمان را با زندگي حرفه اي مان نميدانيم!! ‌راست ميگفت...
توي دانشگاه به ترم هاي دوم و سوم نرسيده فهميدم آدم مثل من در اطرافم زياد است، اما قرار نيست كسي جا بزند... نود و نه درصد بچه ها با اينكه رشته شان را خيلي دوست نداشتند اما مصمم بودند كه راهي را كه شروع كرده اند، تمام كنند تا دهن خيلي ها بسته شود و بعد بيفتند توي مسيرهاي دلخواه خودشان... الان توي فيس- بوك-  ميبينم شان كه يكي رفته فرانسه سينما خوانده، آن يكي رفته كانادا بيزينس خوانده، ديگري توي اطريش نقاشي خوانده،  آن ديگري توي دانمارك عكاسي خوانده و براي مجله اي عكسهاي فوق العاده ميگيرد... آن يكي همين جا توي ايران نويسنده شده و چندتا ستون پرخواننده توي فلان مجله دارد... 

راستش را بگويم حسادت ميكنم بهشان... چون من هم مثل آنها خيلي مصمم درسم را تمام كردم اما نشد كه بروم دنبال دلخواسته ام... تنها حركت مفيد اين سالهايم ورزشم بوده... ايندفعه اما غم نان بودكه نگذاشت... بايد به سهمي، به جايگاهي كه خودم ميخواستم و خانواده ام نميتوانست به من بدهد، ميرسيدم... پس افتادم پي كار... توي كار، نه انتگرال و حد، نه كريستالوگرافي و ترموديناميك، نه استاتيك و خواص شيميايي و مكانيكي و نه هيچ كدام از اين كوفت ها به دردم نخورد... چيزهايي لازم بود كه من درش لنگ ميزدم... تازه انگار وارد يك دانشگاه جديد شده بودم... شروع كردم به يادگرفتن... جامعه شناسي... آدم شناسي... خود شناسي... و درنهايت اينكه توي اين همه سال درس خواندن هيچ چيز به درد بخوري جز كتابخواني بيوقفه ام توي كوله بارم نداشتم...
  

گاهي فكر ميكنم اگر هنر خوانده بودم، توي يك تخصصش حرفه اي شده بودم و در بقيه هم اندك دستي داشتم، آيا آدم بهتري بودم؟... هيچ معلوم نيست... بقول دوستي ميشود يك مهندس هنرمند هم بود... مهندسي كه نقاشي ميكند، مهندسي كه سه تار ميزند، مهندسي كه مينويسد... بله... ميشود... اما نميشود روزهاي هدر رفته را كه به سختي گذشته اند، بازگرداند... نميشود همه اين "چيز" ها را كه با چنگ و دندان براي داشتنش جان كنده ام، به همين راحتي رها كرد و رفت... نميشود... اين بار
 هم غم خودم است كه نميگذارد... مي فهميد كه؟...
پ ن: چيزهايی هست خيلی بدتر از تنهايی، اما سال ها طول می کشد تا اين را بفهمی... وقتی هم که آخر سر می فهمی اش ديگر خيلی دير شده
و هيچ چيز بدتر از خيلی دير فهميدن نيست...
سوختن در آب ، غرق شدن در آتش/ چارلز بوکوفسکی