يک دست لباس ورزشي تازه خريده ام و راستش توي اين دنيا هيچ چيز به اندازه پوشيدن لباس ورزشي هايي كه دوستشان دارم من را سر حال و سر شوق و سر زندگی نمی آورد... همين جوری که دارم خودم را با اين لباس توي آينه اتاقم ورانداز ميكنم و هي به چپ و راست ميچرخم، فکر می کنم هيچ چيز هم به اندازه دل کندن از تو برايم سخت نيست. اينكه بايد تو را و دوست داشتنت را در خودم بميرانم...
بعد با همان لباس ورزشي ام كه بدجوری سر حالم آورده، همين جوری که مينشينم روی تختم و هوای پائيزي خنك را استنشاق ميکنم هی بايد حواسم را پرت كنم از اينكه بين همه آدمهاي عالم من دلتنگ همانی هستم که پانزده هزار كيلومتر از من دور است. كه ديگر دستم بهش نمی رسد ... و صدايم هم ...
بعد كه دارم لباس دوست داشتني ام را توي كيفم ميگذارم كه فردا ببرمش باشگاه، دارم فكر ميكنم حالا که دستم بهش نمی رسد اما ميخواهم چشمهايم را روي خودخواهي و حسادت هام ببندم و به اين فكر كنم كه دنيايش آرام آرام است تا حس خوبی داشته باشم ... ميداني ؟ حس چرخيدن پاشنه دنيا براي کسی که دوستش دارم, كسي كه بودنش تمام و تنها دلخوشي زندگي ام است، حس خوبی ست ، دست کم حالا که دراز كشيده ام كف اتاق و باد می وزد و نوازش می کند پوستم را ... بيچاره دلم ، چاره ديگري هم دارد مگر؟
فرداش دلم داشت خفه ميشد از بعداز ظهري جمعه... طبق خيلي معمولهاي اون روزا تنها بودم ... من با تنهايي خودم بلدم چطوري حال كنم و خوش باشم اما بعضي وقتها حال و هوايت دونفره است يعني بايد كسي باشد تا باهاش حرف بزني، نه هر كسي ها، محرم بايد باشد كه حرفت را بفهمد ... آن روزها محرم هايم از من دور بودند ... بواسطه شرايطي كه داشتم ازشان فاصله گرفته بودم و نزديكتر شده بودم به مركز وجودي خودم يعني كه باز هم تنها مانده بودم و حرف داشتم و هيچكس هم نداشتم كه باهاش حرف بزنم و اين حس خوبي نيست... حتي اين را هم يادم هست كه آنموقع فكر كردم كه كاش ماشينم را نفروخته بودم كه حداقل دوتايي ميزديم بيرون و از تنهايي در ميومدم ...
حالا بيش از يكسال از آن ماجرا رفته ... ميخواهم بگويم كه اينكه با كسي حرف داشته باشي، نه ... نه لزوما با كسي، فقط حرف داشته باشي و شرايطت طوري پيش برود كه حرفهايت را نتواني بگويي، يا نگويي و نگهشان داري توي خودت ... يكروزي يك جايي ميايد كه همين حرفها خفتت ميكنند كه دينت را به ما ادا نكرده اي، به ما بدهكاري بابت نگفتنمان به كسي كه صاحبشان بود، به گوشي كه بايد ميشنيدمان ...
بعد هم ميخواهم بگويم كه اگر حرفي توي دلتان هست، اگر كسي هست كه تشنه گفتن حرفهايتان به او هستيد، اگر گوشي هست كه دلتان ضعف ميرود خودتان را آهسته آهسته درش زمزمه كنيد، اگر ماماني، بابايي، برادري، خواهري، دوستي، معشوقي، چه ميدانم همسايه اي حتي هست توي زندگيتان كه توي فكر و خيالتان باهاش حرف ميزنيد و بهش كه ميرسيد لال ميشويد، تو رو خدا تو رو به جان هركي دوستش داريد تو رو هرچي ميپرستيد ... يك لحظه هم درنگ نكنيد ... اينقدر فكر الكي نكنيد، به جريان بيندازيد اين حرفهاي ماسيده لامصب را ... كه آدمها نياز دارند به گفتن و به شنيدن هم ... كه اين زندگي خيلي كوتاهتر از آني است كه بخواهي حرفهايت را توي دلت نگه داري تا بپوسند...
پ ن: اول از همه با خودم هستم ...
پ ن: ماه ديشب رو كه دعوتتون كردم به ديدنش ... ديدين؟
پ ن: توي اين هواي الان چي به اندازه يك عاشقي ديوونه ميچسبه؟
بعد نوشت : عاشقان به هم ميرسند ... اگر خطا كنند …