Monday, August 31, 2026

 


معمولا زیاد خواب میبینم. با اینکه مدت هاست درست و حسابی نمیتونم بخوابم، که تمام تنطیمات شیمیایی و فیزیکی وجودم رو بهم ریخته، اما تقریبا شبی نیست که توی همون بازه های کوتاهی که مثلا قراره مغزم خاموش بشه، خواب نبینم. لحظه ای هم که بیدار میشم معمولا یادم هستن، ولی چند ساعت بعد بکلی از ذهنم پاک شدن.

اما بعضی از این خواب ها، که با چک کردن ساعت میدونم که مدت شون هم کوتاهه، اینقدر تلخ، عذاب آور و دردناک هستن که درد و غم فیزیکی رو که توی خواب داره برام اتفاق میفته رو در دنیای واقعی هم حس میکنم و با شدت اون ها از خواب بیدار میشم. که خب این چند هفته اخیر تعداشون زیادتر شده. از حد توان و تحمل من خارجه که بار نا آرامی هام رو حتی توی خواب هم بدوش بکشم، اون هم با این شدت.

چیزهایی رو که نمیتونم عوض شون کنم، سعی میکنم با تلاش و تمرین مداوم مواجهه بهتری باهاشون داشته باشم یا حتی یک جورایی بهشون سامون بدم، اما از اونور، گاهی هم مچ خودمو میگیرم که باز بدجور دارم در برابرشون دست و پا میزنم، معمولا هم اون وقت هایی که افتادم توی گرداب یا خیلی نزدیکم به غرق شدن ... که اصلا تکرار خوشایندی نیست مخصوصا بعد از اون همه تاوان و تلخی که الردی بابتشون هزینه دادم.

کاری که توی مسیر بیشتر آگاه شدن از درونم خیلی بهم کمک میکنه اینه که یک سالی هست که زیاد توی آینه بخودم و حالات صورت و بدنم نگاه میکنم. با دقت نگاه میکنم نه اینکه فقط ببینم. میبینم که مثلا بعد از این کابوس ها، چقدر ترسیده و مضطربم. یا بعد از اینکه کسی که توقعش رو ندارم زیر پام رو خالی میکنه، چقدر گم شده و تنهام.

توی آینه نگاه کردن، بهم یاد داده از خودم بپرسم چرا؟ و بعد بگردم دنبال جواب هاش. که زمان میبره و اغلب هم باید لایه های خاک گرفته خودم رو کند و کاو کنم، آزار دهنده هم هست چون تو این مسیر ویرانه‌هایی رو دیدم که مسلما خودم هرگز انتخاب شون نکردم. و این دردناکه، اونقدری که بعضی هاش هم به خواب هام میرسن حتی. اما این رو هم یاد گرفتم که از این بدتر، اینه که کاری نکنم.  همون راهی رو برم که فقط ادامه داده باشم. پس میگردم تا به جواب های حقیقی و ملموس برسم که گفتم، خیلی هم لزوما سریع و سرراست نیستن.

ته تهش هر بار که به چشم های بی‌دفاع‌ خودم توی آینه نگاه میکنم، وقتی بی هیچ پرده ای گردابی که در درونم درجریان داره رو میبینم، میدونم که برای فرو نرفتن توی این گرداب، باید دست از شنا کردن برندارم. چون بخودم قول دادم دیگه فقط و فقط باغبون باغچه کوچیک خودم باشم نه جان فشان شکوفه های باغ  دیگران.

Tuesday, August 18, 2026

 

همش یک خشم و بغضی دارم توی وجودم. نه اینکه بخوام  خالی اش کنم روی کسی اما خیلی چیزهایی که میتونستم بپذیرم شون و بخودم بگم حالا مهم نیست، یا چشمم رو روشون ببندم، الان دیگه عین سوزن هی به بادکنک توی سرم توک میزنن، اینقدر که بخواد بترکه.

این چیزای ساده و به ظاهر بی اهمیت رو دارم هر روز با خودم میبرم تو روزمرگی هام، حرف زدن، کار کردن، رانندگی، غذا خوردن، خرید کردن، رابطه، آشپزی، آخر هفته ها و ... و ... و ...  که خیلی انرژی مضاعف ازم میگیره چون هم سنگینن و هم مدام سیخونکم میزنن و هم همش یک گزگز بیخودی توی سرم درست میکنن که باید بگردم با جهان و با خودم و با آدم ها دنبال چیزهایی برای صلح بگردم! نمیدونم میتونم منظورمو بگم یا نه؟

 اینکه همش میخوام همه رو بدرم چون بیشعورن، چون درست تربیت نشدن، چون آداب اولیه هیچ کاری رو بلد نیستن یا هرچی. بعد از اونجاییکه خیلی وقته دیگه نمی خوام معلم کسی باشم و چیزی به کسی یاد بدم، بجاش یک خط کش برمیدارم و توی سرم اینقدر محکم به کف دست و پاشون میزنم که دلم خنک بشه، علتش هم ساده است:این جانور دوپایی که ما باشیم، وقتی درد داریم و زخم خورده ایم، خیلی سخت است مثل آدم رفتار کنیم. همینجاست که میگم هی باید بگردم دنبال یک چیزهایی برای صلح با آدم ها و جهان. 

یا همین زنده بودن ساده برای من (ما)، برای دیگران از بیرون انگار که یک پر کاه باشه، اما خب نه! همین پر کاه را اگر فوت کنم سمت شون، عین یک طوفان براشون عمل میکنه، بی هیچ اما و اگر. نه اینکه بی ظرفیت باشن، بلکه عموما تاب فهمش را ندارن چه برسد باینکه لازم باشه باهاش مواجهه بشن یا همزیستی کنن. خب، آدمیزاد برای چنین وضعیتی طراحی نشده اصولا، و باز سوزن دردناکش این است که برای ما هم باید همینطور میبود و باشد ( لابد باز هم اصولا)

 احساس میکنم همین که دارم زنده می مونم و روی آب نگه داشتم هنوز خودمو، هم یک خط و خش هایی روم انداخته و هم یکجور عیار قشنگ و غم انگیز مضاعفی به زیستنم داده. نمیدونم جای افتخار داره یا چی، ولی راستش زورم هم نمیرسید و نمی رسد بیشتر از این. 

Tuesday, August 11, 2026

 

 بعد از حدود یک دقیقه تلاش برای پیدا کردن کلمات درست و تلاشی مضاعف برای ادا کردن شون، در جواب سوالم که ازش پرسیده  بودم مامان جونم، حالت چطوره؟ بسختی و خیلی سنگین، فقط گفت: مامان دیگه مامان نیست... و خب من گرچه که انکار میکنم و سعی میکنم چرت و پرت گویان بهش روحیه بدم و حتی بخندونمش، بمحض اینکه تصویر برمیگرده سمت بابا، برخلاف قولی که بخودم دادم، دیگه نمیتونم جلوی اشک هام رو بگیرم...

تا صبح همین چند کلمه توی مغزم رژه میرن. بعد از ده سال - و فکر میکنم هیچوقت- برام عادی نشه که ببینم یک تار مو از سرشون کم بشه. هر روز بیشتر و بیشتر میفهمم چقدر بهشون نیاز دارم و چقدر هنوز ریشه هام بهشون گره خورده است. حالا هم دارم ذره ذره آب شدنشون رو میبینم و با هر تماس یک تیکه از وجود منم انگار تموم میشه. یکجوری تموم میشه که با هیچکدوم از دستاویزهایی که تو این سالها یاد گرفتم بهشون چنگ بندازم تا پرت نشم تو قعر تاریکی، نمیتونم ترمیم شون کنم.

چیزی روم جواب نمیده فعلا، کاش حداقل زندگی ارزش این همه رنج مداومی که بخاطر هیچی بر ما تحمیل شده رو داشته باشه .


Monday, August 10, 2026

 


بقول صادق هدایت:تاریخ تکرار میشود چون بیشرفی و پدرسوختگی های بشر همواره تکرار میشود.

با دیدن اخبار حس اضطرابی مزمن همه وجودم را میگیرد و خاطرات تلخ و ترسناکی برایم زنده میشود. آنروزها همه مردم از پیر و بچه و جوان و زن و مرد، از هر راهی که بلد بودند میخواستند با جان و مال و ناموس از داشته ها و نداشته های شان دفاع کنند. شاید هم از ته مانده آرزوی هایشان که داشت از لابلای انگشت های شان لیز میخورد... چون بنظرم تازه داشتند میفهمیدند چه دسته گلی به آب داده و در چه چاه لجنی گیر انداخته اند خودشان و بقیه را. و با این کارها میخواستند کمی زمان بخرند که کمتر یا دیرتر فرو بروند، چمیدانم یا شاید هم وجدان شان را  کمی آسوده تر کنند!  

بهرحال بعد از غریب به سی و اندی سال از آن جنگ، حالا دیگر این خبرها نیست. چون همه ما تا خرخره در لجن اسیریم، اینجا و آنجای دنیا هم ندارد. و خب... من  یکی شخصا خیلی اعصاب جنگ و بمب و ویرانی و این جیزها را دیگر ندارم، از بس خسته و فرسوده شده ام بخاطر تاوان دادن های بیوقفه و بی دلیل. خوب هم میدانم به هیچ چیز و هیچ کس جز خودمان چشم امیدی نباید داشته باشیم. که خب همین "خودمان"  راستش را بخواهید زیادی خسته ایم و عزادار... خیلی سال است که بسیار عزارداریم.

حقیقتش من نمیدانم چه باید کرد، اما چیزی که به تجربه میدانم این است که همان جنگ قبلی بود که تمام بچگی های ما را سوزاند و باعث داغ ها و عقده های زیادی شد و زخم هایی به تن و جان ما زد که تا لحظه مرگ ازشان رهایی نداریم، پس واقعا بنظرم دلیلی نیست که بخواهیم خودمان و آدم های بی پناه تر از خودمان را دوباره با همان شیوه و بلکه بسیار سخت تر بیازماییم... ولی خب گفتم که، باز هم نمیدانم! 

Thursday, August 6, 2026


یادم هست یکبار سپینود نوشته بود نوشتن برایش شفابخش است . خب چقدر راست گفته بود و چقدر هم قشنگ راست گفته بود. سپینود خودش هم خیلی قشنگ بود .

... چندین ماه پیش سپینود رفت. بعد دی شد و اون همه آدم  یکهو رفتن. بعد ما رفتیم تو شوک و درد و بی خبری. بعد جنگ شد و نوروز شد ... بعد اعدام ها شروع شد...

 از همون موقع نمیدونم چطوری کار کردم، سفر رفتم، ورزش کردم، آشپزی کردم، مهمونی رفتم، چجوری خندیدم و ادامه دادم؟ چطوری نفس کشیدم و دووم آرودم اون هم بدون شفای نوشتن؟  راستش اصلا یادم نمیاد...

Tuesday, August 4, 2026

 جقدر دوره اینحا برام 

من برگشتم به نوشتن چون چیزی که درونم هست تا الان اونقدر بزرگ شده که دیگه نتونم  ندیده اش بگیرم 

پس سلام من به تو یار قدیمی