معمولا زیاد خواب میبینم. با اینکه مدت هاست درست و حسابی نمیتونم بخوابم، که
تمام تنطیمات شیمیایی و فیزیکی وجودم رو بهم ریخته، اما تقریبا شبی نیست که توی
همون بازه های کوتاهی که مثلا قراره مغزم خاموش بشه، خواب نبینم. لحظه ای هم که
بیدار میشم معمولا یادم هستن، ولی چند ساعت بعد بکلی از ذهنم پاک شدن.
اما بعضی از این خواب ها، که با چک کردن ساعت میدونم که مدت شون هم کوتاهه،
اینقدر تلخ، عذاب آور و دردناک هستن که درد و غم فیزیکی رو که توی خواب داره برام
اتفاق میفته رو در دنیای واقعی هم حس میکنم و با شدت اون ها از خواب بیدار میشم. که
خب این چند هفته اخیر تعداشون زیادتر شده. از حد توان و تحمل
من خارجه که بار نا آرامی هام رو حتی توی خواب هم بدوش بکشم، اون هم با این شدت.
چیزهایی رو که نمیتونم عوض شون کنم، سعی میکنم با تلاش و تمرین مداوم مواجهه بهتری باهاشون داشته باشم یا حتی یک جورایی بهشون سامون بدم، اما از اونور، گاهی هم مچ خودمو میگیرم که باز بدجور دارم در برابرشون دست و پا میزنم، معمولا هم اون وقت هایی که افتادم توی گرداب یا خیلی نزدیکم به غرق شدن ... که اصلا تکرار خوشایندی نیست مخصوصا بعد از اون همه تاوان و تلخی که الردی بابتشون هزینه دادم.
کاری که توی مسیر بیشتر آگاه شدن از درونم خیلی بهم کمک میکنه اینه که یک سالی هست که زیاد توی آینه بخودم و حالات صورت و بدنم نگاه میکنم. با دقت نگاه میکنم نه اینکه فقط ببینم. میبینم که مثلا بعد از این کابوس ها، چقدر ترسیده و مضطربم. یا بعد از اینکه کسی که توقعش رو ندارم زیر پام رو خالی میکنه، چقدر گم شده و تنهام.
توی آینه نگاه کردن، بهم یاد داده از خودم بپرسم چرا؟ و بعد بگردم دنبال جواب هاش. که زمان میبره و اغلب هم باید لایه های خاک گرفته خودم رو کند و کاو کنم، آزار دهنده هم هست چون تو این مسیر ویرانههایی رو دیدم که مسلما خودم هرگز انتخاب شون نکردم. و این دردناکه، اونقدری که بعضی هاش هم به خواب هام میرسن حتی. اما این رو هم یاد گرفتم که از این بدتر، اینه که کاری نکنم. همون راهی رو برم که فقط ادامه داده باشم. پس میگردم تا به جواب های حقیقی و ملموس برسم که گفتم، خیلی هم لزوما سریع و سرراست نیستن.
ته تهش هر بار که به چشم های بیدفاع خودم توی آینه نگاه میکنم، وقتی بی هیچ پرده ای گردابی که در درونم درجریان داره رو میبینم، میدونم که برای فرو نرفتن توی این گرداب، باید دست از شنا کردن برندارم. چون بخودم قول دادم دیگه فقط و فقط باغبون باغچه کوچیک خودم باشم نه جان فشان شکوفه های باغ دیگران.


