همش یک خشم و بغضی دارم توی وجودم. نه اینکه بخوام خالی اش کنم روی کسی اما خیلی چیزهایی که میتونستم بپذیرم شون و بخودم بگم حالا مهم نیست، یا چشمم رو روشون ببندم، الان دیگه عین سوزن هی به بادکنک توی سرم توک میزنن، اینقدر که بخواد بترکه.
این چیزای ساده و به ظاهر بی اهمیت رو دارم هر روز با خودم میبرم تو روزمرگی هام، حرف زدن، کار کردن، رانندگی، غذا خوردن، خرید کردن، رابطه، آشپزی، آخر هفته ها و ... و ... و ... که خیلی انرژی مضاعف ازم میگیره چون هم سنگینن و هم مدام سیخونکم میزنن و هم همش یک گزگز بیخودی توی سرم درست میکنن که باید بگردم با جهان و با خودم و با آدم ها دنبال چیزهایی برای صلح بگردم! نمیدونم میتونم منظورمو بگم یا نه؟
اینکه همش میخوام همه رو بدرم چون بیشعورن، چون درست تربیت نشدن، چون آداب اولیه هیچ کاری رو بلد نیستن یا هرچی. بعد از اونجاییکه خیلی وقته دیگه نمی خوام معلم کسی باشم و چیزی به کسی یاد بدم، بجاش یک خط کش برمیدارم و توی سرم اینقدر محکم به کف دست و پاشون میزنم که دلم خنک بشه، علتش هم ساده است:این جانور دوپایی که ما باشیم، وقتی درد داریم و زخم خورده ایم، خیلی سخت است مثل آدم رفتار کنیم. همینجاست که میگم هی باید بگردم دنبال یک چیزهایی برای صلح با آدم ها و جهان.
یا همین زنده بودن ساده برای من (ما)، برای دیگران از بیرون انگار که یک پر کاه باشه، اما خب نه! همین پر کاه را اگر فوت کنم سمت شون، عین یک طوفان براشون عمل میکنه، بی هیچ اما و اگر. نه اینکه بی ظرفیت باشن، بلکه عموما تاب فهمش را ندارن چه برسد باینکه لازم باشه باهاش مواجهه بشن یا همزیستی کنن. خب، آدمیزاد برای چنین وضعیتی طراحی نشده اصولا، و باز سوزن دردناکش این است که برای ما هم باید همینطور میبود و باشد ( لابد باز هم اصولا).
احساس میکنم همین که دارم زنده می مونم و روی آب نگه داشتم هنوز خودمو، هم یک خط و خش هایی روم انداخته و هم یکجور عیار قشنگ و غم انگیز مضاعفی به زیستنم داده. نمیدونم جای افتخار داره یا چی، ولی راستش زورم هم نمیرسید و نمی رسد بیشتر از این.
No comments:
Post a Comment