Wednesday, September 15, 2010

 به نام سرفصل همه نامه ها 3

 

به نام سرفصل همه نامه ها

چه آنهايي كه نوشته شدند

و چه آنهايي كه سفيد ماندند تا كاغذها سياه نشوند .

سر فرصت توي تنهائيم نشستم

دو سه بار با لحن شعرا به هر چيزي كه يادآور تو بود

به قرص كامل ماه، به پولك هاي ستاره

و هر چيز ديگري كه زيبا بود

و هر چيز ديگري كه غمناك بود، فكر كردم

ديدم اينطوري نميشود نامه هايي كه براي تو نوشتم پيش خودم بماند

نامه هايي كه اين بار هم براي تو نوشتم و هم براي تو پاره كردم

...

وقت چشمهاي روشنت را زياد گرفتم

بگو به روشني خودشان

كدري لهجه اين ليلي آواره را ببخشند

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم ميكني

چه خودت، چه اسم قشنگت

چه سفرت، چه نيامدنت

و اين بار هم بي جوابيت

كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به هم پيوند زد

تاريخ نميزنم

هر وقت كه تو مكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد

.... زيبا

بي تقصير پروانه ات ميمانم

و براي تو مينويسم

تو عزيزي!

چه بهاري باشي چه پائيزي

دلت نسوزد

نگو چه لحن غم انگيزي

راست ميگويم كه عزيزي

حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني و دور بريزي

من باز هم راست ميگويم

... و مثل هميشه اين هم دو جمله تكراري آخر:

كسي كه هم بي تو ميميرد هم براي تو! ؟

 

Friday, September 10, 2010

 ه نام سرفصل همه نامه ها 2


به نام سرفصل همه نامه ها

چه آنهايي كه نوشته شدند

و چه آنهايي كه سفيد ماندند تا كاغذها سياه نشوند

.

حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت

انگار كسي از آسمان به من گفت

"شايد اين عزيز كرده دلت ، شعر به دل مخملي اش نمي نشيند"

...

حق بعد از تو با اوست

اين بار ديگر شعر نمي نويسم

نامه هايي را برايت مي فرستم كه در تنهايي پائيز براي خودم نوشتم

و براي تو پاره كردم

حقيقتش فكر كردم

اگر ميخواست از اين زبان خوشت بيايد، حرفهاي عادي خودم را بيشتر دوست داشتي

كه نداري

حالا چاره اي نيست، اين را هم امتحان ميكنم

.

راستي به دل نگير

بين نامه هايي كه پاره كردم

اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند

و حالا هم از روي همان اسم خودت

نامه هاي تكه تكه شده را كنار هم چيدم

و برايت نوشتم

...

اين بار هم اگر به دلت ننشست، فكر ديگري ميكنم

شايد هم دفعه بعد به سبك آدمهاي آنطرف تاريخ

حرفهايم را برايت نقاشي كردم

خدا را چه ديدي

شايد پسنديدي

؟

Wednesday, September 8, 2010

 


نميدانم چرا ولي فردا كه پا در سی سالگی ام ميگذارم، حال و هوای کسی را دارم كه انگار خيلی بزرگتر باشم. در آغاز يك دوران جديد ،‌ دورانی که پخته تر بايد باشي ، عاقلتر!! ، آرام تر حتی ، به گذشته ام كه نگاه ميكنم ، بر لبم لبخند و بر دلم آهی می گذرد. خب من خيلي آدم پخته اي نيستم، عاقل هم نيستم ،‌ اينها را به وضح درمورد خودم ميدانم و در گذشته پرطلاطم که روزهای آن با آرامش نه چنداني گذشته ميبينم. خيلي ها در خيلي مواقع بحراني از آرامش ام درعجبند . اين خيلي ها نميدانند كه توي زندگي آدم جاهاي خالي اي هست كه دردش تو را مثل آهن آبديده ميكند ، سخت ، محكم و سرد... و من بيشتر لحظه هايم را با دلم  و نه با عقلي هي بخواهد تلنگرم بزند ، در كناري زندگي كرده ام …
 
اين روزها مدام بر لبم لبخند جاری می كنم. نه اينكه خود را در سراشيبي بدانم يا دست و دلم از آشفتگي پايان بيست سالگي هايم بلرزد، نه اينكه حتي مغرور باشم به داشته هايم يا حسرت نداشته هايي را كه به راحتي از كفشان داده ام را بخورم،‌ فقط ميخندم به سرآغاز نوي در راه ،‌روزهايي نو كه ميخواهم برايم روزي نو بياورند، از همانهايي كه خدا به آدمهاي خاصش ميدهد...
 اگرچه ميدانم همه چيز بر وفق مرادم نخواهد بود و روزهاي تلخي هم پيش رو خواهند بود اما ميخواهم از همين الان و با لبخند بگويم كه هراسي ازشان ندارم ،‌كه روزهايي بس سخت و جانفرسا را با دلم دست در دست هم و با زانواني لرزان پشت سرنهاده ايم و هنوز هم كه ميبيني زنده ايم و آماده نبرد... خدا را چه ديدي؟ شايد هم روزهايم پرباشند از شرابي كهنه و قديم كه سرمست و رهايم كند  همچون پري كه زندگي اش را به سبكترين نسيم ها هم برقصد ، و گاه چنان استوار برجاي بماند كه سهمگين ترين طوفانها هم نتوانند  تكانش دهند …
سفر

شب است، خواب نيست ... از پنجره بيرون را نگاه ميكنم و بي اختيار لبخند به لبم ميايد ،‌هميشه عاشق شب و ديدن چراغهاي روشن و رانندگي در خيابانهاي تاريك و خلوت بوده ام ... و اكنون در سفرم و به زندگيم مي انديشم . اينكه چقدر در كارهايم عميق بوده ام. چه كرده ام و از كزده هايم چه ميخواسته ام؟ به خواسته هايم رسيده ام؟...

فكر ميكنم كه چقدر آرامم . دستت را روي دستم كه بر دنده است ميگذاري و ميفشاري... به تو نگاه ميكنم .فكر ميكردم خوابيده اي لبخند ميزني و من باز عاشق صورت خوبت ميشوم و سلام ميكنم..

شب است و من با تويي كه در كنارمي ميرانم .. هميشه عاشق رانندگي در تاريكي و خلوت شب بوده ام ... در سفر بودن را از كودكي دوست داشتم . آرزوي بزرگ زندگيم اين است كه روزي جهانگرد باشم و همه زندگيم را در كوله پشتي كوچكم جا دهم. منزل به منزل گذشتن را دوست دارم. دلم نميخواهد به جايي از اين دنيا تعلق داشته باشم . و حالا دوست دارم با تو به آرزويم برسم ... يعني با من بيايي قدم به قدم سفر كنيم ... عاشقي كنيم ... زندگي كنيم...

 

Saturday, September 4, 2010

 

براي زندگي برنامه داشتن خيلي چيز خوبيه . فقط اگه مثل من كمي توش زياده روزي كني ميموني وسط يك عالمه برنامه روتين كه تا خرخره وقتت رو پر ميكنه و نميتوني جم بخوري مگر اينكه يكي از اين برنامه ها رو كنسل كني . واقعا آدم چه موجود مسخره ايه ؟ اون روزها كه برنامه خاصي نداشتم و علافي بود و تصميم هاي لحظه اي ... دلم ميخواست براي خودم برنامه هاي سفت و سختي بگذارم كه گذاشتم و حالا بعد از اين هشت - نه ماه دلم ميخواد دوباره يك مدت برگردم به همون بي برنامگي و تصميم هاي يلخي دم به دم و گاهي هم خوشي هايي كه لحظه اي براي خودم رقم ميزدم...

آدم اگه بودم ميتونستم براي خودم تلفيقي از هردوشون رو درست كنم كه نه از اينور بوم بيفتم و نه از اونور بوم . داشتن همه چيزهاي خوب با هم خيلي سخته و قدرت ميخواد . ماها معمولا به يك جهت بيشتر كشيده ميشيم و خودمون رو توي اون مسير غرق ميكنيم در حاليكه داريم حسرت بقيه راهها رو ميخوريم..

با يك دوست قديمي ... خيلي قديمي ... كه حدود 8 سال در كنار هم زندگي كرديم و سرنوشت بطور عجيبي زندگي ما رو با هم پيوند زده حرف ميزنم . توي دنيا با هيچكس به انداز اون راحت و نزديك نبوده و نيستم . اون چيزي كه هميشه ما رو در كنار هم نگه داشته و صميميتمون رو بيشتر و بيشتر كرده صداقتيه كه با هم داريم . بگذريم ... داشتم باهاش چند روز پيش حرف ميزدم . بهم گفت چرا اينقدر خودت رو گرفتار كردي؟ به استراحت از همه چيز بيشتر احتياج داري . يك كم سرت رو خلوت تر كن . يادم آورد كه اهل سفر و گشت و گذار بودم و الان بيش از يك ساله كه بجز يك سفر تكراري و اجباري هيچ جايي نرفتم . واي ميدوني توي اين هواي تابستوني - بهاري - زمستوني مسخره تهران دلم ميخواد پاشم برم تبريز يا اردبيل يا شهركرد كه يك برف سنگين رو با هواي خيلي خيلي سرد زير صفر درجه تجربه كنم . تا بفهمم كه زمستونه و به روي خودم نيارم كه انگاري خدا هم با ما بازيش گرفته ...

آدم خرافاتي اي نبوده و نيستم اما نسبت به 18 شهريور يك حس نوستالژي عجيبي دارم. همه آدمهاي شهريوري دور و برم بخصوص البته 18 ام اي ها يكجورهايي آدمهاي شاخي هستند و هميشه در حال مبارزه و شاخ و شاخ و شاخ و عجيب كه البته در يك موضوع خاص همگي تشابه دارن ... چند روز پيش يكي از دوستهام يك وبلاگ بهم معرفي كرده بود كه برم و بخونم . شروع كه كردم به خوندن فهميدم طرف شهريوريه و وقتي ادامه دادم به خوندن مطمئن شدم ... ديروز كه با دوستم حرف ميزدم ازش راجع به اين موضوع پرسيدم و گفت آره تولدش 18 شهريوره ...

  داره بارون مياد...

 از بكارگيري و استعمال تمام روشها و افكار مسكني كه تاثيرشان فقط براي چند لحظه است و تو دوباره پرتاب ميشوي به خلسه روبرويي با حقايق زندگي ات … هم متنفرم… هم معذور...

 به نام سرفصل همه نامه ها- 1

 

به نام سرفصل همه نامه ها

چه آنهايي كه نوشته شدند

و چه آنهايي كه سفيد ماندند تا كاغذها سياه نشوند

.

يك سلام پر رنگ و چندين نقطه چين

به علامت جواب هايي كه هرگز ندادي

و يك دقيقه سكوت

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند

فرض كه دلت نخواست

به فرض كه حوصله ات نيامد

به فرض كه لايقش نبودم

فرض كه دوستم نداري

نه خودم و نه نامه هايم را

اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست

بي دليلي هم خودش كلي دليل است

لا اقل ميگفتي: "اين هم كه جوابي ننويسند ، جوابي است"

دريغ از همين حرف، چه ميشود كرد؟

تويي و عزيز كرده گي اين دل رسواي سرگردان خودم

چه كارش كنم

جواب هم ندهي بهانه ات را ميگيرد

... بگذريم...