شب است، خواب نيست ... از پنجره بيرون را نگاه ميكنم و بي اختيار لبخند به لبم ميايد ،هميشه عاشق شب و ديدن چراغهاي روشن و رانندگي در خيابانهاي تاريك و خلوت بوده ام ... و اكنون در سفرم و به زندگيم مي انديشم . اينكه چقدر در كارهايم عميق بوده ام. چه كرده ام و از كزده هايم چه ميخواسته ام؟ به خواسته هايم رسيده ام؟...
فكر ميكنم كه چقدر آرامم . دستت را روي دستم كه بر دنده است ميگذاري و ميفشاري... به تو نگاه ميكنم .فكر ميكردم خوابيده اي لبخند ميزني و من باز عاشق صورت خوبت ميشوم و سلام ميكنم..
شب است و من با تويي كه در كنارمي ميرانم .. هميشه عاشق رانندگي در تاريكي و خلوت شب بوده ام ... در سفر بودن را از كودكي دوست داشتم . آرزوي بزرگ زندگيم اين است كه روزي جهانگرد باشم و همه زندگيم را در كوله پشتي كوچكم جا دهم. منزل به منزل گذشتن را دوست دارم. دلم نميخواهد به جايي از اين دنيا تعلق داشته باشم . و حالا دوست دارم با تو به آرزويم برسم ... يعني با من بيايي قدم به قدم سفر كنيم ... عاشقي كنيم ... زندگي كنيم...
No comments:
Post a Comment