Friday, August 27, 2010

چند سالی هست که داره بين دنده هام ، توی قفسه سينه ام زندگی ميکنه ... اولها کوچيک بود و خيلی که زور ميزد فقط ميتونست با چنگک های کوچيکش گازهای کوچيکی بگيره و برای من هم جدی نبود... اما حالا واسه خودش حسابی بزرگ شده ، جون گرفته و حالا ديگه کم کم جاش تنگ شده ... خودش رو خيلی به در و ديوار ميکوبه و هراز گاهی هم چنان گازهايی از قلبم ، از گلوم ، از سرشونه چپم و از بازوی چپم ميگيره که نفسم بند مياد و مجبور ميشم برای چند لحظه نفسم رو حبس کنم تا کم جون بشه و دست از سرم برداره ... وقتی که ميخواد به ريشه ام بزنه هدفش قلبمه و من هيچ دفاعی در مقابلش ندارم...

همه چيز منو ميدونه ، هيچی ندارم که ازش پنهون مونده باشه ، همه جا با من مياد ، هر حرفی که ميزنم رو ميشنوه ، هر کاری که ميکنم ميبينه تازه گاهی که اوضاع بر وفق مرادش نباشه اعتراض خودش رو بهم نشون ميده . گاهی که خيلی اذيتم ميکنه دلم ميخواد با يک چاقوی تيز قفسه سينه ام رو باز کنم و درش بيارم و ازش بپرسم که از جون من چی ميخواد ، اما فکرشو که ميکنم ميبينم جای خالی اش هم يک جورايی برام عذاب آوره ، بهش ، به حضورش ، به تلنگرهاش که بهم یادآوری میکنه دارم زیادی روی میکنم و حتی به گازهای دردناکش عادت کردم ، انگار بايد باشه که خيلی جاها ترمز جلوی پام بشه و بتونم باهاش خودم رو کنترل کنم...

اما من عادت رو دوست ندارم ... چيزی که برام به عادت تبديل بشه همونی ميشه که ديگه تحملش برام عذاب آوره و من از اين عادت دردناکی که در وچودم ريشه گرفته و در من زندگی ميکنه ... متنفرم...

مرا تو بر سر آتش نشاندهای عجب آنک .... منم در آتش و از حال من تو درتابی...

راستي من امسال عيدي از خدا "رهايي " خواستم ...

Wednesday, August 25, 2010


1

ميرقصم ،‌سبك و آرام

بي دغدغه و خشم از اجبار و تعلق

زبانم را در دهانم نگه داشته ام، تف نميكنم ، قورت ميدهم

صورتم سرخ، زبانم سرخ، ‌دلم خون

طعم خون را دوست را دوست ندارم ، شور و تلخ ... همه را بالا مياورم روي رقصم

پشتك وارو نميزنم، شكلك در نمياورم

خودم هستم ،‌پلك نميزنم ،‌بيصدا و با صدا ميخندم

شانه هايم ميلرزند

همه جا تاريك ميشود ،‌ميترسم ،‌مي ايستم ،‌ميميرم

2

موهايم را تار به تار كنده است

ميخواهد براي روز مبادا ،‌روز دلتنگي

آتش بزند تا بيايم

خودم را به كوري ميزنم، به كري ، دوستش ندارم ،‌نميخواهمش

حرف نميزنم ،‌آب ميشوم ، نشت ميكنم ... ميخندد

شانه هايم ميلرزند

همه جا تاريك ميشود ،‌ميترسم ، دست نوشته هايش... يكي را ميدزدم و قورت ميدهم

3

سرد است

چيزي بر تنم پيچانيده اند ، سفيد است

از سفيدي بيزارم

اينقدر خود را به كوري زده ام كه چشمي براي باز كردن ندارم

مثل همه ام،‌ مثل هميم، مثل هيچكس

انگار به تير غيب گرفتار شديم ،‌چه از سر ناچاري چه از سر فرار

سفيدي را بر خود تنگ تر ميكنم

شانه هايم ميلرزند

همه جا تاريك ميشود،‌ميترسم ، بايد بروم

4

كسي خواب است

من بيدارم

من خواب ميبينم سجده ميكنم به ستاره اي كه خاموش ميشود

و در آب ميافتد

مي ايستم ، به آب نگاه ميكنم

به من ميخندد

كسي از خواب ميپرد،‌به من سجده ميكند

خاموش ميشوم و در آب ميافتم

مي ايستد

به من نگاه ميكند، قهقهه ميزنم

شانه هايم ميلرزند

همه جا تاريك ميشود،‌ميترسم ، ميخواهم برقصم ...

Wednesday, August 4, 2010

 گاهي به سرم ميزنه دل رو به دريا بزنم و بطور ناشناس آدرس اين قفس تنهايي مجازي ام رو بهت بدم  ... بياي من رو بخوني و بخوني ... يعني فكر ميكني بتوني منو بشناسي؟ فكر ميكني بتوني تمام احساساتم رو لمس كني؟

يا اينكه توي دلت به سادگي هام ميخندي ، اين صفحه رو ميبندي و ميري پي كارت و به همين سادگي از تمام لحظه هاي زندگي ام عبور كني  ...