چند سالی هست که داره بين دنده هام ، توی قفسه سينه ام زندگی ميکنه ... اولها کوچيک بود و خيلی که زور ميزد فقط ميتونست با چنگک های کوچيکش گازهای کوچيکی بگيره و برای من هم جدی نبود... اما حالا واسه خودش حسابی بزرگ شده ، جون گرفته و حالا ديگه کم کم جاش تنگ شده ... خودش رو خيلی به در و ديوار ميکوبه و هراز گاهی هم چنان گازهايی از قلبم ، از گلوم ، از سرشونه چپم و از بازوی چپم ميگيره که نفسم بند مياد و مجبور ميشم برای چند لحظه نفسم رو حبس کنم تا کم جون بشه و دست از سرم برداره ... وقتی که ميخواد به ريشه ام بزنه هدفش قلبمه و من هيچ دفاعی در مقابلش ندارم...
همه چيز منو ميدونه ، هيچی ندارم که ازش پنهون مونده باشه ، همه جا با من مياد ، هر حرفی که ميزنم رو ميشنوه ، هر کاری که ميکنم ميبينه تازه گاهی که اوضاع بر وفق مرادش نباشه اعتراض خودش رو بهم نشون ميده . گاهی که خيلی اذيتم ميکنه دلم ميخواد با يک چاقوی تيز قفسه سينه ام رو باز کنم و درش بيارم و ازش بپرسم که از جون من چی ميخواد ، اما فکرشو که ميکنم ميبينم جای خالی اش هم يک جورايی برام عذاب آوره ، بهش ، به حضورش ، به تلنگرهاش که بهم یادآوری میکنه دارم زیادی روی میکنم و حتی به گازهای دردناکش عادت کردم ، انگار بايد باشه که خيلی جاها ترمز جلوی پام بشه و بتونم باهاش خودم رو کنترل کنم...
اما من عادت رو دوست ندارم ... چيزی که برام به عادت تبديل بشه همونی ميشه که ديگه تحملش برام عذاب آوره و من از اين عادت دردناکی که در وچودم ريشه گرفته و در من زندگی ميکنه ... متنفرم...
مرا تو بر سر آتش نشاندهای عجب آنک .... منم در آتش و از حال من تو درتابی...
راستي من امسال عيدي از خدا "رهايي " خواستم ...
No comments:
Post a Comment