Wednesday, January 29, 2014

اهل دعوا كردن نيستم... نبوده ام هيچ وقت... اصولا از صداي بلند خيلي ميترسم... يادم نمي آيد با كسي دعوا كرده باشم اينطوري كه توي رويش بايستم و داد بكشم... يا جيغ بزنم و گريه كنم... جايي هم باشم كه دعوايي شود خودم را جمع ميكنم يك گوشه و هي دورتر ميشوم آرام آرام... بي سر و صدا... از خشم و آدم هاي خشمگين ميترسم... از عصباني شدن ميترسم...
به جايش ميرنجم... كساني كه اهميت ندارند كه ندارند، اما از كساني كه روي حضورشان براي تكيه كردني گاه به گاه حساب كرده باشم، عميقا ميرنجم... تحملم البته در تعامل با آدم ها زياد است... خيلي سعي ميكنم خودم را در شرايط حال و  حتي گذشته آن ها تصور كنم تا معني عكس العمل هايشان را بفهمم... در بسياري از موارد موضوع را رد ميكنم و چيزي به دل نمي گيرم... اما گاهي هم پيش ميايد كه وقتي كسي كه ازش انتظار ندارم كاري كند كه بسيار برنجم، خيلي آرام و محترمانه از روابطم حذفش ميكنم...

معمولا هم رابطه اي را بخواهم تمام كنم يا آدمي را بخواهم از زندگيم كنار بگذارم خيلي سعي ميكنم مسالمت آميز باشد... بي جنگ و دعوا... بي عصبانيت و توهين... هميشه عقيده ام بر اين بوده كه چيزهايي را كه هست بايد تا جايي كه ميشود خوب نگه داشت... اگر روزگاري با كسي توي يك رابطه بودي، با كسي دوستي اي كردي، با كسي رفتي و آمدي و خوش گذراندي و شريك لحظاتي مشترك شديد، براي دور شدن از هم لازم نيست گند بزنيد به همه چيز... لازم نيست كينه و نفرت بكاريد تا آن لحظه هاي خوب را خراب كند و همه چيز را از بيخ و بن نابود كند...

به نظرم كافي است خودم را كنار بكشم... اگر فهميد كه فهميد، اما اگر نفهميد يكجوري بهش ميفهمانم كه ديگر بودن مان با هم براي هم مايه عذاب و دردسر است و بهتر است بي اينكه به هم آسيب بزنيم راهمان را از هم جدا كنيم... حالا به اين راحتي ها هم كه دارم اينجا مينويسم نيست ها... توي دنياي خودم عذاب و درد دارد... گاهي گريه... گاهي غصه و گاهي هم دلتنگي... اين ديگر بستگي  دارد به اينكه آن آدم كجاي زندگي من ايستاده بوده... و چقدر تداوم حضورش برايم اهميت داشته... دروغ چرا؟ اگر آن آدم هنوز برايم ارزشي داشته باشد تا مدتي هم از دور دنبالش ميكنم... چه ميدانم كه مثلا خيال خودم را راحت كنم كه حالش خوب است... اينجوري ديوانه ام من...

اما يك جايي مي رسد كه بالاخره اين آدم ها  هم تمام ميشوند... ميدانيد؟ ... مخصوصا اگر رد آخرين گام هايي كه در زندگي تان برداشته باشند پر از خودخواهي يا حسادت يا تنفر و اين چيزها باشد... چون نمي توانم وزن چنين چيزهايي را توي زندگيم تحمل كنم و دنبال انتقام هم كه نيستم... پس در نهايت پس ميزنم شان تا زندگي دلخواه خودم را بكنم... كاش آن ها هم بفهمند و دست از سر زندگي من بردارند...

Tuesday, January 28, 2014

هیچ "دوستت دارم" ی را توی خیال و ذهنیات تان بایگانی نکنید که خاک بخورد. دریغش نکنید از خودتان. بگذارید در جریان بیفتد و یک چیزهایی را همراه خودش به جریان بیندازد. روزها میگذرند و شما میمانید با یکعالم خواستن نگفته. از عشق و خواستن حرف زدن برای هیچکس ضرری ندارد،  باور کنید
.

Monday, January 20, 2014


مدتی است یک چیزی فهمیده ام، شاید اینقدرها هم لازم نباشد آدم خوب و مهربان همه ماجراها من باشم، هی همه را ببخشم و بجایش خودم درد بکشم. شاید بهتر باشد مثل یک آدم نرمال کسانی را که دوست ندارم، نبخشم و یا حتی ازشان متنفر هم باشم. گاهی فحشکی بدهم و از حرف زدن پشت سرش لذتی زیر پوستم بدود که حقش بود. ها؟ من که مریم مقدس نیستم که این همه جان بکنم برای بخشیدن و بزرگوار بودن.

آدم هایی را که دوست ندارم به حال خودشان رها می کنم و وا می گذارمشان و میروم پی زندگی خودم، بی اینکه سخت بگیرم به خودم برای لاپوشانی بدی ها  و ضعف های دیگران... گلیم خودم را از آب بکشم بیرون توی این اوضاع، یعنی که شاهکاری هستم برای خودم. بار دیگران را به دوش کشیدن که وظیفه من نیست. نور پنجره ام باید آنقدر به بیرون بتابد که اطرافم را روشن کند، روشن کردن همه خیابانها و معابر کار پیغمبران است... 

Thursday, January 16, 2014

در پي موج جالبي كه به ابتكار محسن آزرم از شمال از شمال غربي و به مناسبت هفته جهاني كتاب راه افتاده، من هم صفحه 52 جمله 5 ام را مينويسم و خلاص...

 "... بله، اين كابوسي بود، ولي كابوسي كه شكر خدا فقط درخيالبافي هاي بيداري با آن روبرو ميشد... "

 پ ن: اين روزها... روزهاي سنگيني هستند... پر از حادثه و پر از دلتنگي هايي كه عايدي همان حادثه هاست...  و من دراين روزها نه تنها سنگيني بار خودم را دارم، كه  خودم را در سنگيني بار دوستان عزيزم نيز شريك ميكنم... خودخواسته البته ... دوست ندارم در روزهاي تلخي كه ميتوانند براي هركسي اتفاق بيفتند، تنها بمانند... من هم روزهاي مشابهي داشته ام... روزهايي كه دست از بال زدن كشيده ام و رها كرده ام خودم را... سقوط آزاد... رهايي... و البته در آن روزها هميشه كساني بوده اند كه زير پر و بالم را به موقع گرفته اند... كه نجاتم داده اند... كه رنجم را با من شريك شده اند...

و از همه مهم تر اينكه دوست ندارم احساس كنند كه تمام زندگي شان وابسته به دروغي بوده كه سال ها به خودشان ميگفته اند...چون اينطور نيست...  واقعا اينطور نيست...

 پ ن: و ما... چه محجوبانه اين بار را به دوش ميكشيم... و به بيراهه نمي زنيم...به بيراهه هاي پيش پايي كه شايد آسان ترين راه حل هاي موجود باشند براي فراموشي درد...

بگو بگو... که چه کارت کنم بگو... که چه کارت کنم ز گريه جويم و دل را
بگو بگو... که شکارت کنم بگو... که شکارت کنم به غمزه مويم و آه
**
ببين ببين... که فغانت کنم ببين... که فغانت کنم ز خنده چينم و لب را
ببين ببين... که نشانت کنم ببين... که نشانت کنم ز فتنه کين‌م و آه
**
بيا بيا... که نگارت شوم بيا... که نگارت شوم به طرفه سايم و تن را
بيا بيا... به زيارت شوم بيا... به زيارت شوم چو خسته‌ پايم و آه
**
شکن شکن... که شيارت کنم شکن... که شيارت کنم ز شرح شاهد و شور آ
شکن شکن... چه شرارت کنم شکن... چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور


بعد مدت ها سر صبحانه نشسته بوديم به حرف زدن و تعريف روزمرگي هامان. بطرز عجيبي با هم عجين و شبيه ايم. ماجرا را برايش تعريف كردم و گفتم كه ديگه حوصله باج داد به آدم هاي پرتوقع متوهم خودبرتر بين را ندارم. بهم گفت تقصير خودته، سرت را مي اندازي پايين و مردم فكر مي كنند در برابر تو براي خودشان چيزي هستند و به خودشان اجازه هرز گويي مي دهند. پرسيد خب، با همان معيارهاي كوته بينانه خودش بيا مقايسه ببينيم چي خودش را از تو برتر مي بيند: تحصيلاتش؟ نه، سه تا زبان دانستنش؟ نه، حرفه اي ورزش كردنش؟ نه، ظاهرش؟ نه، وضعيت خانواده و زندگي اش؟ نه، خوش قلبي اش؟ نه، كتاب خواندنش؟ نه، نوشتن اش؟ نه، دايره اطلاعات اجتماعي اش؟ نه، انسانيت اش؟... ولي ادعايش؟؟؟

نميدانم چي شده كه آدم ها اينطوري شده اند. در مقابل آدميت و راستي ظرفيت ندارند، هرچه مراعاتشان را ميكني، متوقع تر، حق به جانب تر و حريم شكن تر مي شوند. خيلي چيزها فراموش مان شده، خيلي چيزها كه نتيجه شرايط اجتماعي و اقتصادي و سياسي نيست و ما با خيال راحت تقصير هر اتفاق و كم كاري خودمان را مياندازيم گردن اين بهانه ها! توقعي اگر هست، بايد دوطرفه باشد. نمي شود كه هر چيزي براي فقط براي خودمان خوب باشد و براي بقيه بد! درست است كه آدم بايد به خودش فكر كند و هميشه خودش را در الويت قرار دهد، اما اين وسط بايد حواست به مرز باريك شعور و بي شعوري هم باشد.

 پ ن: براي حفظ حريم هام، بعد از مدت ها كلنجار رفتن با خودم يك قانون سه دفعه اي گذاشته بودم و خيلي ها را با همين قانون از دايره آدم هايم حذف كردم. حالا شده چهاربار... حريم آدم ها از يك جايي شروع مي شود و يك جايي هم تمام مي شود. فكر نمي كنم فهميدن اينكه هر كسي مسئول رفتار و كردار خودش است اينقدر سخت باشد كه ندانيم داريم پايمان را از مرزهاي مربوطه فراتر مي گذاريم، و اين وسط نه نياز به توضيح هست و نه نياز به توهين!  

پ ن: دي دارد تمام مي شود، من چشم براه بهمن ام و بعدش هم كه بهمن شد حتما فكر مي كنم كه دلم اسفند مي خواهد. آدم ها اينجوري زياده خواه اند. حتي از فصل ها انتظار معجزه دارند و با اينكه تقريبا مطمئن هستند كه چنين چيزي هرگز اتفاق نمي افتد اما توي هرچيزي دنبال معجزه مي گردند. فكر مي كنند اگر معجزه اي اتفاق بيفتد، همه چيز در يك آن از اين رو به آن رو مي شود. پس دلشان معجزه مي خواهد!
معجزه اما در كار نيست. حتي اگر لازم باشد وجود چيزي را ثابت كني كه با هيچ چشمي ديده نمي شود!!


Saturday, January 11, 2014

جهانی هست روربروم برای مبارزه کردن و فتح، و من نیاز دارم به برنده شدن، به اینکه باز هم اسمم را  بلند بخوانند و صدای دست و هورا برایم برود به هوا. نیاز دارم قوی باشم، پیروز باشم و با سربلندی و غرور آرام آرام پله ها را بروم بالا تا جایزه و لوح تقدیرم را بگیرم، نیاز دارم باز شاگرد اول بشوم و سال ها بی رقیب همانطور شاگرد اول بمانم.

من آنقدر تلاش کرده ام که حقم باشد همه این ها... این حس خوب برنده شدن، فاتح بودن، حس توانستن...

Sunday, January 5, 2014

دو بار به فاصله یکی دو ساعت پاشدم برای خودم شیر گرم کردم و نشستم پای پنجره، دریا را نگاه کردم و خوردم، ولی بعدش باز خوابم نبرد. آمدم دراز کشیدم کف اتاق... فکر و خیال رهایم نمی کرد. ساعت 6 صبح لباس گرم پوشیدم و کلاه را کشیدم تا پایین چشم هام و زدم بیرون. کنار اسکله. روز تعطیلی بود و خلوت تر از همیشه.
چهار ساعت بیوقفه راه رفتم. رسیدم به یک جایی که نمیدانم کجا بود. نشستم و قهوه ای سفارش دادم که زنگ زد. جواب ندادم. چهل دقیقه ای که آنجا بودم، نه بار زنگ زد. پیاده برگشتم. عصر شده بود. خواستم کلید بیندازم توی در که صدایش را پشت سرم شنیدم. نگران شده بود و با خشم می پرسید که چرا جواب نمیدهم؟ عصبانی شدم. به او ربطی نداشت. به هیچکس ربطی نداشت.

گفتم من هرکاری که آرومم کنه انجام میدم و مطمئنم که به هیچکس آسیبی نمی رسه. حتی به تو که آخرین الویت زندگیم هستی هم هیچ ضرری نرسوندم. حق نداری بیخودی خودت رو فشار بدی تو زندگی من. تو برای من هیچکس خاصی نبودی و نیستی. اینو بفهم. و در رو کوبیدم... کفشهام رو پرت کردم و باز دراز کشیدم کف اتاق. اشک هام زمین رو خیس میکرد و صورتم رو، مهم بود؟
بیدار که شدم تاریک بود. اولین کاری که کردم زنگ زدم خونه. با مامان و بابا حرف زدم. دوش طولانی گرفتم. حوصله آشپزی نداشتم. زدم بیرون تا صدف بخورم. سر خیابون بودم که تکست داد توی ماشین دارم پابه پات میام. نگاه هم نکردم.

آدم ها برای من تمام می شوند. نه راحت، ولی تمامشان میکنم. نه اینکه برایشان تاریخ مصرف بگذارم ولی یکسری چیزها هستند که توی کت من نمی روند. گذشت و تحمل و صبر و بزرگواری ...بله، ولی به چه قیمتی؟ برای چه آدمی؟ در قبال نگه داشتن یا بدست آوردن چه چیزی؟ آدمها جایز الخطا هستند، بله من هم این را میدانم بخاطر همین میبخشم شان. چون فکر میکنم من اگر شرایط او را داشتم و یا جای او بودم، حتما اوضاع خیلی بدتر میشد، ولی اینکه بخواهم توی زندگیم برایشان جایگاهی در نظر بگیرم؟؟ نه، چون من هم میتوانم خیلی کارها را بکنم، خیلی حرف ها را بزنم ولی جلوی خودم را میگیرم، عذاب می کشم ولی جلوی خودم را میگیرم... و به جبران همین دردی که خیلی وقت ها میکشم، آدم هایی که ارامشم را بهم می زنند، تمام میکنم.

 پ ن: بی تابی میکرد و نمی تونست خودش رو کنترل کنه. همونجا با صدای بلند گریه میکرد و هرکسی یکجوری سعی میکرد دلداری اش بده. آرومتر که شد و دور و برمان که خلوت تر شد بهش گفتم سعی کن با حقیقت کنار بیای و قوی باشی. کسی که رفته، رفته. اون اگه میخواست میتونست بمونه. هزار تا دلیل و بهانه پیدا میکرد و کنارت میموند و برات میجنگید. ولی اون آسون ترین راه رو انتخاب کرد. پس خودتو خیلی اذیت نکن. چیزی نگفت اما فهمیدم که رنجید. سعی نکردم بعدا باهاش تماس بگیرم که توی رو دربایستی بمونه. گفتم هر وقت خودش خواست و راحت بود، میدونه من کجام و چطوری میشه پیدام کرد. اما مدت طولانی گذشت و از هم بی خبر موندیم.

تا چند وقت پیش که پیغام داده بود تو تنها کسی بودی که تو اون شرایط واقعیت رو بهم گفت و سعی نکرد گولم بزنه، که برمیگرده یا من فلان و بهمانم و اون لیاقت منو نداشت و ... تو بهم چیزی رو گفتی که میدونستم ولی میترسیدم بهش فکر کنم یا حتی باورش کنم. توی جوابش فقط یک آیکون لبخند فرستادم و اینکه حالت چطوره؟
دنیا اینجوری می چرخد. آدمها خودشان می روند و فکر می کنند و ... خب، بر میگردند... برای این یکی دیر نبود.