Sunday, January 5, 2014

دو بار به فاصله یکی دو ساعت پاشدم برای خودم شیر گرم کردم و نشستم پای پنجره، دریا را نگاه کردم و خوردم، ولی بعدش باز خوابم نبرد. آمدم دراز کشیدم کف اتاق... فکر و خیال رهایم نمی کرد. ساعت 6 صبح لباس گرم پوشیدم و کلاه را کشیدم تا پایین چشم هام و زدم بیرون. کنار اسکله. روز تعطیلی بود و خلوت تر از همیشه.
چهار ساعت بیوقفه راه رفتم. رسیدم به یک جایی که نمیدانم کجا بود. نشستم و قهوه ای سفارش دادم که زنگ زد. جواب ندادم. چهل دقیقه ای که آنجا بودم، نه بار زنگ زد. پیاده برگشتم. عصر شده بود. خواستم کلید بیندازم توی در که صدایش را پشت سرم شنیدم. نگران شده بود و با خشم می پرسید که چرا جواب نمیدهم؟ عصبانی شدم. به او ربطی نداشت. به هیچکس ربطی نداشت.

گفتم من هرکاری که آرومم کنه انجام میدم و مطمئنم که به هیچکس آسیبی نمی رسه. حتی به تو که آخرین الویت زندگیم هستی هم هیچ ضرری نرسوندم. حق نداری بیخودی خودت رو فشار بدی تو زندگی من. تو برای من هیچکس خاصی نبودی و نیستی. اینو بفهم. و در رو کوبیدم... کفشهام رو پرت کردم و باز دراز کشیدم کف اتاق. اشک هام زمین رو خیس میکرد و صورتم رو، مهم بود؟
بیدار که شدم تاریک بود. اولین کاری که کردم زنگ زدم خونه. با مامان و بابا حرف زدم. دوش طولانی گرفتم. حوصله آشپزی نداشتم. زدم بیرون تا صدف بخورم. سر خیابون بودم که تکست داد توی ماشین دارم پابه پات میام. نگاه هم نکردم.

آدم ها برای من تمام می شوند. نه راحت، ولی تمامشان میکنم. نه اینکه برایشان تاریخ مصرف بگذارم ولی یکسری چیزها هستند که توی کت من نمی روند. گذشت و تحمل و صبر و بزرگواری ...بله، ولی به چه قیمتی؟ برای چه آدمی؟ در قبال نگه داشتن یا بدست آوردن چه چیزی؟ آدمها جایز الخطا هستند، بله من هم این را میدانم بخاطر همین میبخشم شان. چون فکر میکنم من اگر شرایط او را داشتم و یا جای او بودم، حتما اوضاع خیلی بدتر میشد، ولی اینکه بخواهم توی زندگیم برایشان جایگاهی در نظر بگیرم؟؟ نه، چون من هم میتوانم خیلی کارها را بکنم، خیلی حرف ها را بزنم ولی جلوی خودم را میگیرم، عذاب می کشم ولی جلوی خودم را میگیرم... و به جبران همین دردی که خیلی وقت ها میکشم، آدم هایی که ارامشم را بهم می زنند، تمام میکنم.

 پ ن: بی تابی میکرد و نمی تونست خودش رو کنترل کنه. همونجا با صدای بلند گریه میکرد و هرکسی یکجوری سعی میکرد دلداری اش بده. آرومتر که شد و دور و برمان که خلوت تر شد بهش گفتم سعی کن با حقیقت کنار بیای و قوی باشی. کسی که رفته، رفته. اون اگه میخواست میتونست بمونه. هزار تا دلیل و بهانه پیدا میکرد و کنارت میموند و برات میجنگید. ولی اون آسون ترین راه رو انتخاب کرد. پس خودتو خیلی اذیت نکن. چیزی نگفت اما فهمیدم که رنجید. سعی نکردم بعدا باهاش تماس بگیرم که توی رو دربایستی بمونه. گفتم هر وقت خودش خواست و راحت بود، میدونه من کجام و چطوری میشه پیدام کرد. اما مدت طولانی گذشت و از هم بی خبر موندیم.

تا چند وقت پیش که پیغام داده بود تو تنها کسی بودی که تو اون شرایط واقعیت رو بهم گفت و سعی نکرد گولم بزنه، که برمیگرده یا من فلان و بهمانم و اون لیاقت منو نداشت و ... تو بهم چیزی رو گفتی که میدونستم ولی میترسیدم بهش فکر کنم یا حتی باورش کنم. توی جوابش فقط یک آیکون لبخند فرستادم و اینکه حالت چطوره؟
دنیا اینجوری می چرخد. آدمها خودشان می روند و فکر می کنند و ... خب، بر میگردند... برای این یکی دیر نبود.

No comments:

Post a Comment