Monday, February 16, 2015


اين كه آدم ها مدام دارند دماغشان را، حرف هاشان را، طرز فكرهاشان را، كتاب خواندن و فيلم ديدنشان را، سفر رفتن شان را و كلا آب خوردنشان را فرو مي كنند توي چشم و چال ديگران، اصلا نمي فهمم. بارها شده توي جمعي بودم، پيش كسي بودم و حرف فيلم يا كتاب يا ورزش يا هرچيزي پيش آمده و من خودم را خيلي ساكت كشيده ام كنار يا اظهار نظر كوچكي كرده ام و تمام... و بقيه اي كه من مي دانم جايشان توي اين وادي ها كجاست، در بوق و كرنا  مي كنند خودشان را، بلكه حس كنند سري دارند توي سرهايي كه به خيال خودشان ارزشمندند...

نميدونم كار اونها كه مدام مشغول جا باز كردن هستند تا خودشان را بچپانند توي آدم ها و لابلاي شان، تا خودشان را توي چشم هاي ديگران والا و فرهيخته نشان دهند درست است يا كار من و امثال مني كه داشته هاي كوچك مان را مي بريم در درون خودمان و به خودمان رنگ معمولي بودن مي زنيم. البته اين را خوب مي دانم كه فعلا دنيا، پر پاشنه در اين آدم ها خوب مي چرخد اما تا كي اش را باز نميدانم.

به قول يك دوست خيلي خيلي قديمي، دور و برمان پر شده از عروسك هاي جذابي كه خوب بلدند اداي فكر كردن را در بياورند!

 پ ن: هنوز هم بعد اين همه سال كه به خيال خودت كلي تجربه داري و بالا پائين رفته اي و اينها، يك جايي مي رسد كه مي نشيني نگاه مي كني و مي بيني كه بايد خيلي چيزها را توي زندگيت جا بجا كني... خيلي آدم ها را! مخصوصا پرادعاترين هاشان... هرچه هوا برداشتگي بيشتر، دورتر... دورتر...

Monday, February 9, 2015

  چند روز قبلش با خرچنگ رفته بودیم بیرون و من از حال خرابم برایش گفته بودم. گفتن که... اشکهام همه چیز را لو می داد و صورت پف کرده از اشک های ناتمام. راستی آدمیزاد این همه اشک را از کجا می آورد؟ دور زدیم و طبق معمول با بحث بی نتیجه ای خداحافظی کردیم و باز هم طبق معمول به من گیر داد که سخت میگیری و درشت میگویی و ... 

ساعت دوازده که از خواب بیدار شدم، تکستش را دیدم که از برنامه ام می پرسید و قرار گذاشتیم برای همان شب مستی. که قرار بود من یادش بدهم چطور بخورد تا آرام آرام برود توی حالی که بعدا چیزی یادش نیاید. و خب، تنها هم نرفتم. رفتیم سه تایی نشستیم به حرف و معرفی و خوردن و تلفن و موزیک و رقص و ... زندگی جریان داست. کله هامان گرم بود و حالمان خوب. میم میرفت و میامد. من و خرچنگ می رقصیدیم و موهای فرم را بو میکرد و چیزهایی می گفت و من... با زبانم زخم می زدم. کاری! دردناک! ولی می زدم.

میم آمد و نشست روی صندلی اش و گفت حالم خوشه! چکمه هایم را در آوردم و موزیک محبوبم را گذاشتم و نشستم روی زمین جلوی پایش و خرچنگ را صدا زدم که بیا و موزیک را گوش کن! هنوز نیامده بود، نمیدونم چند لحظه طول کشید یا حتی چند ثانیه که داشتم توی بغل میم اشک می ریختم. دلم میخواست زار بزنم ولی خرچنگ را که دیدم سرم را بلند کردم و گفتم سلام. خندیدیم باز. حرف زدیم. خوردیم. رقصیدیم... بعد یادم هست که رفتم توی تخت خرچنگ و پتویش را کشیدم روی خودم و اشک.

میم آمد و بغلم کرد و حرف زد و دعوایم کرد و رفت! خرچنگ آمد و مرا آغوش عاشقانه ای کشید و لبهام را بوسیدم و حرف زد ولی من؟؟ دلم؟؟ التماس کردم، آنقدر زار بودم که میم با عصبانیت راضی شد تلفنم را بیاورد تا زنگ بزنم. گفت جانم و من صداش زدم و بعد یادم نیست. تلفنم دست میم بود و من توی هال توی بغل خرچنگ که منو ببخش... اومد... و منو برد... و من رفتم... 

Monday, February 2, 2015

  و شهادت مرا پاياني نيست ...

  راستش من فکر می کنم هميشه توی رابطه ها يا در مرحله پيشرفته ترش زندگي هايي كه آخرش به بن بست ميرسند، هر دو نفر مقصرند. حالا يکی بيشتر يکی کمترش فرقي نميكند ولي لزوما اينطور نيست كه بشود همه چيز را به عهده يكطرف ماجرا انداخت. شايد ظاهرا آدمها چيز ديگري تعريف كنند اما واقعيتش اين است كه هيچ کس نمی تواند از زير بار مسئوليت شانه خالی کند و خودش را کنار بکشد ...

خب من هم توي زندگي اي كه به سرانجامي نرسيد به اندازه كافي و وافي مقصر بودم، من مقصر بودم چون خيلي ايده آليست بودم و گاهي از رئال واقعي زندگي آدمها خيلي پرت افتاده بودم كه البته اين محصول بي چون و چراي كتابخوانيهاي بي وقفه ام بود و ميخواستم همه چيز زندگيم بي عيب و نقص باشد، من مقصر بودم چون يك زن قوي و مستقل بودم و نميتوانستم حرفهاي زور بي منطق را قبول كنم به حكم اين كه طرف مقابلم شوهرم است و هرچه ميگويد من كه زنش باشم بايد قبول كنم تا زندگيم را حفظ كنم، من مقصر بودم چون قيافه دلنشيني داشتم كه مردها توي خيابان بهم نگاه ميكردند و چون چاق و بدقواره نبودم تا نگاهي دنبالم نباشد و همسرم بتواند با خيال راحت!!! 

اجازه بدهد من به فعاليتهاي اجتماعي ام بپردازم، من مقصر بودم چون بلد بودم از زندگي لذت ببرم و شاد باشم و نميتوانستم زندگي تنگ و تاريك يكنواخت خشك و بي روزنه اي را كه همسرم ميخواست را تاب بياورم، من مقصر بودم چون هيچكس يادم نداده بود توي زندگي بايد نيم من باشم و سنگ زير آسياب باشم و هي سائيده شوم و خوشحال باشم از فرو پاشيدنم، من مقصر تر بودم چون مجبور كردم خودم را كه لباسهاي زشت و بدرنگ و گشاد بدقواره بپوشم و در برابر حرفهاي خاله زنكي شان نقاب خنگي و حماقت بزنم و هي اداي لبخند زدن دربياورم كه يعني من هم مثل شماهام و  راستش همه چيز هي خرابتر و خرابتر شد چون من ذات خودم را هيچوقت نتوانستم لگدمال كنم و اين تعارضات دروني و ظاهري از پا درم آورد ....

اون هم مقصر بود چون ضعيف و ترسو بود، چون مرد مبارزه و سختي نبود، چون از من مادري كردن ميخواست، چون مرا به خاطر شرايط و موقعيتم خواسته بود،‌ چون از من انتظار اطاعت و تسليم بودن بي چون و چرايي را داشت كه سالها در خانواده اش شاهدش بود، چون آخرش عليرغم آن همه ادعا ترجيح داد بره بتمرگه تنگ آن افكار و زندگي نكبتي و هيچ نخواست کمک کنه، چون شجاعت نداشت كه ديگر وقتي مرا نميخواست حرفش را با صداي بلند و رسا به همه بگويد، ‌رفت و خودش را قايم كرد پشت سپر تهمت ها و دورغها ... راستي ... من هنوز هم همان آدمم شايد هم بدتر اصلا ... پس چرا دست از سرم برنميدارد؟ ها؟ شنيده ام هنوز هم مرا همانقدر خودخواهانه نميخواهد!!
 
پ ن: من اين روزها دارم از روزنه هاي كوچكي كه هيچ فكرشان را نميكردم نيرو ميگيرم ... جاني دوباره ... تو را مدتهاست رها كرده ام،‌ و تو چه مذبوحانه دست و پا ميزني هنوز توي اين تلاطم خودساخته ات!!

پ ن: راستي آدمها سر تنفر از همديگر هم توافق ميكنند اين روزها ... 
 

آدم شعار بده اي نيستم، ‌اصولا زياد اهل حرف نيستم، خيلي ها هم سر اين مساله كه بلد نيستم راجع به روزمرگي هاي سطحي ام ساعتها وراجي كنم ازم دلخور ميشن، من بيشتر به فكرام عمل ميكنم تا اينكه بخوام راجع بهشون حرف بزنم ... اما همين من كه هميشه ادعا داشتم كه از گفتن حقايق خودم، ‌حقايق دروني وجودم نميترسم و اصلا هم مهم نيست ديگران قضاوتم كنند يا اصلا گور باباي هركسي كه بخواد از روي دوكلمه حرفي كه من از سالها زندگيم ميبرم و اينجا ميگذارم منو قضاوت كنه و راجع بهم نظر بده يا هرچي ...
آره‌ همين من، خيلي وقته يك پاك كن برداشتم تو دستم و هي دارم هرچي مينويسم رو پاك ميكنم ،‌ هي برميگردم رد پاهام رو از جاهاي مختلف از ذهن و زندگي آدمهاي مختلف پاك ميكنم،‌ هي بي نام و نشون ميام و ميرم كه كسي از حضورم بويي نبره،‌ هي يك قيچي برداشتم بعضي از بخشهاي زندگيم رو ميبرم بعد دو طرف تيكه شده رو كش ميارم تا به زور بهم برسن و با چسب بهم وصلشون ميكنم و روم رو برميگردونم و فكر ميكنم كه به به چه خوب شد...

 اشتباه ميكنم،‌ ميدونم، اين يكجور بازي مسخره است كه خودم رو درگيرش كردم و ميدونم آخرش مغلوب اون خود واقعيم ميشم ... اينطوري در جنگ و تعارض مدام با خودمم، ‌مدام دچار گفتگوهاي دروني اي ميشم كه آزار دهنده است برام. راستش دلم ميخواد يك دستمال بردارم و اين ديوار شيشه اي دورم كه عمدا گذاشتم سالها روش كلي گرد و غبار بنشينه و تيره و تارش بشه رو برق بيندازم... شفاف شفاف ... بعد خودم برهنه وايسم اون وسط بي هيچ پوشش و هيچ قيد و بندي ... نفس هاي عميق بكشم خود بودنم رو، و افتخار كنم به اونچه كه براش اين همه تلاش كردم... توي سرم توي فكرم هزار رنگ دارند موج ميخورند و من همينطور فقط چرخششان را نگاه ميكنم و سرگيجه ... سرگيجه ... من چرا ميترسم ؟ من از چي ميترسم ؟

پ ن: با ما گفته بودند : آن كلام مقدس را با شما خواهيم آموخت ،‌ليكن به خاطر آن عقوبتي جان فرساي را تحمل مي بايدتان كرد!
عقوبت جانكاه را چندان تاب آورديم، آري ،‌كه كلام مقدسمان ، باري .... از خاطر گريخت !!!
 

Sunday, February 1, 2015

از من میترسه... و من نمیدونم من از کی اینقدر خشن و وحشتناک شده ام! 

میگویند تنهایی پوست آدم را کلفت میکند
میگویند عشق دل آدم را نازک میکند
میگویند درد آدم را پیر میکند
آدمها خیلی چیزها میگویند
و من امروز
کرگدن دل نازکی هستم که پیر شده است...

مهدی صادقی