Tuesday, December 14, 2010

 تلخ... مثل من

روزهايي كه تلخم - مثل امروز- دلم تو را ميخواهد . با همان نگاه نافذ شوخ ،‌با همان نفسهاي داغ ، با همان خنده هايي كه با انگشتانت ميپوشاني شان ،‌با همان دستهاي كشيده ات بر دو گونه ام ،‌با صورتت نزديك صورتم كه چروكهاي ريز روي گونه ات را از نزديك ببينم ،‌كه باز به من بگويي تلخ تر شو كه من هر چه تلخ تر شوي بيشتر دوستت ميدارم و درجواب چراي من بگويي چونكه مجبورم از شيريني خودم بيشتر خرجت كنم كه حالم رو به نزني لعنتي ...
و من با همه تلخي هايم باز عاشق ترت شوم …
 

پ ن: بعد از ظهر يك روز تعطيل و كسل ... مهمانداري كرده ام و حالا پس از رفتن مهمانها باز هم كار و كار ... تمام كه ميشوند سعي ميكنم بخوابم تمام اين خستگي ها را و بگريزم همپاي آن از تلخي اين روزها ...به خواب ميروم و چه بد ميخوابم ... خوابهايي ميبينم كه آرزوميكنم كاش نخوابيده بودم ... با تني داغ پوشيده از عرقي سرد ،‌همراه با صداي زنگ موبايلم از خواب ميپرم ... شماره يك دوست روي صفحه گوشي ام افتاده است و جواب كه ميدهم صداي در گوشم ميپيچد كه " يا علي ... يا علي" ... تمام بدنم به لرزه ميافتد و نيمه چپ بدنم تير ميكشد ... اشك هاي بي امان سركشم رها ميشود ، من صداي ضربان قلبم را زمزمه ميكنم و ديگر نميتوانم روي پاهايم بايستم ... صداي آشناي آنسوي خط با لرزش ميگويد : دعا كن و من آنقدر گيجم كه تنها كاري كه از دستم برميايد قطع كردن گوشي تلفنم است...

 دردلم ميگردم كه چه بگويم : خدايا ... همه آنچه كه در اين سالهاي نزديك گذشته از من بازستانده اي را به من برگردان كه من هنوز لجبازانه به دنبال كودكي هايم هستم... 

Saturday, December 4, 2010

 باز ميايم اينجا و شروع ميكنم به جاري كردن حروف كيبورد بر روي صفحه سفيد... عجيبه ولي نميدونم چرا تو اين دنياي مجازي كه فرصت دارم براي خود بودن اينقدر آرومم . وقتي به راحتي از روزمرگي ها و دغدغه هام مينويسم و از احساساتم حرف ميزنم چقدر خوبه ...

شجاع ميشم تا حدي كه در توانمه ... حرفهام رو برات اس ام اس ميكنم . ميدوني كه نميدونم رو در رو و يا تلفني باهات حرف بزنم چون اشك مجالي بهم نميده . ميبيني ؟ من آنقدر ها هم كه ادعا ميكنم و نشون ميدم قوي و آهنين نيستم . ديگه از اون آدم سرسخت و جنگجو چيز زيادي باقي نمونده ... و حالا هم اين پيامها رو با تمام ته مونده هام برات مينويسم . بهد از دوسال و اندي اولين باره كه دارم حرفهاي دلم رو برات مينويسم و چقدر ميترسم ... خدا ميدونه چند بار اصلاحشون ميكنم و چقدر كلمه ها و جمله هام رو بالا و پائين ميكنم ... راستش چراش رو خودم هم نميدونم . علت اين همه ترس رو نميدونم...

 وقتي در جوابم آسمون و ريسمون بهم ميبافي و تمام توانت اينه كه نوك تمام پيكانها رو بياري به سمت من و خودت رو مبرا كني ... دلم ميگيره و دوباره سكوت ميشم ... هيچ حرفي براي گفتن ندارم وقتي ميبينم كه باز هم مثل هميشه من رونميفهمي و هرطور كه دوست داري ميخواي ماجرا رو به نفع خودت تموم كني و از كنارش بگذري .... اما نميدوني كه من اينبار تصميم ام جديه ،‌دو سال فكر كردن براي يك موضوع كافي نيست؟ و ماجرا اينجوري منتقل ميشه به گفتگوي رو در رو ... خوب چرا كه نه؟ تا كي ميخوام فرار كنم ؟ بالاخره بايد يك روزي جلوي ترسم بايستم يا نه؟

 ميخوام براي خودم تصميم بگيرم .. اگه بگذاري ...

 امسال هنوز بستني زمستاني را نوبر نكرده بودم . صبح كه اين همكار بغل دستي ام رفت سوپر سركوچه صبحانه بخره وقتي برگشت يكدونه بستني زمستوني گذاشت رو ميزم . كلي با ذوق و هيجان بازش كردم . مثل اون بستني هاي زمان بچگي مون نبود هم كاكائوش خيلي نازك بود و همش خورد شده بود چسبيده بود به خامه ها و هم اينكه خامه اش هم اونجوري كه دلم ميخواست پف نداشت تازه خيلي هم زيادي شيرين بود ... ولي خوردمش و خيلي هم آروم آروم خوردم تا يكجورايي مزه بچگي هام بياد تو دهنم ...  مزه شادي ها و خنده هاي بي غدغه ... مزه روزگار بچگي ...