من ترسو، من ضعيف، من منتظر هل دادن اصلا، چرا هلم نميدی پس؟ تو چرا يک قدم نميگذاری جلو؟ تو که ميدونی من هيچوقت به تو نه نميگم و دستت رو رد نميکنم ... تو چرا نميای پشت سرم وايسی كه با تمام نيرويی که بهش احتياج دارم پرتم كنی توی جريان واقعی زندگی؟
کابوس اون شب تاريک ... اخرين زخمی که روی زخمهای کهنه ام نشست ... برای من توازن برقرار کردن بين اين همه درد در يک کفه و وجود مهربان تو توی کفه ديگر زندگيم کار آسونی نيست ... کار آسونی نيست. حالا اگه تو اسمشو ميگذاری ترس ، آره خب من ميترسم و البته به اين ترسها و ترديدها هيچ هم افتخار نميکنم چون منو ضعيف کردن.خودم هم قبول دارم که دارم زيادی محافظه کارانه عمل ميکنم . زيادی شايد دارم به خودم و تو سخت ميگيرم که باعث رنجشت ميشه ولی به اين هم فکر کن که برای من واقعا آسون نيست ...
حالا ميخوام به تويی که نميترسی، تويی که يک کلمه حرف با من نميزنی، تويی که هنوز با من مثل غريبه ها موندی ازبس خودت رو پشت ديوار عروسک بودن از من قايم کردی... و من همينجوری قبولت کردم بدون اينکه حتی يک سوال ازت بپرسم ... به تو بگم که من همينجا لبه پرتگاه زندگيم وايسادم... بيا هلم بده با هم بپريم ... بگم که من نميتونم چيزی رو شروع کنم، ميفهمی؟ اگه انتظاری از من داری خودت بايد شروعش کنی، تو بايد دستمو محکم توی دستت بگيری، شروع کنی به دويدن و منم دنبال خودت بکشی، بايد اونقدر تند بدويی که به نفس نفس بيندازی ام از تجربه طعم دوباره عشق و زندگی کردن، که من اتفاقا اينبار خيلی هم خوب ميدونم چی ميخوام :
با ... تو ... بودن ...
گاهي سرشارم از نياز براي جلب كردن توجه ات، براي اينكه نگاهم كني، كه دل تنگم شوي وقتي نباشم، كه فقط مرا ببيني، فقط مرا بخواهي، فقط مرا دوست داشته باشي، فقط با من حرف بزني ... اين مدلي ام ديگر ... دوست داشتن ام خودخواهانه است ...
گاهي هم دلم ميخواهد كمرنگ باشم، بي رنگ حتي ... يواشكي بيايم و بروم و تو نبيني ام، به چشمت نيايم اصلا ... امروز اينجوري دوستت دارم ...