Wednesday, November 24, 2010

 

قضيه دارد كم كم بيخ پيدا ميكند و نميتوانم بي خيالش باشم ... همين را کم داشتم توي اين هير و وير روزمرگيهام که به لطف روزگار آنهم دارد خفتم ميكند. درست همين حالا که خيلي روبراه نيستم و برايم تكرار ميكني مال هورمونهاته. تلنگرم ميزني كه زخمهايت را چه محجوبانه با خودت حمل ميكني و پرستاري شان ميكني...
خيلي راه ميرويم ... اين راه رفتن هاي طولاني كه براي مقصدمان هيچ تصميمي نداريم را خيلي مشتاقم ... اينجوري كه ميزنيم به كوچه پس كوچه هايي كه نميشناسيمشان و نميدانيم به كجا ميبرندمان ... لذت كشف راههاي تازه ... هيجان پاگذاشتن در مسيرهاي نرفته ... اينقدر راه ميرويم تا پاهايمان توی يکی از همين خيابان ها از نا بيفتد ،‌تا بيايند بهمان بگويند: ديگر بس است ... خسته شديم از اين همه سرگشتگي! برويد و ديوانگي تان را ببريد توي خلوت خودتان!خب، من دارم زندگی خودم را می کنم، دارم همان راهي را كه ميرفتم ادامه ميدهم بدون آنكه حضور و وجود تو توي زندگيم خللي به آن وارد كند. اين برايم آرامش دهنده است كه تمركزم و اهدافم را به هم نميريزي، همين كه اينقدر ميفهمي كه بداني مقايسه كردن خودت با علائق من چه كار بيهوده اي است، كه دلخوشي هام را سم نميداني براي رابطه مان، كه صداقتم را خنجر نميكني و زخمم بزني، برايم لازم تر از هرچيزي است ...
 
پ ن: فقط ... ‌فقط وقتي ازشون حرف ميزني ... دلم ميخواد هيچي نشنوم ... كر باشم اصلا ... گفتم كه نيشم ميزني انگار!!
 

 تو باشي يا نباشي روزهاي سي سالگي ام دارند ميگذرند ... پائيز دوست داشتني ترين سال زندگيم... مزه همه ديوانگي هاي عالم ... لالايي بگم تا بخوابي آهسته آهسته ... کم شده اي اين روزها ... ناخوش احوالي؟ شلوغي؟ دلتنگي؟ دلگيري؟ حرف هم نميتوان بزنم از بس كه حساس شده اي و ميرنجي ... پس چه ميكنم؟ تنهايي و يك تنه بار تو را هم به دوش ميكشم و نميگذارم برايم كمرنگ شوي ... كار درستي است؟ نميدانم اصلا برايم - ‌برايمان - ‌خوب است؟ باز هم نميدانم ... راستش فقط اين را ميدانم كه دلم نميخواهد توي روزهايم كم باشي، كه ديگر يادت نپيچد، حرفهای جديت، لحن گفتنت، صدات، دستهات، صورتت ...

سخت ميگويم ... چه ميخواهم بگويم ... آشفتگي دارم مينويسم ... به سر الدوز چه آمد؟ جايش گذاشته ام جايي؟ كي گفته از اول قرار بود تو فقط عروسكم باشي؟ من فراتر گذاشتم پايم را از حد و مرزم؟ نبايد خيلي بلند پروازي ميكردم ؟ و ... تو ... مرا ميشناسي اصلا؟

پ ن: مياي اينجا رو ميخوني... حسادت ... حس مالكيت... اين باعث ميشه باز هم سانسور كنم اين نوشته هاي هزار بار پاك شده و از نو نوشته شده رو ... يادم باشه وقتي اومدي حتما تكليف اينجا رو هم باهات معلوم كنم، ‌كه بايد چكارش كنم؟ آخه راستش اين هم رفته قاطي همه اونچه كه من از خودم بهت هديه دادم و هيچ هم قصد ندارم پسش بگيرم...

پ ن: اينجا نشسته ام و هيچ حرفم نمي آيد، حتي با تو ... كه  گاهي زيادي نزديكم شده اي و گاهي زيادي فاصله گرفته اي. مهم نيست. همين بس كه گاهگاهي با هم حرفي ميزنيم كه البته تو اغلب گوشي و آنكه از گفتن لحظه اي باز نميماند، البته منم ... نميدانم با اين وضع ديگر اينجا خوب خواهم نوشت يا نه؟ چه چيزهايي از نوشتن از درونم اينجا ميتواند شکل بگيرد و ناچارم ميكني که ديگر آنطور كه ميخواهم ننويسم. اگر ننويسم و از يادم برود چه؟ همه لبخندهام و همه حرفهام و همه دلخوشي هام؟حتي همه تلاشهايمان كه به روي هم نياوريم چه گفته و شنيده ايم؟
 
بعد نوشت: نميدانم كار خوبي است اينقدر خودم را به كوري و كري و لالي بزنم؟ نميدانم كه چه اصرار بي دليلي دارم براي نگه داشتن حسرتت توي زندگيم آنهم اينجوري... نميدانم ... چقدر چيز هست كه من نميدانم ... اصلا آخرش كه چي؟
 
به همه زبانی فهميده ام تو را
مهربون بنويس
سخت ننويس
غرغر ننويس
حرفهاي خودت ... حرفهاي عادي خودت
 
 با انگشت كوچيك دست چپم ازم قول گرفتي... يادت هست؟ پس چرا من اينقدر ميزنم زير قولم؟

Wednesday, November 10, 2010

 

وقتي تو زندگيت هيچي سر جاي خودش نيست ،‌وقتي تنها را فرارت اينه كه بنويسي يا بخوني ، وقتي كسي رو كه ميخواي در كنارت باشه ، نيست... و نميدوني اصلا كجا هست ، داره چه چيكار ميكنه يا حتي ‌به چي فكر ميكنه ، دوست داري كه زندگيت وايسه تا هيچي توي اين روزهاي سخت از دستت نره...

 ديشب كه داشتم ميگفتم : آدم بعضي چيزها رو هيچوقت نميتونه فراموش كنه، يك پرده هايي هست ، يك حريمهايي هست كه وقتي دريده بشه ديگه هيچ رقمه نميشه درستشون كرد، منظورم تو بودي ... كه نميشنيدي ،كه هيچوقت منو نميشنوي و نميفهمي و راستش كم كم دارم شك ميكنم كه واقعا نميفهمي يا خودت رو ميزني به اون راه!؟

ببينم اصلا ... هيچ حواست هست داريم يك ساله ميشيم ؟ راستش الان خودم هم ديگه به بودنم مشكوكم ، چه برسه به اون همه چيزي كه آرزوشون رو داشتم... روزگار ميگذرد ، هر قدر سريع، اما براي من اين روزهاي بي تو بودن اصلا نميگذرد...

 به تو گفته بودم كه سرمست ميشوم از ديدارت

اما ... نگفته بودم كه دلتنگ ميشوم از خيالت

 

 ...حالا ديگه اين منم ، ميخوام سكوتم رو بشكنم ، اگر چه تلخه حرفهام...

 ...هي خودم رو خط زدم ،‌به تو مهر نبايد زدم ... ولي ديگه نميخوام...

...رسواي عالم بشم ، بگذار اهل جهنم بشم ... ميخوام با تو برقصم...

Tuesday, November 9, 2010

 خونه مامان و بابا ... گرما ... آرامش ... امنيت ...با بابا حرف ميزديم داشت ميگفت با يكي از دوستهاي قديمي اش تماس گرفته و اون حال مادر رو پرسيده ... گفتم الهي واشكم ريخت پائين ... دست خودم نبود خيلي اين روزها دلتنگش بودم ... مخصوصا كه دكلمه شهريار رو كه گوش ميدم بيشتر دلتنگش ميشم ... اشك من گريه بابا و داد مامان رو در آورد...

رفتم تو اتاق خودم ... دراز كشيدم رو زمين و آفتاب افتاده بود روم ... چشمهام رو بستم و لذت بردم از ذر ذره داغ شدن ... بابا داره با صداي گرم و عزيزش زمزمه ميكنه ... همون شعر بالا رو ... من مشتعل عشق علي ام ، چه كنم؟ .. يادم مياد كه ده دوازده ساله بودم كه بابا منو روي زانوهاش مينشوند و اين شعرها رو يادم ميداد و باهام مشاعره ميكرد ... دلم همون روزها رو خواست همون وقتها كه بابا ميرفت ماموريت و من دلتنگش بودم ... از همون وقتها كله خر بودم و ميرفتم با گلهايي كه توي باغ كاشته بود بازي ميكردم و درد و دل ميكردم ... شمرده بودم 115 تا شاخه گل رز داشتيم (عددش خيلي يادم نيست) ... وقتي با صداي بلند از حياط داد زدم كه مامان اينقدر گل رز داريم ، مامانم با خنده گفت نه ... صد و شونزده تا داريم ... اول نگرفتم اما بعد كه خنده اش رو ديدم منهم خنديدم ... ميدونستم از همه گلهاي رز دنيا براش رز ترم...

تا 18 سالگي بابا نميگذاشت موهام رو كوتاه كنم اما دانشگاه كه قبول شدم گفت ديگه خانوم شدي ... اختيار همه چي ات دست خودته .. من احمق هم عقده اي بودم اولين كاري كه كردم اين بود كه موهام رو كوتاه كردم ... براي حدود شش سال مداوم موهام رو كوتاه نگه ميداشتم به مدلهاي مختلف اما بالاخره بعد از شش سال فهميدم كه بابا راست ميگفت : موي بلند براي زن يك چيز ديگه است...

 بابا هميشه راست ميگه ،‌مامان هميشه ميخنده، ‌درست ميفهمه ولي حس هاش رو از ما پنهون ميكنه ... و من هي راهها رو اشتباه ميرم و هي ميفهمم كه بابا راست ميگفت ... مامان درست حس ميكرد ... خلاصه مطلب اين كه دلم بچگي هام رو ميخواد ...

Sunday, November 7, 2010

 كمي ديرم شده بود و داشتم فاصله محل كارم را تا باشگاه تقريبا به دو طي ميكردم ،با يك ساك ورزشي مشكي بزرگ با بندهاي قرمز روي شوونه ام و كتوني به پا، با شلوار جيني كه اين روزها كمرش برام گشاد شده و تقريبا به تنم آويزونه ، با يك مانتوي رنگ و رو رفته و گشاد مشكي ، با يك شال به رنگ خامه توت فرنگي، با موهايي در هم و برهم و آشفته ،‌با ابروهايي نامرتب و نا صاف ، با صورتي كه از آفتاب مثل سنجد كشيده بودمش تو هم .... و با عجله...

هيچ فكرنميكردم توي اين اوضاع و احوال توي آن ماكسيماي مشكي گنده ات نشسته باشي زير باد كولر و در حال رد شدن از خيابان مرا ببيني ، بشناسي ، از چهارراه بعدي بري خيابون بالايي رو دور بزني و برگردي و اينقدر سر تقاطع منتظر بموني تا من برسم و بهم زنگ بزني و من رو متوجه حضورت كني . راستش اصلا باورم نميشد بعد از اين همه سال و با اين سر و ضع تونسته باشي منو بشناسي ، آخه هميشه من رو با كوتاهترين مانتوهام (كه چقدر هم مايه خنده من و دوستهام بود) و در شيك ترين وضعيت ممكن ديده بودي كه تازه همونها هم مربوط به سالها پيش ميشد ...

وقتي سوار ماشينت شدم از ديدن اينكه هنوز هم مثل همون روزها كت و شلوارهاي شيك ميپوشي و دكمه سردست بستن رو فراموش نكردي ، وقتي تا چند ساعت بعد از دست دادن با تو هنوز هم كف دستم همون بوي هميشگي ات رو ميداد ، شايد بايد خوشحال ميشدم اما دروغ چرا؟ حس كردم چقدر درجا ميزني و دور خودت ميچرخي ... بعد كه شروع كردي به حرف زدن و توي اين مسير ده دقيقه اي تعريف كردي كه كارات ديگه كاملا رديف شده و تا چند هفته ديگه عازم هستي ، گفتي كه هر وقت از جلوي بيمارستان مفيد كه رد ميشدي ياد من و بچه هام ميافتادي، گفتي كه اگه گفته بودي آدمهايي مثل من توي اين دور و زمونه كمياب اند حقيقت بوده و تو همون لحظه تلفن رو قطع كردي پشيمون شده بودي .... و من فقط گوش ميدادم داشتم فكر ميكردم كه اگه الان اينقدر اتفاقي منو توي خيابون و در حال گذر نديده بودي كي ميخواستي اين حرفها رو بهم بگي ؟ فكر ميكردم يكهو بعد از اين همه سال و توي چند دقيقه چطوري تونستي اين همه حرف براي يك آدم خيلي دور پشت سر هم رديف كني ؟ فكر ميكردم چقدر كار خوبي كردم كه اون شب توي اون رستوران گرون قيمت اون همه غذاي خوشمزه سفارش داده بودم و در عين حال همه حرفهام رو بهت گفته بودم و هيچي رو تو دلم نگه نداشته بودم ... فكر ميكردم كه هنوز هم همونقدر ضعيف و بي برنامه اي ، فكر ميكردم كه هنوز هم بدون هيچ هيجان و شيطنتي روزهات رو در كمال عقل و منطق و بي هيچ دغدغه اي به شب ميرسوني ،‌فكر ميكردم كه هنوز هم ميخواي آدمها رو طبق اونچيزي كه تو كتابها خوندي تحليل كني ...

وقتي منو رسوندي به مقصدم موقع خداحافظي كارتت رو كه بهم ميدادي گفتي قبلاها اينقدر كم حرف نبودي و من هم در جواب بهت گفتم كه قبلا ها تو هم اينقدر پرحرف نبودي ! بعد از اينكه رفتي با اينكه با اون لبخند مصنوعي ات تاكيد كرده بودي كه باهام كار داري و حتما منتظر تماسم ميموني ... كارتت رو حواله كردم به اولين سطل آشغالي كه سر راهم بود ...

واقعا كه ذات خودمحور ‌آدمها هيچوقت عوض نميشود...