قضيه دارد كم كم بيخ پيدا ميكند و نميتوانم بي خيالش باشم ... همين را کم داشتم توي اين هير و وير روزمرگيهام که به لطف روزگار آنهم دارد خفتم ميكند. درست همين حالا که خيلي روبراه نيستم و برايم تكرار ميكني مال هورمونهاته. تلنگرم ميزني كه زخمهايت را چه محجوبانه با خودت حمل ميكني و پرستاري شان ميكني...
خيلي راه ميرويم ... اين راه رفتن هاي طولاني كه براي مقصدمان هيچ تصميمي نداريم را خيلي مشتاقم ... اينجوري كه ميزنيم به كوچه پس كوچه هايي كه نميشناسيمشان و نميدانيم به كجا ميبرندمان ... لذت كشف راههاي تازه ... هيجان پاگذاشتن در مسيرهاي نرفته ... اينقدر راه ميرويم تا پاهايمان توی يکی از همين خيابان ها از نا بيفتد ،تا بيايند بهمان بگويند: ديگر بس است ... خسته شديم از اين همه سرگشتگي! برويد و ديوانگي تان را ببريد توي خلوت خودتان!خب، من دارم زندگی خودم را می کنم، دارم همان راهي را كه ميرفتم ادامه ميدهم بدون آنكه حضور و وجود تو توي زندگيم خللي به آن وارد كند. اين برايم آرامش دهنده است كه تمركزم و اهدافم را به هم نميريزي، همين كه اينقدر ميفهمي كه بداني مقايسه كردن خودت با علائق من چه كار بيهوده اي است، كه دلخوشي هام را سم نميداني براي رابطه مان، كه صداقتم را خنجر نميكني و زخمم بزني، برايم لازم تر از هرچيزي است ...
پ ن: فقط ... فقط وقتي ازشون حرف ميزني ... دلم ميخواد هيچي نشنوم ... كر باشم اصلا ... گفتم كه نيشم ميزني انگار!!
تو باشي يا نباشي روزهاي سي سالگي ام دارند ميگذرند ... پائيز دوست داشتني ترين سال زندگيم... مزه همه ديوانگي هاي عالم ... لالايي بگم تا بخوابي آهسته آهسته ... کم شده اي اين روزها ... ناخوش احوالي؟ شلوغي؟ دلتنگي؟ دلگيري؟ حرف هم نميتوان بزنم از بس كه حساس شده اي و ميرنجي ... پس چه ميكنم؟ تنهايي و يك تنه بار تو را هم به دوش ميكشم و نميگذارم برايم كمرنگ شوي ... كار درستي است؟ نميدانم اصلا برايم - برايمان - خوب است؟ باز هم نميدانم ... راستش فقط اين را ميدانم كه دلم نميخواهد توي روزهايم كم باشي، كه ديگر يادت نپيچد، حرفهای جديت، لحن گفتنت، صدات، دستهات، صورتت ...
سخت ميگويم ... چه ميخواهم بگويم ... آشفتگي دارم مينويسم ... به سر الدوز چه آمد؟ جايش گذاشته ام جايي؟ كي گفته از اول قرار بود تو فقط عروسكم باشي؟ من فراتر گذاشتم پايم را از حد و مرزم؟ نبايد خيلي بلند پروازي ميكردم ؟ و ... تو ... مرا ميشناسي اصلا؟
پ ن: مياي اينجا رو ميخوني... حسادت ... حس مالكيت... اين باعث ميشه باز هم سانسور كنم اين نوشته هاي هزار بار پاك شده و از نو نوشته شده رو ... يادم باشه وقتي اومدي حتما تكليف اينجا رو هم باهات معلوم كنم، كه بايد چكارش كنم؟ آخه راستش اين هم رفته قاطي همه اونچه كه من از خودم بهت هديه دادم و هيچ هم قصد ندارم پسش بگيرم...
پ ن: اينجا نشسته ام و هيچ حرفم نمي آيد، حتي با تو ... كه گاهي زيادي نزديكم شده اي و گاهي زيادي فاصله گرفته اي. مهم نيست. همين بس كه گاهگاهي با هم حرفي ميزنيم كه البته تو اغلب گوشي و آنكه از گفتن لحظه اي باز نميماند، البته منم ... نميدانم با اين وضع ديگر اينجا خوب خواهم نوشت يا نه؟ چه چيزهايي از نوشتن از درونم اينجا ميتواند شکل بگيرد و ناچارم ميكني که ديگر آنطور كه ميخواهم ننويسم. اگر ننويسم و از يادم برود چه؟ همه لبخندهام و همه حرفهام و همه دلخوشي هام؟حتي همه تلاشهايمان كه به روي هم نياوريم چه گفته و شنيده ايم؟
بعد نوشت: نميدانم كار خوبي است اينقدر خودم را به كوري و كري و لالي بزنم؟ نميدانم كه چه اصرار بي دليلي دارم براي نگه داشتن حسرتت توي زندگيم آنهم اينجوري... نميدانم ... چقدر چيز هست كه من نميدانم ... اصلا آخرش كه چي؟
به همه زبانی فهميده ام تو را
مهربون بنويس
سخت ننويس
غرغر ننويس
حرفهاي خودت ... حرفهاي عادي خودت
با انگشت كوچيك دست چپم ازم قول گرفتي... يادت هست؟ پس چرا من اينقدر ميزنم زير قولم؟
No comments:
Post a Comment