Wednesday, June 27, 2012


براي خودم مهم است كه همان چيزي را بگويم كه توي ذهنم است... دقيق و واضح... كه منظورم را كامل به طرف مقابل برسانم... براي همين بين حرف زدنم گاهي مكث ميكنم و چند ثانيه اي دنبال لغتي ميگردم كه دقيقا همان معني مورد نظرم را بدهد...
حالا اين من را درنظر بگيريد كه گاهي با ديگران كه حرف ميزنم و ميگويم و مگر فلان روز اين را نگفتي؟ و جواب ميشنوم كه: نه... من منظورم اين نبود كه... منظورم چيز ديگري بود... و اين چيز ديگر صد و هشتاد درجه متناقض با آن مفهومي است كه من دريافت كرده بودم!!
شايد اسمش را بشود گذاشت بازي با كلمات، اما من اسمش را ميگذارم درست حرف زدن... واژه ها را خوب شناختن... معني كلمات را خوب دانستن...  داشتن دايره وسيعي از لغت ها... خب، اين هم يكي از ابتدايي ترين تاثيرات مثبت كتابخواني...

پ ن: هاها! حرص نخور... من سينه چاك هيچ ايدئولوژي اي نيستم... حالا چه عباس معروفي باشد... چه هايدگر بي نقص تو !!

بعد نوشت: دفترچه ام را كه ورق ميزد، اسمم را كه ديد و بعد مهرهاي او را توي دفترچه ام، از جايش بلند شد و به پدرم اظهار ادب كرد و برگشت پشت ميزش... گفت كه همكلاسي بوده اند و ما را توي جشن فارغ التحصيلي شان ديده بوده... گفت كه والدينش نتوانسته بودند از شهرستان بيايند و بابا بهش گفته بود كه تو هم پسر مني، براي من باعث افتخاره كه همراهت بيام براي گرفتن مدركت... گفت حالا كه خوش پدر دوتا بچه شده، حسي رو كه بابا اونروز بهش منتقل كرده خيلي بهتر درك ميكنه...

پرسيد: خسته اي؟ چيزي نگفتم... گفت: نگران نباش مال هواست و سابقه حساسيتي كه داري... لبخند كمرنگي زدم... داروها را نوشت و توضيحاتي داد... بلند كه شدم نسخه را بگيرم، گفت: كمي استراحت كن... به هيچ جاي دنيا برنميخورد... خنديدم و گفتم: اينجوريا هم نيست، فقط بابا زيادي شلوغش كرده...

آمديم بيرون و رفتم براي تزريق آمپولها... توي سرم اين جمله اش زنگ ميزد كه "به هيچ جاي دنيا برنميخوره"... " به هيچ جاي دنيا برنميخوره"... با خودم گفتم: از اون زندگي كه متلاشي شد بدتر كه نيست... هست؟ بعد فكر ميكنم: شروع دوباره... ساختن از زير صفر... تا كي؟ تا كي؟ بلاتكليفي... بي برنامگي... انفعال... منتظر تصميمات ديگران نشستن، بس كه هراس به خوردم داده اند... تا كي؟

 بعد نوشت:خسته از برتری دادن کلمات عباس معروفی به مفاهیم هایدگر... خسته از پرواز در ارتفاع علفهای بهاره به جای کوچک دیدن کوههای هزاران ساله... خسته از درک احساس حیف شدگی... متعجب از نقش کودک مورد لطف و بخشیدگی... در حیرت از غیر قابل اعتماد بودن اما انتظار اعتماد داشتن... بودن بی شائبه چیزی نیست جز کفران... فقط در لحظه آغاز نبودن، بودن ارزشمند میشه... شاید دیر...


Tuesday, June 5, 2012


داریم عکس ها رو نگاه می کنیم... به خودم که نگاه می کنم، در هر حالت و فیگوری که باشم توی صورتم فقط یه کلمه موج می زنه: خستگی...  یه حس بدی میاد تو ذهنم، من جه کردم با خودم؟
یادت رفته؟ من که خانم مهندس بودم نه یک زن س**ی!! خیلی از این حرفهات نگذشته! که حالا آمده ای و از من تقاضای فعالیت های بیشتر از حد معمول یک زن توی رابطه را داری. خب... جوابی جز این نداشتی! باز فیلم پ**نگاه کردی؟؟

 بله... پر واضح است که از من خسته شده ای و مدت های مدیدی است که اگر خودت دست بکار نشوی هیچ اتفاقی برایت نمی افتد!! تکراری شده ام و هوس های جدید داری! هوس تنوع! هوس تجربه های جدید!! خب... بهتر است بدانی علیرغم تمام ادعاهایت ذره ای از توهمات و شکیات من را برطرف نکرده ای!! نمیدانم و اصلا نمی خواهم هم بدانم که چه می کنی؟ با کی میپری؟ کجا می روی؟ از تلفن و یمیل و فیس بوکت چه خبر؟؟ چه اهمیت دارد اصلا؟ 

من خودم را بکشم و مهربان و فداکار و دلسوز... و تو... آه عزیز من... راه بیفتی توی ایمیل و فلان گروه و درخواست دوستی و اشنایی بفرستی برای هرکسی که فکر میکنی راهی برایت باز میکند!! 
بله... دیدی چه خوب قانعم کرده ای؟ زور زدن ندارد که...
 
  The truth is painful. Deep down nobody wants to hear it, especially when it hits close to home
 Sometimes we tell the truth because the truth is all we have to give
Sometimes we tell the truth because we need to say it outloud to hear it for ourselves
 And sometimes we tell the truth because we just can't help ourselves
Sometimes, we tell them because we owe them at least that much