Tuesday, June 5, 2012


داریم عکس ها رو نگاه می کنیم... به خودم که نگاه می کنم، در هر حالت و فیگوری که باشم توی صورتم فقط یه کلمه موج می زنه: خستگی...  یه حس بدی میاد تو ذهنم، من جه کردم با خودم؟
یادت رفته؟ من که خانم مهندس بودم نه یک زن س**ی!! خیلی از این حرفهات نگذشته! که حالا آمده ای و از من تقاضای فعالیت های بیشتر از حد معمول یک زن توی رابطه را داری. خب... جوابی جز این نداشتی! باز فیلم پ**نگاه کردی؟؟

 بله... پر واضح است که از من خسته شده ای و مدت های مدیدی است که اگر خودت دست بکار نشوی هیچ اتفاقی برایت نمی افتد!! تکراری شده ام و هوس های جدید داری! هوس تنوع! هوس تجربه های جدید!! خب... بهتر است بدانی علیرغم تمام ادعاهایت ذره ای از توهمات و شکیات من را برطرف نکرده ای!! نمیدانم و اصلا نمی خواهم هم بدانم که چه می کنی؟ با کی میپری؟ کجا می روی؟ از تلفن و یمیل و فیس بوکت چه خبر؟؟ چه اهمیت دارد اصلا؟ 

من خودم را بکشم و مهربان و فداکار و دلسوز... و تو... آه عزیز من... راه بیفتی توی ایمیل و فلان گروه و درخواست دوستی و اشنایی بفرستی برای هرکسی که فکر میکنی راهی برایت باز میکند!! 
بله... دیدی چه خوب قانعم کرده ای؟ زور زدن ندارد که...
 
  The truth is painful. Deep down nobody wants to hear it, especially when it hits close to home
 Sometimes we tell the truth because the truth is all we have to give
Sometimes we tell the truth because we need to say it outloud to hear it for ourselves
 And sometimes we tell the truth because we just can't help ourselves
Sometimes, we tell them because we owe them at least that much

No comments:

Post a Comment