Saturday, July 6, 2013


بگذار بعد از سال ها... باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند!

گاهی اینطوری می شوم، با خودم قهر نیستم ولی نه با خودم حرف می زنم، نه توی چشم هام نگاه می کنم. همینجوری سعی می کنم ساکت و بیصدا از کنار خودم بگذرم تا پرمان به پر هم نگبرد و همه چیز در صلح و آرامش بگذرد.  حواسم را جمع می کنم دست و پایم به چیزی گیر نکند که خطرناک باشد. چند شب پیش اما نشد که آهسته و بی خطر از هم عبور کنیم. جنگ شد. همه چیز از گذشته و حال و آینده ریخت وسط . نتوانستم کنترلش کنم. تا صبح نخوابیدم، فقط گریه کردم. آنقدر که صبح مجبور شدم دو برابر چشم هام را آرایش کنم تا پفشان زیاد  معلوم نشود.  
ماشین هم نبردم، حوصله رانندگی نداشتم! دلم می خواست قاطی مردم باشم. از اینکه باز با خودم تنها باشم می ترسیدم، می خواستم به آدم ها نزدیک باشم تا مبادا باز درگیر شوم. گفتم که اینجوری می شوم... گاهی...

 **  کتاب اين روزهاي توي كيفم، جلد كرم رنگ دارد با نيم تنه زني كه باد موهايش را مثل موج پشت سرش آشفته كرده. صفحه اولش به دست خط خوبي نوشته شده "براي قرمزترين رز دنيا" و امضاء و مناسبت هديه دادنش. 40 صفحه اي پيش رفته ام. اسمش موج هاست و اگر كتاب خوان باشيد حتما مي دانيد كه اثر ويرجينيا ولف است، كه خيلي ها آن را يكي از 10 رمان شاخص قرن بيستم ميدانندش.
پيش مي روم و صفحه به صفحه به اين فكر ميكنم كه بيهودگي و شكوه زندگي كه توامان درهم تنيده شده اند. اين ولع و حرصي كه در وجود ما هست براي زندگي اي كه هي بهمان سخت مي گيرد و خيلي كم روز خوشش را نشانمان مي دهد از كجا مي آيد؟ آدم ها كار مي كنند تا پول بيشتري دربياورند، خب بعد مي خواهند با اين پول چه كنند؟ هيچي؟ همه مان شده ايم بنده پول!! ‌يادمان رفته پول براي ماست نه ما براي پول. اين پولي كه اين همه خودمان را برايش مي كشيم را حتي براي آسايش و رفاه خودمان خرج نمي كنيم ، چه برسد به كمكي يا هرچي از اين دست.
دلمان نمي آيد؟ از آينده نگرانيم؟ خسيسيم؟... خب ولي هرچيزي حد و مرزي دارد. زياده روي در هيچ مسيري پسنديده نيست. هر چيزي زمان و مكان و حال و هواي خودش را مي خواهد. از كجا معلوم من تا سال ديگر زنده باشم اصلا كه وعده خوشي هايي كه آرزويشان را دارم مي دهم به ده سال ديگر مثلا؟  
زندگي همين حالاست، همين حالا برايمان سفره رنگين اش را پهن كرده، پر از بيهودگي و البته بسيار باشكوه! كه البته مثل يك موج، يك لحظه هست و لحظه اي ديگر نميداني كجا رفت، كي برميگردد، و اين بار چگونه خواهد آمد.

پ ن: آدم ها به خودشان حق مي دهند راجع به شرايطي كه خودشان هيچوقت تجربه نكرده اند و به اندازه سر سوزني ازش دركي ندارند، حرف بزنند و قضاوت كنند. در مواردي كه حتي ادعاي صميميت بيشتري داشته باشند، به خودشان جرات مسخره كردن و خنديدن هم مي دهند. اما... اين دنيا جاي عجيبي است، مي چرخد و مي چرخد و يكهو چنان ضربه اي بهشان مي زند كه خودشان هم نمي فهمند ازكجا!
بعد،‌ نوبت خودشان كه شد تازه مي فهمند كه چيزي كه به راحتي درباره اش قضاوت مي كردند و بهش مي خنديدند، چقدر سخت است، چقدر دردناك است.
الان وقت اين است كه يادشان بيايد كه قبلا در برابر آن آدم چه كرده اند و توقع زيادي نداشته باشند. توقع دايه مهربان تر از مادر بودن، چون هنوز صداي خنده هاي گستاخانه شان توي ذهن آن آدم طنين مي اندازد.

Tuesday, July 2, 2013

خودم را جوري برنامه ريزي كرده ام كه درگير اتفاقي از خارج نشوم... از خيلي آدم ها و خبرها دور بمانم... از برنامه هاي تلويزيوني بسنده كرده ام به هفته اي چند ساعت برنامه هاي مستند حيات وحش نشنال جئوگرافيك، كه با تماشاي آن خلاء هاي دروني سفر كردنم را پر ميكنم... خيلي از برنامه هاي محبوب گذشته برايم رنگ و لعابشان را از دست داده اند... اعصابش را ندارم؟ نه... اينطور فكر نميكنم... شايد بهتر باشد اگر بگويم من از دور تسلسل شان خسته شده ام...  

از اين حس رقابت مزخزف و بي نتيجه اي كه مثلا به اسم برنامه هاي پر زرق و برق به خوردمان ميدهند، بدم آمده... رقابت در مصرف گرايي با هدف زيباتر شدن، جوانتر شدن، پولدارتر شدن و... و... و... اين مفهوم مسابقه اي را ديگر توي زندگي ام راهش نميدهم... برنده و بازنده بودن اصلا برايم رنگي ندارد، نه حتي گاهي حسرت و پشيماني... اين معيارهاي خوشبختي و شادي اگر اينقدر خوبند كه از صبح تا شام پي شان ميدويم، پس چرا آدم ها اينقدر تلخ و بي حوصله اند؟...

بله،‌ميدانم خيلي چيزها از حوزه اختيار من خارج است و چاره اي ندارم جز تن در دادن بهشان... اما توي قلمرو خودم كه ميتوانم  تعاريف خودم را از معيارها داشته باشم... اين است كه ميگويم زندگي ام را در نهايت بي اتفاقي دنبال ميكنم...
مثلا اينكه به جاي تمام اين مشغوليت هاي فكري شبانه روزي، دلم ميخواهد از دور دست ها بخوانم و ببينم و بشنوم... از عادت ها و رسوم عجيب و غريبي كه دلم ميخواهد تجربه شان كنم... مثلا هندوستان پر از رنگ و پر از رمز و راز... يك پست دارم مال چهار پنج سال پيش- چه كسي باورش ميشود؟؟؟- كه در جمله انتهايي اش گفته بودم " بيا زندگي را سفر كنيم... بيا بريم هند"... و حالا از دوست سالها در هند زندگي كرده مان هي درباره اش ميپرسم...  و هي پشت سر هم اصرار ميكنم كه برنامه بريزيم براي يك سفر به كشور رنگ ها...
آها... يادم باشد اين بار ازش در مورد عادت هاي چاي خوردن مردم توي هند سؤال كنم...

پ ن: چند روزي باز پي سفر پدر و مادرم تنها هستم... البته تنها كه نمانده ام...  همزيستي از نوع ديگري را تجربه ميكنم و شبها بين خواب و بيداري در اين فكر كه زندگي با نگرش همزيستي بسيار راحت تر ميگذرد...
قبول واقعيت و كمرنگ تر كردن حد و مرزها... خب، نه به مفهوم حذفشان، كه به معناي حفظ و ارزشگذاري شان تا درجه اي كه طمع و رغبتي به شكستن شان باقي نماند... همراهي با طبيعت ذاتي انسان ها و نه مبارزه براي آموزش دادن يا عوض كردن شان... نميدانم... فقط گاهي متعجب ميشوم از سپر شدن خودخواهي محض...

پ ن: دوست دارم به طبيعت درونم بازگردم... دوست دارم تازگي كنم گاهي... حتي به خزان و سپيدپوشي هم برسم... مثل زندگي ميماند... اين ميل به طبيعت كه در درونم  شدت گرفته و جزو معدود مواردي است كه خوب هم حمايتش ميكنم، چيزي  كه دوستش دارم...

 بعد نوشت: توي هند مردم چاي شير ميخورند... شير و آب را - به نسبتي كه ترجيح ميدهند و البته هر چه شيرش بيشتر باشد، خوشمزه تر است - حرارت ميدهند تا جوش بيايد و بعد چاي كله مورچه و شكر  را اضافه ميكنند و دو سه دقيقه هم ميزنند تا كاملا به جوش بياد... اغلب مردم پودر خاصي را كه شامل زنجبيل، رازيانه، فلفل، ميخك، دارچين و هل هست را هم به چاي شيرشان اضافه ميكنند كه گويا بسي گوارا ميباشد و نام خاصش هم ماسالا چاي هست... فنجاني سه تا ده روپيه... نوش جان!!



Monday, July 1, 2013


کودکی آدم ها خودخواسته نیست، برای همین هم چیزی نیست که با بزرگ شدن فراموش یا حتی کمرنگ شود. کودکی را نمیتوان دور انداخت، یا ازش فرار کرد. همه شادی ها، حمایت ها و البته دردهایش با همان شدت و قوت سرجای خودشان باقی می مانند. این را همه ما که این روزها ادعای بزرگ شدن داریم، می دانیم. می دانیم که ممکن است آدم بعد از سال های سال، با یادآوری خاطره ای کوچک یا حتی یک کلمه حرف یا یک برخورد، احساس بی چارگی کند! مثلا توی یک راهروی پر از عروسک های رنگی ایستاده باشی، ذوق کنی، بخندی، عکس بگیری... ولی یک چیز تلخی ته وجودت باشد!

اشکالی هم ندارد. بیا اینطوری فکر کنیم که بخش مهم ترش این است که آنقدر مقاوم و قوی بوده ایم که توانسته ایم با کمترین آسیب خودمان را در شرایطی بالا بکشانیم که یک دهمش دیگران را از میدان به در کرده.

پ ن: ... و این بی چارگی چیزی نیست که از یاد آدم برود عزیز من! حتی اگر اصرار کنی که به زبان نیاید. این را تو دیگر باید خوب بفهمی، نه؟