Tuesday, July 2, 2013

خودم را جوري برنامه ريزي كرده ام كه درگير اتفاقي از خارج نشوم... از خيلي آدم ها و خبرها دور بمانم... از برنامه هاي تلويزيوني بسنده كرده ام به هفته اي چند ساعت برنامه هاي مستند حيات وحش نشنال جئوگرافيك، كه با تماشاي آن خلاء هاي دروني سفر كردنم را پر ميكنم... خيلي از برنامه هاي محبوب گذشته برايم رنگ و لعابشان را از دست داده اند... اعصابش را ندارم؟ نه... اينطور فكر نميكنم... شايد بهتر باشد اگر بگويم من از دور تسلسل شان خسته شده ام...  

از اين حس رقابت مزخزف و بي نتيجه اي كه مثلا به اسم برنامه هاي پر زرق و برق به خوردمان ميدهند، بدم آمده... رقابت در مصرف گرايي با هدف زيباتر شدن، جوانتر شدن، پولدارتر شدن و... و... و... اين مفهوم مسابقه اي را ديگر توي زندگي ام راهش نميدهم... برنده و بازنده بودن اصلا برايم رنگي ندارد، نه حتي گاهي حسرت و پشيماني... اين معيارهاي خوشبختي و شادي اگر اينقدر خوبند كه از صبح تا شام پي شان ميدويم، پس چرا آدم ها اينقدر تلخ و بي حوصله اند؟...

بله،‌ميدانم خيلي چيزها از حوزه اختيار من خارج است و چاره اي ندارم جز تن در دادن بهشان... اما توي قلمرو خودم كه ميتوانم  تعاريف خودم را از معيارها داشته باشم... اين است كه ميگويم زندگي ام را در نهايت بي اتفاقي دنبال ميكنم...
مثلا اينكه به جاي تمام اين مشغوليت هاي فكري شبانه روزي، دلم ميخواهد از دور دست ها بخوانم و ببينم و بشنوم... از عادت ها و رسوم عجيب و غريبي كه دلم ميخواهد تجربه شان كنم... مثلا هندوستان پر از رنگ و پر از رمز و راز... يك پست دارم مال چهار پنج سال پيش- چه كسي باورش ميشود؟؟؟- كه در جمله انتهايي اش گفته بودم " بيا زندگي را سفر كنيم... بيا بريم هند"... و حالا از دوست سالها در هند زندگي كرده مان هي درباره اش ميپرسم...  و هي پشت سر هم اصرار ميكنم كه برنامه بريزيم براي يك سفر به كشور رنگ ها...
آها... يادم باشد اين بار ازش در مورد عادت هاي چاي خوردن مردم توي هند سؤال كنم...

پ ن: چند روزي باز پي سفر پدر و مادرم تنها هستم... البته تنها كه نمانده ام...  همزيستي از نوع ديگري را تجربه ميكنم و شبها بين خواب و بيداري در اين فكر كه زندگي با نگرش همزيستي بسيار راحت تر ميگذرد...
قبول واقعيت و كمرنگ تر كردن حد و مرزها... خب، نه به مفهوم حذفشان، كه به معناي حفظ و ارزشگذاري شان تا درجه اي كه طمع و رغبتي به شكستن شان باقي نماند... همراهي با طبيعت ذاتي انسان ها و نه مبارزه براي آموزش دادن يا عوض كردن شان... نميدانم... فقط گاهي متعجب ميشوم از سپر شدن خودخواهي محض...

پ ن: دوست دارم به طبيعت درونم بازگردم... دوست دارم تازگي كنم گاهي... حتي به خزان و سپيدپوشي هم برسم... مثل زندگي ميماند... اين ميل به طبيعت كه در درونم  شدت گرفته و جزو معدود مواردي است كه خوب هم حمايتش ميكنم، چيزي  كه دوستش دارم...

 بعد نوشت: توي هند مردم چاي شير ميخورند... شير و آب را - به نسبتي كه ترجيح ميدهند و البته هر چه شيرش بيشتر باشد، خوشمزه تر است - حرارت ميدهند تا جوش بيايد و بعد چاي كله مورچه و شكر  را اضافه ميكنند و دو سه دقيقه هم ميزنند تا كاملا به جوش بياد... اغلب مردم پودر خاصي را كه شامل زنجبيل، رازيانه، فلفل، ميخك، دارچين و هل هست را هم به چاي شيرشان اضافه ميكنند كه گويا بسي گوارا ميباشد و نام خاصش هم ماسالا چاي هست... فنجاني سه تا ده روپيه... نوش جان!!



No comments:

Post a Comment