Monday, September 29, 2014
Sunday, September 28, 2014
Friday, September 26, 2014
Wednesday, September 24, 2014
از ديدن هيچ چيزي يا هيچ كسي يا هيچ اتفاقي تعجب نميکنم ديگر. شايد با بعضي از اتفاقهاي اين روزهايم حقش باشد از تعجب شاخ در بياورم که نمی آورم يا حتي خيلي عصباني شوم كه نميشوم. تنها كاري كه ميكنم كشيدن چند نفس عميق است و لبخندي بزرگ زدن و بعد می بيينم که چه راحتم كه عصبانی نميشوم ،غمگين هم نميشوم، حتی خنده ام هم ميگيرد. معموليم ...
Sunday, September 21, 2014
حتي ماجراي بيقراري ام رو با داستان مربوط به تابلوي wherever you feel safe, its Home بهم گوشزد كرد...
بين حرف هاش ياد ضعف خودم افتادم... ضعف و دردي كه موقع ديدن خونه اي كه طي چند ساعت خالي شده بود، داشتم... ياد كشيدن دو سر زندگي ام و بخيه زدنش وقتي كه تكه اي ازش را چيده بودم و انداخته بودمش دور... ياد زور زدن براي تن در دادن به هرچيزي كه كوچكترين اعتقادي بهش نداشتم... ياد خانه اي سفيد با دو اتاق خواب كه وقتي خالي شده بود احساس كردم چقدر تهي زندگي كرده بودم توي آن سي سال... الان كي دارد توي آن خانه زندگي ميكند؟... الان كسي آنجا خوشبخت است؟
Tuesday, September 16, 2014
من دلتنگت شده ام. پوستم برای پوستت، دستم برای دستت، گوشم برای صدات... و پلاکت های خونم برای پلاکت های خونت!!
Wednesday, September 10, 2014
Thursday, September 4, 2014
صدا كن مرا ... صداي تو خوبست
دوستهاي قديمي، طعم غذاهاي قديمي، رنگهاي قديمي، بوهاي قديمي، خانه هاي قديمي، ازدواجهاي قديمي، عهد و قولهاي قديمي، ماشينهاي قديمي، لباسهاي قديمي، عشقهاي قديمي، عطرهاي قديمي .... قديمي ... قديمي ... قديمي ... يادم هست يكبار جايي خونده بودم كه قديم يعني اول تر از همه، يعني قبل از آن چيزي نبوده است، يعني هرچقدر بشمري و خط بزني، باز به او نميرسي ... كه چيزي كه قديمي است يعني اصيل است، يعني چيزي نميتواند بيايد و جاي او را بگيرد و مثل او بشود...