Monday, September 29, 2014

به مردی که مرا جریحه دار خود کرده است- 1

داشتیم شام می خوردیم، دست هام بوی آدامس موزی می داد و  تاکوی سفارش ام چنگی به دل نمی زد، تا قیافه اش را با آن کاهوهای پلاسیده دیدم  فهمیدم که دوستش ندارم اما خوردمش. با طعم فلفل قرمز فرستادمش پایین و همان وقت یاد تمام عادت هایی افتادم که از خودم برات به ارث گذاشتم، مثل فلفل پاشیدن روی پنیر صبحانه و یک چیزی توی دلم چنگ کشید...

اهمیت دارد؟  باید اهمیت داشته باشد؟   " ماشین من، کنار دست من، پشت فرمون، تو این رستوران ها، تمام این خیابون ها و مسیرهایی که رد می شیم، رانندگی شبانه توی مسیرهای ناشناس پر از استرس تا انتهای یک خیابان سربالایی که به تو ختم می شود..."  من با این همه چه کنم وقتی تو نیستی؟ منی که نمی توانم چشمهام را ببندم و پا بگذارم روی چیزهایی که دلم را به درد میاورند... بی تو چه کنم؟ بروم زندگی ام را بکنم؟

فکر می کنم به این که باید اهمیت داشته باشد؟ آدم واقعا باید توی دلخواسته هاش اینقدر عمیق شود؟ مگر برای کی دیگر این چیزها اهمیت دارد که من نفر دومش باشم و خودم را برایش بکشم؟ باید بروم و زندگی ام را بکنم و به هیچ جایم هم نباشد که دنیا با من چه کرده است! کتاب های زبان کنار تختم، اما دست و دلم به خواندشان نمی رود! بازشان که می کنم هزاران اما و اگر هجوم میاورد توی سرم! من با خودم بد کرده ام و همچنان دارم بد می کنم. از بس سخت می گیرم همه چیز را به خودم. دلم نمی خواهم با تو بودنم اینقدر سخت باشد! من می خواهم با تو سهل گیری را شروع کنم . اگر قرار به با تو بودن باشد، باید خیلی خیلی شل کنم خودم را، و راحت بگیرم زندگی را! همین زندگی ای که دست از سرم بر نمیدارد!    
 
کنار تو بودن برایم آنقدر ارزش دارد که همه چیز را ول کنم و بیایم سمت تو، این که خب از نور خورشید هم برایم مسلم تر است، اما چیزی که برایم مبهم است خود تویی!! بله، تو ... تو با حرف نزدن هات، با نبودن هات، با کم بودن هات، نصفه بودن هات... یکبار برایت نوشته بودم که : " تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن..."  یادت  هست اصلن ؟؟  

تو خودت را قطره قطره به من می دهی... همیشه ... و این درد دارد! خیلی! من به تو مثل یک نوشدارو نیاز دارم که این همه سم و این همه درد را از بدن و جانم بگیرد و تو خودت را از من دریغ می کنی!  کرده ای... همیشه!  نمی توام  اسمش را بگذارم عشق! چون که میدانی که من  مدتهاست به عشق کاملا بی اعتقادم!!

 آنقدر درون من جای تو خالی مانده است که این بی تویی برایم یکجور درد دائمی شده است، حتی وقتی هستی، حتی وقتی فاصله ام با تو به اندازه یک دست دراز کردن و بوسیدنت است، بودنت را باور نمی کنم!  برای همین است که هی دستم را دراز می کنم  تا لمست کنم. که به خودم ثابت کنم که دیدی؟ هست... همین جاست! از بس که از دستت داده ام همیشه! از بس که همیشه از دور نگاهت کرده ام! از بس هر وقت نیازمند بودنت بوده ام نبوده ای و من تنها رفته ام به رویارویی با همه چیز... با زندگی! 

پ ن: این نامه ها مخاطب هایی صرف دارند!    
پ ن: هیچکدام از این جمله ها، نشانه یا برهانی برای خوب یا بد بودن هیچکس نیست! نه تو، نه من، نه هر نفر سومی که این ها را می خواند و بخشی اش را به خودش می گیرد!        

Sunday, September 28, 2014


خیلی ساده، هر وقت می خواد باهام سر حرف رو باز کنه صدام میکنه: دوستکم... و نمیدونه چه نبرد عظیمی درون من شروع میشه با همین یک کلمه...

درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی
کنون که شهر گرفتی... روا مدار خراب
سعدی

دوستان جان ، خدای جان تر از جان... ازتان ممنونم...
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند! 

Friday, September 26, 2014

ولو شده بودم و داشتم بخش عشق سوان - درجستجوی زمان از دست رفته را میخواندم و همزمان رفتارهای آقای سوان را با رفتارهای تو قیاس می کردم توی ذهنم، که نفهمیدم کی خوابم برد. خواب دیدم بعد ازظهر سه شنبه داغ آخر شهریوری توی یک پارک روی یک نیمکت گرم شده از آفتاب نشسته ایم و تو داری پشت سر هم حرف می زنی " که غلط کردم، که گه خوردم، که من اگر یک روزی پایم قطع شود می توانم بدون پایم زندگی کنم اما بدون تو نمی توانم، که اصلا برو به من خیانت کن تا دلت آرام شود، که این رابطه را تمام نکن، که ..."

بعد من گریه کردم چون درد داشتم، و دردم از دانستن حقیقت بود. چون توی خواب بر خلاف دنیای واقعیت من همه چیز را می دانستم. می دانستم در همان حال که داشتی این حرفها را با بغض می زدی، از چندهفته قبل تا ماهها بعدش درحال پل زدن و باز کردن راه های جدید برای آشنایی با آدم های جدید هستی.

 از خواب که بیدار شدم کتاب از دستم افتاده بود و بالشم خیس بود. خب داشتم کوه یخ را آب می کردم. همان کوه یخی که چندماهی است سد مسیر زندگیم شده. همان که خودم ساختمش و به یقین می دانم که دورنش هیچی نیست، فقط با توهمات خودم الکی بزرگش کرده ام و باید بالاخره آبش کنم. عجله هم لازم نیست... دلم که گرم شود خودش کم کم آب می شود و مسیر زندگیم در جریان طبیعی خودش پیش می رود. می دانم که می توانم. 

 پ ن: وقتی تو جواب سوالش گفتم که بی رحمی صدا و کلام و حرکاتش را کاملا متصورم، اشک توی چشم هام جمع شد... که من چقدر بد کرده ام با خودم!!

 پ ن: وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم...  شاید لازم باشد یک اعترافی برایت بکنم، من آدم فاصله نیستم، دوری را دوست ندرام. در دوری همیشه برای من اتفاقاتی میافتد که تهش لزوما خیلی هم خوب نیست. فکر کنم هرچه زودتر باید یک فکری بکنی برایم. چه فکری اش را نمیدانم ولی میدانم که من در فاصله از دست می روم... هیچ تضمینی هم نیست... بقیه اش را خودت میدانی!

Wednesday, September 24, 2014

 از ديدن هيچ چيزي يا هيچ كسي يا هيچ اتفاقي تعجب نميکنم ديگر. شايد با بعضي از اتفاقهاي اين روزهايم حقش باشد از تعجب شاخ در بياورم که نمی آورم يا حتي خيلي عصباني شوم كه نميشوم. تنها كاري كه ميكنم كشيدن چند نفس عميق است و لبخندي بزرگ زدن و بعد می بيينم که چه راحتم كه عصبانی نميشوم ،غمگين هم نميشوم، حتی خنده ام هم ميگيرد. معموليم ...


خب،‌ دلم را بزرگش كرده ام و ديگر كمي عاقل و بالغ تر شده. حالا ديگر دانسته ام كه به من چه كه خودم را براي ديگران بكشم يا به آب و آتش بزنم اصلا؟ نه اينكه فكر كنيد كرخت شده ام يا بي خيال. چون  هنوز هم براي خودم دغدغه هايي دارم. آرزوهايي كه حتي خيلی ساده و معمولی اند. يعنی يک جوری که نمی شود گفت دست نيافتني هستند يا دور از عقل و منطق ،‌كه اتفاقا خيلي هم نزديك اند ...
دارم زندگي ام را ميكنم و دارم از همه چيز لذت ميبرم. از كارم،‌ از صبح زود به زور بيدار شدنها ، از ورزش كردنم و بودن با شاگردهايي كه يك زماني هيچ دوستشان نداشتم و حالا مي بينم برايم دوست داشتني اند، از دوره هاي جديدي كه هفته ديگه ميگذرانمشان تا سطح حرفه اي ورزش كردنم دو درجه بالاتر برود، از پياده رويهاي طولاني ام، از بودن كنار پدر و مادرم با همه سخت بودن هاشان و حرص دادن هاشان، ازكتابهام كه لذت بزرگ زندگيم هستند، از جوجه هاي برادرم كه خالص ترين و عميق ترين محبت هايم مال آنهاست، از فيلمهام، ‌از مداد رنگي هاي جديدم كه ديشب يكهويي انگار خودشان را پرت كردند جلوي چشمم كه هاي! ما اينجائيم ها، از حرف زدن و وقت گذراندن با دوستهام ... از همه چيز دارم با رضايت كيف ميكنم...

 ديگر هم خودم را درگير آشفتگي هاي ذهني كساني نميكنم كه دنياي مرا نمي فهمند و زور ميزنند تا اداي كساني را دربياورند كه يعني خيلي آره ... راستش من توي اين قصري كه براي خودم ساخته ام خيلي راحتم، خيلي هم خوب و خوش دارم براي خودم و با خودم زندگيم را ميكنم،‌ هيچ هم تصميمي به عوض كردن دنيايم ندارم چونكه دوستش دارم و براي اينطور بودنش خيلي زحمت كشيده ام ،خب من اگه ميخواستم معمولي باشم كه هنوز داشتم همان زندگي چهارضلعي را ادامه ميدادم...

حداقل خوبيش اين است که ميتوانم هرچقدر دوست دارم بروم هركجا دلم ميخواهد و هرچقدر دوست دارم راه بروم يا می توانم بی دغدغه روي هر نيمكتي دلم خواست بنشينم، به هركسي دوست دارم لبخند بزنم و همكلامش شوم،‌ هركسي را دوستش دارم در آغوشم بگيرم و ببوسمش... و چقدر اين ها کنار هم قشنگند. قشنگ مثل هوا كه پائيز شده ... پائيز ...

پ ن: سعي كن درست راهنمائيش كني. من همه چيز رو ميدونم، خوب هم ... اين بازيها رو بگذاريد كنار، خب؟ دوست ندارم اينقدر قاطي دنياي من باشيد پس مجبورم نكنيد كاري رو انجام بدم كه دوست ندارم!

پ ن: ايندفعه كه بارون باريد به پيشنهاد من با اين آهنگ به بارون گوش بدين

"Azul" is the Spanish and Portuguese word for "blue"... 
 

Sunday, September 21, 2014

با اينكه داره ميشه دو سال،‌ اما وقتي يك هفته پيش بالاخره فضا جوري شده بود كه ميتونستم ماجرا رو براش تعريف كنم، گريه ام گرفت... اول بغض كردم و خيلي سعي كردم با لبخندهاي الكي جلوي خودم رو بگيرم اما نشد كه اشكهام رو نگه دارم... پاشد در اتاق رو بست و دستمال داد دستم... نميتونستم سرم رو بالا بگيرم... همه چيز رو توي يك جمله خلاصه كردم... بسيار عاقلانه و هوشمندانه باهام همدردي كرد و ماجرا رو در جبر مسير جامعه امروز پيش برد... 

حتي ماجراي بيقراري ام رو با داستان مربوط به تابلوي
  wherever you feel safe, its Home  بهم گوشزد كرد... 
بين حرف هاش ياد ضعف خودم افتادم... ضعف و دردي كه موقع ديدن خونه اي كه طي چند ساعت خالي شده بود، داشتم... ياد كشيدن دو سر زندگي ام و بخيه زدنش وقتي كه تكه اي ازش را چيده بودم و انداخته بودمش دور... ياد زور زدن براي تن در دادن به هرچيزي كه كوچكترين اعتقادي بهش نداشتم...
 ياد خانه اي سفيد با دو اتاق خواب كه وقتي خالي شده بود احساس كردم چقدر تهي زندگي كرده بودم توي آن سي سال...  الان كي دارد توي آن خانه زندگي ميكند؟... الان كسي آنجا خوشبخت است؟

 پ ن: خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند
 با اسباب‌ و اثاث‌شان، با پرده‌هاي ‌شان...
  نوبتِ ما که می‌رسد
 پيدايشان می‌کنيم و خاک‌شان را می‌گيريم و
 بعدِ سال‌ها می‌گذاريم‌شان همان‌جا که بوده‌اند
 نزديکِ پنجره‌ای که رو به درخت باز می‌شود...

 ترجمه‌ی محسن آزرم

Tuesday, September 16, 2014


سيرم از اين جهان
اشتهای تو را دارم...


از دفترچه خاطرات يك دراگونس...


* شمس لنگرودی

این روزها خیلی اندک ولی دلخوشم. از به یادآوردن تکه کلام های خاص دونفری مان که وقتی توی ذهنم برای خودم تکرارشان می کنم، لبخندی یواشکی می زنم دلخوشم.  به نوشته های کوتاه چندخطی دلخوشم. به شخم زدن و مرور لحظه های آمیختن دلخوشم. به اين هیجانات غیرمنطقی غیرطبیعی نامعمول دلخوشم. به رد خطوط مهربان زیر چشمهات دلخوشم. به فکر کردن به اين حس خواستن بی نهایت، به تو دلخوشم...

 من دلتنگت شده ام. پوستم برای پوستت، دستم برای دستت، گوشم برای صدات... و پلاکت های خونم برای پلاکت های خونت!!
 
پ ن: دخترك همكار همكلاسي سابق، گند زده به زندگي اش. از ترس كاري كه كرده، جرات جواب دادن به تلفن همراهش را ندارد و اين روزها كه قضيه اوج گرفته، حتي سر كار هم نمي آيد. گرچه خود كرده را تدبير نيست اما نميدانم يك حس دلسوزي دارم برايش وقتي تمام بدنش به لرزه مي افتد و كنترل اشك هايش را ندارد. حتي وقتي حمله عصبي بهش دست داد و رفتم بالاسرش كه كمك بدهم تا اورژانس از راه برسد، از ديدن درمانگي و ضعف و استيصالش ناراحت شدم.

 موضوع خيانت و اين ماجراي همه گير اين روزهاست كه اينبار از جانب زن رابطه اتفاق افتاده. انگار كه مد شده باشد. كاش همه بدانيم كه اين از قافله عقب نماندن، چه بهاي سنگين و تلخي دارد كه پرداختنش دير و زود دارد اما سوخت و سوز... هرگز!  

 پ ن: دستهايم را خيلي مشغول كرده ام. يا وا ميدارمشان به آفرينش چيزي يا در حال تكرار مكرراتي پر از رنگ هستند كه در نهايت محصول توليدي دوست داشتني اي بدست ميدهند. اين روزها كمتر كتاب دستشان ميدهم، افتاده ام روي دور خلاقيت و ابتكار.

خودم را از دنياي مجازي نوشتن و مجازي خواندن دور كرده ام. در اين كه آدم هاي اينجا خوبند، هيچ شكي نيست ولي علت خوبي شان همين واقعي نبودنشان است، به محض اينكه حس كني كسي دارد زيادي وارد حريم مجازي ات ميشود ديگر هيچ چيز دوست داشتني اي درش پيدا نمي كني. اين است كه كار كردن با دست هايم را فعلا جايگزين اين مجازي ها كرده ام.  بلكه كمتر فكر كنم چه چيزهاي گندي دارد اتفاق مي افتد اين حوالي. 

دنيا كوچكتر از آن است كه گمشده اي را در آن يافته باشي
هيچكس اينجا گم نميشود
آدم ها به همان خونسردي كه آمده اند، چمدانشان را ميبندند... و ناپديد ميشوند
يكي در مه... يكي درغبار... يكي در باران... يكي در باد
و بي رحم ترين شان... در برف
* عباس صفاري

Wednesday, September 10, 2014

تولدم... اينكه بخواهم جلوي ديگران بايستم و بابت تبريك هايشان -كه علتش را هيچوقت خدا نفهميده ام-  ازشان تشكر كنم همیشه کار سختی است...  كه حالا مثلا من چه گه مهمي خورده ام كه از شكم مامانم در چنين روزي آمده ام بيرون؟؟...  اما من خيلي سعي ميكنم اين سختي را بي اهميت تلقي كنم و لبخند زنان ازشان تشكر ميكنم... شايد هم اين يكجور بي تفاوتي يا بي اهميتي به طرف مقابل باشد... اما خب هيچ دليلي واقعا برايش نميبينم...

اينجوري سعي ميكنم اهميت مسخره بادكنكي اي كه ديگران تويش غرق ميشوند را براي خودم كمرنگ كنم... خب، اين يك راهش است... راه ديگرش اين است كه گذر زمان را ناديده بگيرم... همه اش به اين فكر كنم اين درجه بندي زمان به ثانيه و دقيقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال، يكي از مسخره ترين كارهاي تاريخ بشريت ميتواند باشد كه تازه خيلي هم بهش افتخار ميكند!! ... يك چيز بيخودي مثل مرز بندي  شهرها و كشورها... كه باعث شده يكي مثل من در بدترين زمان اجتماعي- سياسي- اقتصادي ممكن ( از كودكي تا كنون) توي ايران به دنيا بيايد و روزي صدبار تنش بلرزد كه چرا زن به دنيا آمده و يكي مثل آن مردك كه زده بود هفتاد و هفت نفر را كشته بود چون فكر ميكرد نژاد خوني كشورش بايد بكر بماند، توي نروژ...

پس اينجوري خيلي بهتر است خودم را بزنم به بي اهميتي... سعي ميكنم چيزهاي خيلي خاصي توي زندگي براي خودم تعريف نكنم ديگر... چون راستش چاره ديگري هم ندارم... مثلا تا دو هفته پيش فكر ميكردم ده هزار دلار دارايي دارم كه در عرض يك روز و نصفي ميزان دارايي ام به حدود نصف تنزل پيدا كرد و من فهميدم هرچقدر هم بخواهم بابت تولدم خوشحال باشم و خودم را به نفهمي بزنم و هي با لبخند از بقيه تشكر كنم،  هيچ آينده قابل پيش بيني اي در انتظارم نخواهد بود... پس تنها كاري كه از دستم برمياد همين بي اهميتي است... بي هدفي شايد...  

تنها راهي كه گاهي فكر ميكنم پيش رويم باز است انتخاب است... اين كه مثل انسان زندگي كنم و شرافت داشته باشم – كه توي اين مملكت نكبت بار با اين اوضاع، يك تكه نان سياه كپك زده هم بابتش به دستت نميدهند- و يا اينكه بيفتم به ... – لغت اش خيلي زشت است... نمي توانم بگويم_... و از همين عدم توانايي من براي گفتن كلمه اي كه درحال حاضر نود درصد آدم هاي مملكت به چنين حالي گرفتارند و نان شان هم حسابي توي روغن است و روز به روز هم همه چيز برايشان به تر و به تر ميشود، به اين نتيجه ميرسيم كه من هيچ گزينشي هم نمي توانم داشته باشم... پس انتخابي هم وجود ندارد...

نميدانم اين ها چه ربطي دارد به تولدم... با همان معيارهاي مزخرف، من چند روز پيش يك سال ديگر از عمرم را پشت سر گذاشتم بدون آنكه احساس كنم خيبر خاصي را فتح كرده ام... يك سال ديگر بزرگ شدم بدون هيچ غلط خاصي... و دارم مي روم يك سال ديگر هم بزرگ شوم تا بينيم آخرش كه چي؟؟

پ ن:  از اين روزهاي آخر شهريوري هميشه متنفر بوده ام...
پ ن: آه ... بله... يادم هست كه تنم سالم است و شغلي دارم و .... يادم هست... بگذاريد كمي از دغدغه هاي بيخود ذهن آشفته ام بنويسم  بدون آنكه نصيحت بشنوم...

Thursday, September 4, 2014

صدا كن مرا ... صداي تو خوبست

يك نفر از اينجا رد ميشود ... يك نفر كه انگار سيگاري به گوشه لب دارد و مرا لابلاي دودها به هوا ميفرستد ... يك نفر نگاهش زلال است ... يك نفر كمرنگ ميايد و بي رنگ ميرود تا رفت و آمدش را نبينم ... يك نفر هر روز زندگي را از اينجا نفس ميكشد ... يك نفر اينجا بدون حضورم با من قهوه ميخورد هر غروب باراني ... يك نفر كه غريبه نيست با اين تلخ نوشته ها ... يك نفر  صدا ميزند روز و شب نام مرا …  
يك نفر از اينجا رد ميشود ... من رد پايش را ديده ام


از وبلاگ قدیمی ام :

 دوستهاي قديمي، طعم غذاهاي قديمي، رنگهاي قديمي،‌ بوهاي قديمي،‌ خانه هاي قديمي، ‌ازدواجهاي قديمي، عهد و قولهاي قديمي، ماشينهاي قديمي،  لباسهاي قديمي، عشقهاي قديمي، عطرهاي قديمي .... قديمي ... قديمي ... قديمي ... يادم هست يكبار جايي خونده بودم كه  قديم يعني اول تر از همه، يعني قبل از آن چيزي نبوده است، يعني هرچقدر بشمري و خط بزني، باز به او نميرسي ... كه چيزي كه قديمي است يعني اصيل است، يعني چيزي نميتواند بيايد و جاي او را بگيرد و مثل او بشود... 

ارتباطات قديمي ... دوستيهاي قديمي... همينكه همه ما دنبال آن هستيم،‌كه بهش اعتماد ميكنيم،‌كه بهش وابسته ميشويم،‌ كه دوست نداريم از دستش بدهيم،‌ كه در بدترين لحظه ها يادش ميفتيم و حتما بايد كنارمان باشند تا بهش تكيه كنيم، كه از اينكه فكر ميكني كسي هست كه قديم ترين دوستت است دلت يكجوري قرص ميشود، فقط دوستهاي قديمي هستند كه تو پيششان گريه كرده اي، ساعتها درد و دل كرده اي بدون اينكه از صداقتت بترسي ...
حالا اگر كسي بيايد توي زندگيت كه روزهاي آشنائيتان از تعداد انگشتان دستت هم بيشتر نشود و بعد تو حس كني كه اين آدم چقدر توي زندگيت قديم است ...  همينطوري كه ميبينم انگار سالهاست تو براي من يك تكيه گاه قديمي هستي ... آنقدر كه وقتي به آغوشت سر ميخورم، وقتي مرا ميبوسي و بو ميكشي عطرم را همه چيزت براي من آشناست ... وقتي حتي ديگر صدايت هم نميايد من ميشنوم حرفهايت را،‌ صداي فكر كردنت را!  هيچ ميداني اينطور بودنت را چه دوست دارم؟ كه سعي نميكني هي خودت را به من نشان بدهي،‌ سعي نميكني مدام به من بفهماني توي زندگيم حضور داري .... راستش حضورت خيلي واضح تر از اين حرفهاست...  ‌آنقدري كه ديگر نيازي به توضيح ندارد،‌ نيازي به يادآوري ندارد

پ ن: تو را كه ميبينم يك آن حس ميكنم تو قديم ترين آدم زندگيم هستي... ميداني كه قديم يعني اول تر از همه! 
شنبه 8آبان 1389  ...