تولدم... اينكه بخواهم
جلوي ديگران بايستم و بابت تبريك هايشان -كه علتش را هيچوقت خدا نفهميده ام- ازشان تشكر كنم همیشه کار سختی است... كه حالا مثلا من
چه گه مهمي خورده ام كه از شكم مامانم در چنين روزي آمده ام بيرون؟؟... اما من خيلي سعي ميكنم اين سختي را
بي اهميت تلقي كنم و لبخند زنان ازشان تشكر ميكنم... شايد هم اين يكجور بي تفاوتي
يا بي اهميتي به طرف مقابل باشد... اما خب هيچ دليلي واقعا برايش نميبينم...
اينجوري سعي ميكنم اهميت
مسخره بادكنكي اي كه ديگران تويش غرق ميشوند را براي خودم كمرنگ كنم... خب، اين يك
راهش است... راه ديگرش اين است كه گذر زمان را ناديده بگيرم... همه اش به اين فكر
كنم اين درجه بندي زمان به ثانيه و دقيقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال، يكي از
مسخره ترين كارهاي تاريخ بشريت ميتواند باشد كه تازه خيلي هم بهش افتخار ميكند!!
... يك چيز بيخودي مثل مرز بندي شهرها و كشورها... كه باعث
شده يكي مثل من در بدترين زمان اجتماعي- سياسي- اقتصادي ممكن ( از كودكي تا كنون)
توي ايران به دنيا بيايد و روزي صدبار تنش بلرزد كه چرا زن به دنيا آمده و يكي مثل
آن مردك كه زده بود هفتاد و هفت نفر را كشته بود چون فكر ميكرد نژاد خوني كشورش
بايد بكر بماند، توي نروژ...
پس اينجوري خيلي بهتر
است خودم را بزنم به بي اهميتي... سعي ميكنم چيزهاي خيلي خاصي توي زندگي براي خودم
تعريف نكنم ديگر... چون راستش چاره ديگري هم ندارم... مثلا تا دو هفته پيش فكر
ميكردم ده هزار دلار دارايي دارم كه در عرض يك روز و نصفي ميزان دارايي ام به حدود
نصف تنزل پيدا كرد و من فهميدم هرچقدر هم بخواهم بابت تولدم خوشحال باشم و خودم را
به نفهمي بزنم و هي با لبخند از بقيه تشكر كنم، هيچ آينده قابل پيش بيني
اي در انتظارم نخواهد بود... پس تنها كاري كه از دستم برمياد همين بي اهميتي است...
بي هدفي شايد...
تنها راهي كه گاهي فكر
ميكنم پيش رويم باز است انتخاب است... اين كه مثل انسان زندگي كنم و شرافت داشته
باشم – كه توي اين مملكت نكبت بار با اين اوضاع، يك تكه نان سياه كپك زده هم بابتش
به دستت نميدهند- و يا اينكه بيفتم به ... – لغت اش خيلي زشت است... نمي توانم
بگويم_... و از همين عدم توانايي من براي گفتن كلمه اي كه درحال حاضر نود درصد آدم
هاي مملكت به چنين حالي گرفتارند و نان شان هم حسابي توي روغن است و روز به روز هم
همه چيز برايشان به تر و به تر ميشود، به اين نتيجه ميرسيم كه من هيچ گزينشي هم
نمي توانم داشته باشم... پس انتخابي هم وجود ندارد...
نميدانم اين ها چه ربطي
دارد به تولدم... با همان معيارهاي مزخرف، من چند روز پيش يك سال ديگر از عمرم را
پشت سر گذاشتم بدون آنكه احساس كنم خيبر خاصي را فتح كرده ام... يك سال ديگر بزرگ
شدم بدون هيچ غلط خاصي... و دارم مي روم يك سال ديگر هم بزرگ شوم تا بينيم آخرش كه
چي؟؟
پ ن: از اين روزهاي آخر شهريوري هميشه متنفر بوده ام...
پ ن: آه ... بله... يادم
هست كه تنم سالم است و شغلي دارم و .... يادم هست... بگذاريد كمي از دغدغه هاي
بيخود ذهن آشفته ام بنويسم بدون آنكه نصيحت بشنوم...
No comments:
Post a Comment