این روزها خیلی اندک ولی دلخوشم. از به یادآوردن تکه کلام های خاص دونفری
مان که وقتی توی ذهنم برای خودم تکرارشان می کنم، لبخندی یواشکی می زنم دلخوشم. به نوشته های کوتاه چندخطی دلخوشم. به
شخم زدن و مرور لحظه های آمیختن دلخوشم. به اين هیجانات غیرمنطقی غیرطبیعی نامعمول
دلخوشم. به رد خطوط مهربان زیر چشمهات دلخوشم. به فکر کردن به اين حس خواستن بی
نهایت، به تو دلخوشم...
من دلتنگت شده ام. پوستم برای پوستت، دستم برای دستت، گوشم برای صدات... و پلاکت های خونم برای پلاکت های خونت!!
من دلتنگت شده ام. پوستم برای پوستت، دستم برای دستت، گوشم برای صدات... و پلاکت های خونم برای پلاکت های خونت!!
پ ن: دخترك همكار همكلاسي سابق، گند زده به زندگي اش. از ترس
كاري كه كرده، جرات جواب دادن به تلفن همراهش را ندارد و اين روزها كه قضيه اوج گرفته،
حتي سر كار هم نمي آيد. گرچه خود كرده را تدبير نيست اما نميدانم يك حس دلسوزي دارم
برايش وقتي تمام بدنش به لرزه مي افتد و كنترل اشك هايش را ندارد. حتي وقتي حمله
عصبي بهش دست داد و رفتم بالاسرش كه كمك بدهم تا اورژانس از راه برسد، از ديدن
درمانگي و ضعف و استيصالش ناراحت شدم.
موضوع خيانت
و اين ماجراي همه گير اين روزهاست كه اينبار از جانب زن رابطه اتفاق افتاده. انگار
كه مد شده باشد. كاش همه بدانيم كه اين از قافله عقب نماندن، چه بهاي سنگين و تلخي
دارد كه پرداختنش دير و زود دارد اما سوخت و سوز... هرگز!
پ ن: دستهايم را خيلي مشغول كرده ام. يا وا ميدارمشان به آفرينش چيزي يا در حال
تكرار مكرراتي پر از رنگ هستند كه در نهايت محصول توليدي دوست داشتني اي بدست
ميدهند. اين روزها كمتر كتاب دستشان ميدهم، افتاده ام روي دور خلاقيت و ابتكار.
خودم را از دنياي مجازي نوشتن و مجازي
خواندن دور كرده ام. در اين كه آدم هاي اينجا خوبند، هيچ شكي نيست ولي علت خوبي
شان همين واقعي نبودنشان است، به محض اينكه حس كني كسي دارد زيادي وارد حريم مجازي
ات ميشود ديگر هيچ چيز دوست داشتني اي درش پيدا نمي كني. اين است كه كار كردن با
دست هايم را فعلا جايگزين اين مجازي ها كرده ام. بلكه كمتر فكر كنم چه چيزهاي گندي دارد اتفاق
مي افتد اين حوالي.
دنيا كوچكتر از آن است كه گمشده اي را در آن يافته باشي
هيچكس اينجا گم نميشود
آدم ها به همان خونسردي كه آمده اند، چمدانشان را ميبندند... و
ناپديد ميشوند
يكي در مه... يكي درغبار... يكي در باران... يكي در باد
و بي رحم ترين شان... در برف
* عباس صفاري
No comments:
Post a Comment