ديشب ، يعني نه امروز صبح زود ساعت 4 بود كه خوابيدم ،خواب ديدم كه من و تو و اون با هم توي يك خونه ايم . بعد از وسطهاي خوابم نميدونم چي شد كه من داشتم از كنارش رد ميشدم ،يك حرفي بهم زد كه حرصم در اومد ،جوابشو دادم ،هلم داد... منو ميگي؟ وحشي شدم ،اول انداختمش رو زمين و بعد هم نشستم روي شكمش و هي ميزدمش هي ميزدمش با تمام جوني كه داشتم …
حالا اون وسط بگو تو چيكار ميكردي؟ وايستاده بودي توي ايوون داشتي زير آفتاب لباس اتو ميكردي!!! اينطوري كه فارغ از همه عالم…