راستش را بگويم ديگر اصلا دلم نميخواهد اينطوری کار کنم. يعنی کاری را کنم که دوستش ندارم. که اينطور هر روز صبح به زور ازجايم بکنم که يعنی ميروم سر کار. اعتراف کرده ام هزاربار که از همان اول هم اين رشته را دوست نداشتم و با چه جان کندنی درسم را تمام کردم و فکر هرچه ادامه تحصيل را از کله همه بيرون کردم. بعدها که نميتوانستم کار دلخواهم را که متناسب با رشته ام باشد به راحتی پيدا کنم اين که در انتخاب رشته تحصيلی ام اشتباه کردم هی باز در من تقويت ميشد ...
يادش بخير يکبار ، يک کسی که خيلی توی زندگيم تاثيرگذار بود و دريچه های جديد زيادی توی زندگيم بازکرده بهم گفت که " تو آدم اين چيزهايی که از خودت تعريف ميکنی نيستی ، مسير زندگی ات به زودی عوض ميشه و کارت رو هم عوض ميکنی ... فقط اينکه تو همه چيز رو خيلی طول ميدی" ، حالا راستش رسيده ام به همان قسمت طول دادن و کش آوردن ماجرا. اصلا از کار مثلا مهندسی که هيچ ردی از خودم و خواسته هايم تويش نميبينم خسته شده ام. خيلی از آدمها را ميشناسم که سی سال و حتی بيشتر از عمرشان را صرف کاری کرده اند که نه رشته تحصيلی شان بوده و نه دوستش داشته اند. نمونه اش همين بابای خودم که مدرک دانشگاهی اش اقصاد و دارايی است و زمينه شغلی اش الكترونيک و مخابرات و با مدرک معادل مهندسی مخابرات بازنشسته شده. يعنی اينکه اين آدم اينقدر خودش را درکارش غرق کرده و علاقمندی نشان داده که از چيزهايی که هيچ سررشته ای نداشته شروع کرده و رسيده به جايی که ميخواسته .
اما بعد از سی و دو سال کار و بعد از بازنشستگی اولين کاری که کرد اين بود که چند تا کار پاره وقت حسابداری گرفت و رفت سراغ نرم افزارهای روز حسابداری و اينها . خب ... من دوست ندارم اين کار را با زندگيم بکنم يعنی اينکه نميخواهم بعد از سی سال تکرار روزهايی روتين و دورخودم گشتن و حتی شايد پيشرفتهای شايانی هم داشتن ، يادم بيفتد که ای وای ... زندگيم و عمرم با چيزی سر شد که دوستش نداشتم و نميخواستمش . اينطوری شده که دارم فکری به حالش ميکنم و اگر جواب داد و به جايی که ميخواستم رسيدم و دست از اين کش دادن بيخود و بی جهت برداشتم برايتان خواهم گفت . خدا را چه ديدی؟ شايد هم دوباره نقاشی کردم ... ( شايد هم حرفهايم را برايت نقاشی کردم )...
امروز صبح بعد از اينکه دل سيری خوابيدم ، يک دوش گرفتم يک ماسک مرطوب کننده گذاشتم روی صورتم و با چشمهايی بسته و با نفسهايی عميق تصميم گرفتم که توی زندگيم ، فکرم ، دلم و اتاقم جا باز کنم برای خودم و خواسته های جديدم . بعد لباسم رو عوض کردم و دست بکار شدم . دوتا کيسه زباله خاطره جمع کردم و ريختم دور. يعنی که هرچه که مرا به کسی يا جايی پيوند ميزد، از کارت پستال و نامه بگير تا لباس و کفش و سی دی ... دارم خودم را رها ميکنم از هرچه قيدو بند بی ارزشی که سالها اسيرشان بودم . حالا سبکترم و يکعالمه جای خالی دارم که ميخواهم با همين لحظه هيم ، با اين حال دوست داشتنی ام پرشان کنم . سردرگمی هايم را هم قاطی آن کهنه های دور انداختم بيرون. حالا منم و يکعالمه تصميم جديد و هدفهايی که چه نزديکند و خوب ميدانم ازشان چه ميخواهم .مگه نه اينکه دنيا مال منه؟
پ ن: از شنبه تا حالا دوبار رفتم بام و يکبار هم کن ، دلم رو درمان ميکنند اين مکانها، جای تو خيلی پيشم خاليه که ترميمم کنی بی قيد وشرط ...
