Sunday, August 25, 2013

ارديبهشت سه سال پيش، با يك ذهن و روح نابود و درآستانه ويران شدن،‌ بعد از اين همه سال آرزو كردن و تصميم گرفتن و عمل نكردن، بعد از هشت سال پا شده بودم و راه افتاده بودم به دانشگاه. برادر وسطي نگذاشت تنها برم، خوب دركم ميكرد و توي راه ازم بابت خيلي چيزها عذرخواهي كرد... بابت حرف هاي نزده، بابت سكوت در برابر تصميم احمقانه ام كه گويا همه شون ميدونستند نتيجه اي نخواهد داشت...

به دانشگاه كه رسيديم، من رو پياده كرد و گفت من همين جا مي مونم، خودت برو و اصلا هم عجله نكن، با صبر و حوصله به كارهات برس. از ماشين كه پياده شدم اول يك نفس عميق و بعد افتادم توي مسير دانشكده. گلوم شيرين شد اما نگذاشتم اشكي بياد پايين. ساعت 12.5 ظهر بود و بين كلاس ها، دانشكده خلوت و اكثر استادها توي اتاق هاشون در حال استراحت و صرف نهار بودن و ميدونستم هرچقدر هم در بزني جوابي نخواهي داشت.
شروع كردم به چرخيدن توي راهروي آشناي قديمي... اشك تو چشام جمع شد، رفتم توي پلكان ته راهرو و نشستم. تصميم گرفتم كه نرم جاهاي ديگه رو ببينم، نه جاده ابريشم، نه خوابگاه ها و اتاق هايي كه توشون زندگي كرده بودم و نه حتي تالارها يا طبقه هاي ديگه دانشكده! اون خاطره ها و اون روزهاي خوب رو نبايد با اين حس و حال براي يك عمر خراب مي كردم. رفتم طبقه بالا و جلوي در اتاق استاد راهنمام ايستادم كه هميشه بهم ميگفت تو بايد نويسنده بشي، همه كه لزوما نبايد كار مهندسي بكنند!

وايسادم، در زدم، بي جواب موندم. اومدم سالن روبرو كه انجمن مهندسي سطح يا خوردگي بود. خانومي كه اونجا بود برام آشنا بود اما اسمش؟ سلام كردم و رفتم داخل و گفتم كه از تهران اومدم و ميخوام دكتر فلاني رو ببينم اما بدموقع رسيدم دانشكده. تلفن رو برداشت و شماره دكتر رو گرفت، چند لحظه بعد اسمم رو پرسيد و جوابي كه از پشت خط اومد رو بهم گفت " بنشين، دارم ميام!" و چند دقيقه بعد دكتر از اتاقش اومد بيرون و يك خنده بزرگ تحويلم داد و به اسم كوچيك صدام زد و پشت بندش هم شماره دانشجوييم رو گفت!

بهترين چيزي بود كه تو اون روزها ميتونستم از آدمي خارج از اطرافيانم بشنوم. به همين راحتي حالم رو عوض كرد. زندگي يعني همين! يعني حتي از يك لحظه بعد خودت بي خبري و به همين سادگي با يك لبخند دنيا برات روشن ميشه. شروع كرديم به صحبت و با تمام جزئياتي كه يادش بود حال و احوالم رو پرسيد و در آخر هم نامه هايي رو كه ميخواستم برام آماده كرد.
از دانشكده كه اومدم بيرون، هنوز نيم ساعت نگذشته بود اما راه افتادم سمت ماشين... زندگي من توي اين شهرك كوچك كه دانشگاه صنعتي نام داشت، شاد و زيبا بود و من نبايد به هيچ اتفاق و آدمي اجازه ميدادم خاطره ها و روزهاي خوب زندگيم را خراب كنند. در رو بستم و راه افتاديم.

ارديبهشت امسال... خوشحالم. سر جنون سلامت... كه بهترين علاجه!

پ ن: جوراب گرم كلفت سبز پوشيده باشي با يك تونيك سبز و نارنجي گشاد كه سوغات آخرين سفرش است، دانه دانه بادام هندي بخوري و نم نم شراب رز دست سازش را بنوشي، و به كندي كتاب هاي قديمي را بازخواني كني... آه بله،‌اينجا بهار است و ما هم سعي مي كنيم خودمان را سرگرم بهاري شدن كنيم!
خدا را شكر كه كتاب ها هنوز با ما هستند!‌

بعد نوشت: كسي هرچيزي دلش ميخواد فكر كنه. يا اصلا بگه... هيچي اين حقيقت كه پول چه نقش مهم و تاثيرگذاري در زندگي آدم ها  و كيفيت زندگي دلخواهشون بازي ميكنه رو از بين نمي بره.‌ حالا هي بياييم و شعار بديم.

 Too often we don’t realize what we have until it’s gone
Too often we wait too late to say “I am sorry-I was wrong
Sometimes it seems we hurt those who hold us dearest to their hearts
And we allow foolish things to tear our lives apart, Far too many times we let unimportant t things into our minds
And then it’s usually too late to see what made us blind, So be sure that you let people know how much they meant to you

Take that time to say the words before our time is through
Be sure that you appreciate everything you’ve got
And be thankful for the little things in life that meant a lot

Wednesday, August 21, 2013

مرا با امید پیوندی است... یگانه!

یکعالمه انرژی داشتم، تصمیم گرفتم توی باشگاه حسابی بترکونم و انرژی ام رو پخش کنم بین همه بچه ها. کلاس که تمام شد، همه فرش از کلاس رفتند بیرون، خوب  و راضی بودم، بالاخره برای چند ساعت خودم را از شر فکر به ویروس و احتمالات آتی اش خلاص کرده بودم. آمدم بیرون و رفتم سمت ماشین که یکهویی دلم هری ریخت پایین. جلوی ماشینم یک گربه مرده افتاده بود و کنارش چندتا بچه گربه کز کرده بودند و با ترس و لرز به جسد گربه مرده نگاه می کردند. سوار شدم و سعی کردم اصلا نگاه نکنم. استارت که زدم بچه گربه ها فرار کردند  و ماند گربه مرده...

دنده عقب گرفتم و با فاصله زیادی ازش رد شدم و همه حال خوبم به باد رفت! تا در پارکینگ با از کرخه تا راین مجید انتطامی گریه کردم. دنبال بهانه بودم انگار! همه چیز برگشت سرجای خودش. مثل این بود که از بالای نردبانی که با خوشحالی پله پله اش را بالا رفته باشم، محکم افتاده باشم روی زمین. سقوط از حال خوب حال آدم را بیشتر خراب می کند تا سقوط از حال عادی ای که توی روزمرگی ها درگیرش هستیم. اگر برای آن حال خوب با چنگ و دندان جان کنده باشی که بیشتر... خیلی بیشتر!

واقعیت ها عریان تر از همیشه رژه می رفتند جلوی چشمم... این بلاتکلیفی، این ترس تنهایی، این بی محبتی هات، این نبودنت، این دردهایی که به روی خودم نمیاورمشان، این بی خبری، این ناامیدی که دچارش شده ام ...

 گفته بودم سقوط از حال خوب حال آدم را خراب می کند؟؟ نه، سقوط از "  امیدواری " خیلی مخرب تر است،  خیلی کشنده تر!
    
پ ن: باید بتوانم... باید بتوانم برای هر کسی به اندازه قدر و ارزشی که درش وجود دارد، قدر و ارزش قائل شوم تا این همه از نامهربانی آدم ها نرنجم! این قدر از بی تفاوتی و دل سختی شان دلگیر نشوم، و از آدم های دیگر نا امید...


Tuesday, August 20, 2013


مثل آب تمام قصه سهراب و نوشدارو را... روانم...

نیمه شب تاریک و سرد پائیزی بعد کلی رقص و خنده با دوستان قدیمی، از در می زنم بیرون و هنوز از حیاط خارج نشده صدایش را پشت سرم می شنوم و می بینم با یک بشقاب هیجان انگیز پر توی دستش ایستاده پشت در!! راه میافتم توی کوچه و باد سردی که به پیشانی ام میخورد حواسم را از همه چیز پرت میکند. می دوم به سمت ماشین. رژ قرمزم را میزنم و فردین خلعتبری را سر می دهم توی ضبط: "بخاطر خیابان سنگفرشی که مرا به تو می رساند" ... و خوشحالم، بهتر بگویم آرامم. این که تو هستی، هستی و مراقبتم می کنی، هستی و حرف می زنی با من... با تو نیازی نیست من هیچ چیز و هیچ کس را قربانی کنم تا تو بمانی، چون تو هستی... تو هستی و من با بودنت آرامم، یکجوری که خیلی وقت است نبوده ام!

جلوی در، کلید که می اندازم، تصمیم می گیرم از همین فردا شروع کنم که هر چیز با ارزشی را که بخاطر کسی یا رابطه ای که فکر می کردم حتما ارزشش را دارد قربانی کرده بودم، برگردانم. حداقل اش این است که تلاطمات ذهن خودم آرام می گیرد و باری که روی دوشم هست را می گذارم زمین. حرف می زنم با دوستانم، از زندگی ام و از بیماری ام می پرسند، اینجا را هنوز می خوانند همه شان! و من موقع تایپ کردن هی دست و دلم میلرزد که بنویسم ببخشید بابت این همه دوری عامدانه. همت می کنم و بعضی شان را حضوری می بینم. 

شب هم می مانم کنار بعضی شان تا با هم بخندیم و برویم زیر پتو و مرور کنیم حماقت های کودکی مان را. تا وقتی از چطور تمام شدن رابطه ام میگویم بتوانم با خیال راحت از فرق سر تا نوک پا جمع شوم توی خودم و گریه کنم و بدانم که حواسشان هست پشتم را بمالند، آب خنک بیاورند برایم، و دلداری ام بدهند که التیام پیدا کند جای این همه زخم! تا وقتی از بیماری ام می گویم برایم دعا کنند و من به دعایشان ایمان داشته باشم...

تا... تا من یادم بیاید قرار نبوده زندگی این همه سخت باشد وقتی بدانی آدم هایی هستند که دوستت دارند و مهربانی ات می کنند. راستش را بگویم؟ این من تنیده شده توی همین لایه های پر از گرفتاری و سختی، خیلی خوشبخت است.

پ ن: تو... که هستی...
ای بی‌تو حرام زندگانی... خود بی‌تو کدام زندگانی؟
بی روی خوش تو زنده بودن، مرگ است به نام زندگانی
گر زیسته ایم بی وصالت... غرق عرقیم از خجالت
سوگند به روی همچو ماهت...این نیست حیات بی جمالت؛ مرگی ست به نام "زندگانی"
مولانا

Saturday, August 17, 2013


یک  دلسوزي آميخته شده با تمسخر يا بيخيالي ريشه زده توي اين روزهاي آخر سالم... خجالت از چيزي كه نميدانم چيست... زندگيم... وبلاگم... آدمها... گذشته... خودم... ماشينم... كتابها...  نميدانم...
 اين ميان گاهي چنان پيگير چيزهاي بيخودي ميشوم كه انگار تمام اهداف زندگيم را توي آن ها خلاصه كرده ام... بچگي... پشت تلفن اشك ميريزم از شنيدن خبر ناگهاني مادرشدن قاصدك... هيجان هاي غيرقابل كنترل... همينجوری...مثل بچگی هايم... يادم رفته که من بايد خيلی جدی و پخته، همه چيز را بلد باشد و با آمادگي كامل براي كنترل احساساتش فقط به چيزهای خيلی مهم و جدی فکر كند...

ديگر اين جدي بودن و جدي گرفتن را دوست ندارم... همه چيز يك بازي به نظر ميرسد... اسباب بازي ها... زندگيم... وبلاگم... آدمها... گذشته... خودم... ماشينم... كتابها...   

پ ن: از بچگي هميشه صداي مادربزرگم توي گوشم بود كه هر وقت ماه رو نگاه كردي يك آرزو بساز... همينجوري فعل ساختن را بكار ميبرد... به ماه توي آسمان  نگاه ميكنم... هلال و نقره اي... چه آرزويی بسازم؟ لال می شوم... مثل همين چند روز پيش كه به اصرار يكي از دوستان رفتيم كليسا، نيت كنيم و شمع روشن كنيم... آنجا هم لال شده بودم... چه ميخواهم؟ از زندگيم؟ از دنيا؟ چه غلطي ميخواهم بكنم بعد اين همه سال؟... خانه مستقل؟ ماشين بهتر؟ كار بهتر؟ درآمد بيشتر؟ آدم خودم شدن؟ آرامش؟...

ياد تو كه می افتم از همه چيز بدتر است... چرا ياد تو كه می افتم منگ می شوم؟ چه آرزويی می شود کرد درباره تو؟ ته مانده اي مانده اصلا؟ ... آرزو کردنم نمی آيد... با تو فقط پر از اميدم و كمي هم ترس... فكر ميكنم و باز آرزو کردنم نمی آيد...  روزهاي بي آرزوي زمستاني...


 پ ن: اين شهر ديگر آن جايي نيست كه من قرار باشد دلم برايش تنگ شود... اين شهر براي من فقط يك عادت است... يك عادت پر خاطره... اين شهر با همه آدمهايش ديگر چيزي براي دوست داشتن ندارد... نه چيزي براي ديدن دارد... نه چيزي براي وابسته شدن... به جايش تا دلتان بخواهد پر از بهانه است براي انزجار...
پر است از آدمهايي كه آماده اند تا ديگري را بي هيچ دليلي بدرند و بعد بايستند و با لذت، شكستنش را... جان دادنش را... مردنش را... به چشم نظاره كنند... 



هركس از نظر عاطفي نيروي بيشتري ميگذارد، بيشتر درد مي كشد... طبيعي است كه بيشتر هم جيغ بزند...
  تماما مخصوص

Sunday, August 4, 2013

 امروز بعد از مدتها بالاخره سر كارم وقت كردم كه يك سري به كشوهاي ميزم بكشم ... واي خدايا چه خبره ؟ خودم هم خنده ام گرفته بود از اين همه زنانگي پنهان ... آخه من به واسطه رشته تحصيلي و شغلم كه به نوعي رشته اي مردانه تلقي ميشه بيشتر با آقايون سروكار داشتم و دارم و اغلب همكارانم هم مرد هستند و بقيه اش رو هم كه ميدونيد ديگه كه براي كار توي محيط هاي مردونه بايد كمي از لطافت ها و شيطنت هاي زنانه ات دور بشي ... اما جالب ماجرا همين بود كه من انگار تمام اين زنانگي ها رو توي كشوهام نگه داشتم كه هروقت خواستمشون دم دستم باشند...

خب فكر ميكنيد چي چيها داشتم ؟

دو تا لاك و شيشه استون ، بورس ، آئينه دو تا ، عطر ، كليپس و كش مو ، مسواك و خمير دندون ، نخ دندون ، دستمال كاغذي 2 بسته ، چسب زخم ،‌سه مدل قرص مسكن ، اسپري ، دو تا رژ يكي صورتي يكي قهوه اي ، ليوان يكبار مصرف 3 تا، چاي كيسه اي ميوه ،اي، شكلات تلخ با اسانس پرتقال ، كيسه بزرگ دسته دار دو تا، كرم مرطوب كننده دست ، پنبه ، ناخن گير و سوهان ناخن ، پنكه دستي ، قرآن، كتاب سمفوني مردگان ، كارت پستال هاي تبريكي به مناسبت هاي مختلف از شركتهاي دوست و دشمن ، انواع خودكار وخود نويس و مدادهاي رنگارنگ ، كاغذ يادداشت هاي رنگ رنگي در ابعاد مختلف ، سي دي و دي وي دي خام ، يك جفت جوراب ، بيسكوئيت ساقه طلايي (همراه هميشگي خانم هاي شاغل) ، به انضمام يك شيشه نصفه الكل ...

اينجوريه ديگه ... بده حالا؟ يك ساعت و نيم سرم رو گرم كرده بودم به اين خرت و پرت هاي زنانه و كلي روحيه ام عوض شد ... ميدوني خوشحال بودم يكجورهايي . از اين كه ميديدم هنوز هم دوست دارم خود خودم باشم و براي خودم بودنم از هيچ چيز خجالت نميكشم ... و اين روزها اين فكر كه براي خود بودنم تلاش ميكنم تنها دلخوشي زندگيمه ...

 اين روزها ... انگار نميشه چيزي نوشت و حرفي زد و يادي از دردها و زخمهايي كه مكرر ميشه نكرد...

 لعنت ... خواستم خوب بنويسم ... نشد ... بغض دارم باز ...