Sunday, August 4, 2013

 امروز بعد از مدتها بالاخره سر كارم وقت كردم كه يك سري به كشوهاي ميزم بكشم ... واي خدايا چه خبره ؟ خودم هم خنده ام گرفته بود از اين همه زنانگي پنهان ... آخه من به واسطه رشته تحصيلي و شغلم كه به نوعي رشته اي مردانه تلقي ميشه بيشتر با آقايون سروكار داشتم و دارم و اغلب همكارانم هم مرد هستند و بقيه اش رو هم كه ميدونيد ديگه كه براي كار توي محيط هاي مردونه بايد كمي از لطافت ها و شيطنت هاي زنانه ات دور بشي ... اما جالب ماجرا همين بود كه من انگار تمام اين زنانگي ها رو توي كشوهام نگه داشتم كه هروقت خواستمشون دم دستم باشند...

خب فكر ميكنيد چي چيها داشتم ؟

دو تا لاك و شيشه استون ، بورس ، آئينه دو تا ، عطر ، كليپس و كش مو ، مسواك و خمير دندون ، نخ دندون ، دستمال كاغذي 2 بسته ، چسب زخم ،‌سه مدل قرص مسكن ، اسپري ، دو تا رژ يكي صورتي يكي قهوه اي ، ليوان يكبار مصرف 3 تا، چاي كيسه اي ميوه ،اي، شكلات تلخ با اسانس پرتقال ، كيسه بزرگ دسته دار دو تا، كرم مرطوب كننده دست ، پنبه ، ناخن گير و سوهان ناخن ، پنكه دستي ، قرآن، كتاب سمفوني مردگان ، كارت پستال هاي تبريكي به مناسبت هاي مختلف از شركتهاي دوست و دشمن ، انواع خودكار وخود نويس و مدادهاي رنگارنگ ، كاغذ يادداشت هاي رنگ رنگي در ابعاد مختلف ، سي دي و دي وي دي خام ، يك جفت جوراب ، بيسكوئيت ساقه طلايي (همراه هميشگي خانم هاي شاغل) ، به انضمام يك شيشه نصفه الكل ...

اينجوريه ديگه ... بده حالا؟ يك ساعت و نيم سرم رو گرم كرده بودم به اين خرت و پرت هاي زنانه و كلي روحيه ام عوض شد ... ميدوني خوشحال بودم يكجورهايي . از اين كه ميديدم هنوز هم دوست دارم خود خودم باشم و براي خودم بودنم از هيچ چيز خجالت نميكشم ... و اين روزها اين فكر كه براي خود بودنم تلاش ميكنم تنها دلخوشي زندگيمه ...

 اين روزها ... انگار نميشه چيزي نوشت و حرفي زد و يادي از دردها و زخمهايي كه مكرر ميشه نكرد...

 لعنت ... خواستم خوب بنويسم ... نشد ... بغض دارم باز ...

No comments:

Post a Comment