Wednesday, December 26, 2012

بعضي از آدمها توي ذهن آدم ماندگار ميشوند و علتش اين است كه آنها پيش از اينكه راجع به خانواده ات،‌ موقعيتت، تحصيلاتت، ظاهرت يا هرچيز عاريتي ديگري از تو بدانند،  راجع به خود تو ميدانند ... راجع به خود واقعي ات ... هميني كه هستي ... اين آدمها مدام توي گوشت تكرار نميكنند كه "درآمدت را ..." يا " ظاهرت را ..."  چون اينها ميدانند هميشه كسي هست كه درآمدش، ظاهرش، موقعيت اش، تحصيلاتش، خانواده اش يا هر چيز ديگرش از تو بهتر و بالاتر باشد ... اين آدمها ميدانند گرچه آدمهاي از تو بهتر توي دنيا خيلي زياد است اما فقط تويي كه برايشان حكم "تو" را داري و نه هيچكدام از آنهايي كه از تو بهترند ... 

پ ن: هميشه به اين فكر ميكنم كه هميني كه هستي رو چقدر ميتونم بپذيرم، با همه بدي ها و خوبي ها و خطا ها و بخشش هات ... هميشه به اين فكر ميكنم كه تو روز به روز از ايني كه هستي ممكنه بدتر و آزاردهنده بشي ... فكر ميكنم تا كي ميتونم اينقدر دوستت داشته باشم ... فكر ميكنم تا كي ميتونم خود واقعي ات رو دوست داشته باشم ... و فكر ميكنم كه تو چطور من رو دوست داري؟ و دوست خواهي داشت ...

پ ن: آليس گفت: باورم نمی شود! ملکه با تاسف گفت: باورت نمی شود؟ دوباره سعی کن. نفس عميقی بکش و چشم هايت را ببند. آليس خنديد:فايده ای ندارد، به زحمتش نمی ارزد. آدم نمی تواند چيزهای غير ممکن را باور کند...
ملکه گفت: به جرات می گويم دليلش اين است که زياد تمرين نداری. وقتی من سن و سال تو بودم، روزی نيم ساعت اين کار را می کردم. گاهی حتا پيش از صبحانه، حدود شش چيز غيرممکن را تصور می کردم . وقتی آدم جرات خيال پردازی را داشته باشد، معجزه های زيادی رخ می دهد. مشکل اين است که مردم هيچ وقت چيزهای غيرممکن را تصور نمی کنند...
آليس در سرزمين عجايب/لوييس کارول


چهار روز تقريبا تنها، چهار روز بدون كامپيوتر و موبايل و ساعت و حرف يا صداي اضافه، چهار روز بدون يكذره كرم و لوازم آرايش، چهار روز فقط با غذاي خانگي، چهار روز نفس كشيدن از هواي دريا، چهار روز بدون دغدغه لباس و كفش، چهار روز خوابيدن و بيدار شدن با صداي موجها ... چهار روزي كه با يك رانندگي طولاني در جاده هراز با صداي خوب رشيد بهبود اف به پايان رساندمش ... اينجوري دارم تلاش ميكنم براي طبيعي شدن ...



Monday, December 24, 2012

 نميدانم اين مستند بهمن فرمان آرا در مورد پرويز ياحقی را ديده ايد يا نه؟ اگر مثل من شبكه بي * بي * * سي را بخاطر برنامه هاي مستند متنوعش دوست داشته باشيد... حتما ديده ايد ...

خاطره عشقي چهل و دو ساله را روايت ميكند ،يعني كه چهل و دوسال از آخرين ديدار گذشته و عشقي به وصال نرسيده بعد از .... چهل و دو سال ... (خواندنش راحت است نه ؟ اما تو فقط فكر كن كه چهل و دو سال چقدر طولاني است!!) با اصرار بيوقفه زني از آنسوي دنيا روي پيغامگير يك تلفن تلنگر ميخورد و با اين جمله شروع ميشود كه : پرويز .. منم .. منو يادته ؟ و آنقدر هر شب اين جمله ها را تكرار ميكند تا جوابي را كه ميخواهد ميشنود... ولي اين حرفها به ديدار نميرسند كه وقتي زن به ايران آمده و بيصبرانه ديدار ميخواهد ديگر كسي براي ديدنش نفس نميكشد...
خب ... حالا ميداني به چي فكر ميكنم؟ به خودم ، به تو، ‌به دوري ، ‌به فاصله، ‌به چهل و دو سال بعد ،‌ به اينكه التماست كنم با من يك كلمه حرف بزني تا بشنومت، به اينكه روزي نباشم ، به اينكه روزي نباشي   ...

هفت سال پيش توي همون كارخونه ، يكروز صبح برفي توي ارشيو بودم داشتم آلبالو خشكه ميخوردم و از پنجره هسته هاشو تف ميكردم توي برفها كه يك سوراخ كوچولو درست ميكردن و فرو ميرفتن پائين...‌ تو اومدي ماشينت رو پارك كردي دم در، از بالا نگات ميكردم ، قلبم تاپ تاپ ميكرد ، اومدي سمت پله ها هميجوري ديدم نگاهت داره ميچرخه طرف بالا خودم رو كشيدم عقب ... خودم رو ازت قايم كردم. رفتم ته يكي از رديفهاي قفسه ها ،‌ تو تاريكي نشستم رو زمين... ازت ترسيدم، ‌از خودم ، ‌از حسم ، ‌از اينكه كسي چيزي بفهمه ... همون جا بود كه دلم رو كردم تو شيشه، ‌درش رو هم بستم ،‌گذاشتمش ته جيبم،‌ بعد كه اومدم پائين تصميمم رو گرفته بودم.
 همون روز... دلگير شدم ، چيزي نگفتم فقط از اتاقت كه اومدم بيرون در شيشه رو سفت تر كردم . شش سال كه گذشت ديدم داري ميري ... كه رفتي ... كه بعد مدتها حالم رو پرسيدي گفتم خوبم ... بعد اصرار كردي كه يك چيزي هست بهم بگو ، ‌همونموقع بود كه رفته بودي سراغ ته جيبم داشتي خاكها رو ميزدي كنار !!!
 بعد كه كم كم باهات حرف ميزدم دستم تو جيبم بود و شيشه رو محكم گرفته بودم تو دستم فشارش ميدادم....آروم آروم شيشه رو از جيبم درآوردم و گرفتمش تو دستم و نگاش ميكردم... بعدترها كه رها شدم، اومدي بهم نزديكتر شدي، اومدي جلو اينقدر كه شيشه توي دستم رو ‌ازم گرفتي و آروم آروم بي هيچ حرفي درشو بازكردي...

Wednesday, December 12, 2012


از وقتي ماجرا را بهش گفتم، طرز رفتارش باهام عوض شده... بطور مصرانه اي پاپيچ شده كه بروم خانه اش... وقت و بيوقت به هربهانه اي تماس ميگيرد كه پس كجا مانده اي؟ موضوع را زير سبيلي رد ميكنم و هي با بچه ها قاطي اش ميكنيم به شوخي و خنده... ته دلم اما چيزي روشن و خاموش ميشود كه ازش خوشم نميايد... با فاوست هم كه حرفش را ميزنم ميگويد زياد جدي نگير ولي قالش را بكَن... 

فكر كرده بودم كه زمان رنگ و بوي ماجرا را كم ميكند، اما اينطور نشد... بچه ها ميگويند شايد داستان همان پسر آمريكايي اش است، ولي من از لحن چندش آور شوخي ها و سؤالات بي سرو تهش چيز ديگري دستگيرم شده... قرار دسته جمعي گذاشته ايم كه برويم ديدنش...

تصميم گرفته ام همانجا توي جمع و جلوي چشم همه حرف دلم را بهش بگويم... بگويم كه چه خوب است آدمها حد و مرز خودشان را بشناسند... بگويم كه اگر كسي يا شايد هم البته اين روزها كساني هستند كه به شما و امثال شما- كه به هيچ جنس مخالف ديگري- نه نمي گويند، من اما... جزوشان نيستم... خنده تان ميگيرد؟ بگيرد... زندگي به زعم من چيز ديگري است كه افتخاري هم ندارد... چيز ديگري جز آنچه كه اسمش را گذاشته ام "جسم چراني"...


PS: Out there it's such a lonely sky
They'll trap your wings my love and hold your flight
They'll build a cage and steal your only sky
Fly away, fly to me, fly when the wind is high
I'm sailing beside you in your lonely sky
I'll come in with the dawn… I'm sailing beside you in your lonely sky
On the wings of the morn… I'm sailing beside you in your lonely sky
Above the world we'll be flying… I'm sailing beside you in your lonely sky




Wednesday, December 5, 2012


آدم باید سعی کند توی زندگی کسانی که برایش مهم هستند، قدیمی شود!! قدیمی ترین ها همیشه عزیزترین ها هستند، همه این را می دانند. و من فکر میکنم بخاطر همین است که ما با دو دفعه کندن تمام و کمال، و تمام اتفاقات ریز و درشت زندگی مان، توی زندگی هم قدیمی هستیم...

آنقدر قدیمی که بتوانیم تعریف کنیم از روزهایی که خیلی چیزهایش یاد من نیاید و خیلی چیزهایش یاد تو! و بهشان که فکر کنیم باورمان نشود چه بوده ایم و چه مسیرهایی را طی کرده ایم که حالا بتوانیم اینطور بنشینیم کنار هم...  ما برای قدیمی شدن در زندگی هم زور زده ایم...

یک روز دلگیر که چندساعتش را با جمع کوچک دوستانه ای گذرانیده ام، با تلخی خداحافظی از تو تمامش می کنم...  دردی که دارم به چشم هیچکس نمیاید، حتی تو، توی این لحظه هایی که از آمدن صاعقه وارت و رفتن بی رحمانه ات در التهابم! از من می رنجی، به راحتی یک "نه" گفتن! و من همش به این فکر می کنم که چقدر بی چاره دارم دست و پا می زنم برای درست کردن؟؟ نگه داشتن؟؟ چیزی... رابطه ای... آدمی... که قدیمی است!!

پ ن: قبل تر ها این را راجع به قدیم و اینها نوشته بودم. حالا که میخوانمش، می بینم چقدر ساده بودم، و هستم هنوز!! چه توقعاتی دارم از دنیا و آدم هاش. با این همه چوبی که خورده ام ، هنوز هم با یک پوست نازک تازه ترمیم شده، به آدم ها چه اعتمادی می کنم!