آدم باید سعی کند توی زندگی کسانی که برایش مهم هستند، قدیمی
شود!! قدیمی ترین ها همیشه عزیزترین ها هستند، همه این را می دانند. و من فکر
میکنم بخاطر همین است که ما با دو دفعه کندن تمام و کمال، و تمام اتفاقات ریز و
درشت زندگی مان، توی زندگی هم قدیمی هستیم...
آنقدر قدیمی که بتوانیم تعریف کنیم از روزهایی که خیلی چیزهایش
یاد من نیاید و خیلی چیزهایش یاد تو! و بهشان که فکر کنیم باورمان نشود چه بوده
ایم و چه مسیرهایی را طی کرده ایم که حالا بتوانیم اینطور بنشینیم کنار هم...
ما برای قدیمی شدن در زندگی هم زور زده ایم...
یک روز دلگیر که چندساعتش را با جمع کوچک دوستانه ای گذرانیده
ام، با تلخی خداحافظی از تو تمامش می کنم... دردی که دارم به چشم هیچکس نمیاید، حتی تو، توی این لحظه هایی
که از آمدن صاعقه وارت و رفتن بی رحمانه ات در التهابم! از من می رنجی، به راحتی
یک "نه" گفتن! و من همش به این فکر می کنم که چقدر بی چاره دارم دست و
پا می زنم برای درست کردن؟؟ نگه داشتن؟؟ چیزی... رابطه ای... آدمی... که قدیمی است!!
پ ن: قبل تر ها این را راجع به قدیم و اینها نوشته بودم. حالا که
میخوانمش، می بینم چقدر ساده بودم، و هستم هنوز!! چه توقعاتی دارم از دنیا و آدم
هاش. با این همه چوبی که خورده ام ، هنوز هم با یک پوست نازک تازه ترمیم شده، به آدم ها چه اعتمادی می کنم!
No comments:
Post a Comment