Wednesday, December 12, 2012


از وقتي ماجرا را بهش گفتم، طرز رفتارش باهام عوض شده... بطور مصرانه اي پاپيچ شده كه بروم خانه اش... وقت و بيوقت به هربهانه اي تماس ميگيرد كه پس كجا مانده اي؟ موضوع را زير سبيلي رد ميكنم و هي با بچه ها قاطي اش ميكنيم به شوخي و خنده... ته دلم اما چيزي روشن و خاموش ميشود كه ازش خوشم نميايد... با فاوست هم كه حرفش را ميزنم ميگويد زياد جدي نگير ولي قالش را بكَن... 

فكر كرده بودم كه زمان رنگ و بوي ماجرا را كم ميكند، اما اينطور نشد... بچه ها ميگويند شايد داستان همان پسر آمريكايي اش است، ولي من از لحن چندش آور شوخي ها و سؤالات بي سرو تهش چيز ديگري دستگيرم شده... قرار دسته جمعي گذاشته ايم كه برويم ديدنش...

تصميم گرفته ام همانجا توي جمع و جلوي چشم همه حرف دلم را بهش بگويم... بگويم كه چه خوب است آدمها حد و مرز خودشان را بشناسند... بگويم كه اگر كسي يا شايد هم البته اين روزها كساني هستند كه به شما و امثال شما- كه به هيچ جنس مخالف ديگري- نه نمي گويند، من اما... جزوشان نيستم... خنده تان ميگيرد؟ بگيرد... زندگي به زعم من چيز ديگري است كه افتخاري هم ندارد... چيز ديگري جز آنچه كه اسمش را گذاشته ام "جسم چراني"...


PS: Out there it's such a lonely sky
They'll trap your wings my love and hold your flight
They'll build a cage and steal your only sky
Fly away, fly to me, fly when the wind is high
I'm sailing beside you in your lonely sky
I'll come in with the dawn… I'm sailing beside you in your lonely sky
On the wings of the morn… I'm sailing beside you in your lonely sky
Above the world we'll be flying… I'm sailing beside you in your lonely sky




No comments:

Post a Comment