Thursday, April 25, 2013


صبح هاي زودي كه زودتر از حد معمول ميرسم، خودم رو به كارهاي متفاوتي سرگرم ميكنم... اگه خستگي و خواب غلبه نكنه، يا كتاب ميخونم، يا پياده روي ميكنم، يا ميرم توي اون پارك كوچك پر از تازگي ميشينم و باز اونجا هم كتاب ميخونم، يا توي ماشين ميشينم و بلوك هاي جديد براي كلاس هاي ورزشم طراحي ميكنم، يا لاك ميزنم و گاهي هم همينجوري زل ميزنم به آدمهايي كه رد ميشن! ...

اين صبح ها اگر كه صبح روزهاي زوج باشه كه ماشين رو جاي خاصي پارك ميكنم، هميشه آقايي هست كه مياد ماشينش رو همون حوالي پارك ميكنه و از لحظه اي كه پاش رو از ماشين ميگذاره بيرون تا وقتي كه دور بشه، با آهنگ خاصي زير لب زمزمه ميكنه " يا من اسمه دواء... و ذكره شفاء..." ( اي كسي كه نامت درمان است... و يادت درمان بخش)...  اين موضوع هميشه اتفاق ميافته... برام جالبه، چون اين آقا قيافه و ظاهري كاملا امروزي داره و نميشه بين طبقه خاصي قرارش داد...

بابا ميگه شايد آدم معتقديه... اما آدمهاي معتقدي كه ميشناسم همه شون از ذكرهاي ديگه اي استفاده ميكنند و ميدونم كه اين جمله چيزي نيست كه ورد زبان عام مردم باشه، اون هم بصورت مدام... مامان ميگه شايد آدميه كه مريضي توي نزديكانش هست، يا به نوعي درگير همچين مساله اي هست... نميدونم... اين به نظرم به واقعيت نزديكتر ميومد...

تا چند شب پيش كه برگشتني، بخاطر مسدود بودن مسير هميشگي مجبور بودم راه ديگه اي رو انتخاب كنم... از جلوي بيمارستان س ميگذشتم و درگير ترافيك هميشگي اونجا بودم...  ديدمش كه از در بيمارستان اومد بيرون درحاليكه دونفر با صورت هاي نگران همراهش ميومدند و سؤال ميپرسيدند... بين حرفهاشون "آقاي دكتر" و  "عمل جراحي" رو شنيدم... ته دلم يك چيزي روشن شد...

اون شبي كه بخاطر درد ديگه نتونستم طاقت بيارم و مجبور شدم بيام تو اتاق و تا نيمه شب به خودم مي پيچيدم، حين اينكه هي فكر ميكردم كه ريشه اين درد چي ميتونه باشه، يكهو صداي زمزمه اش توي گوشم پيچيد... ياد جمله چند سال پيشم افتادم و زير لب زمزمه كردم "مدت هاست كه از تو دور مانده ام... مرا به خانه ام بازگردان..."

... قدر آدم هاي دوست داشتني زندگي تان را در همين لحظه بدانيد...
 ... شايد لحظه بعد، آن آدم ديگر اصلا وجود نداشته باشد...
... بعد شما مانده ايد و دوست داشتني كه به هيچ دردي نميخورد...

Thursday, April 18, 2013


خيلي حرفها، خيلي كارها، خيلي خيلي چيزها هستند كه بايد به موقع باشند و گرنه ميشوند نوشداروي بعد از مرگ سهراب و به هيچ درد آدم نمي خورند...

 اينها رو وقتي كه هنوز هم بعد از پشت سر گذاشتن سي سالگي از حسرت هام و خواسته هاي بسيار معصومانه و اندكم حرف ميزنم و نمي تونم جلوي لرزيدن صدام و فرو ريختن اشك هام رو بگيرم درك ميكنم... وقتي كه دراز كشيدم و داري توي اتاقم قربون صدقه عكسهام ميري، نمي تونم جلوي بغضي كه توي تنم ميپيچه رو بگيرم و به اين فكر نكنم كه اون وقتي كه نياز داشتم يك كلمه از اين حرفها رو ازت بشنوم كجا بودي؟... وقتي توجه و اهميت دادنت رو خلاصه كردي در ايراد گرفتن از سرتا پاي زندگيم، تنها كاري كه ميتونم انجام بدم اينه كه مدام از جلوي چشمت فرار كنم و نخوام كه بيشتر از چند كلمه حرفهاي روزمره معمولي باهات همكلام بشم...

وقتي هنوز هم به جاي پناه گرفتن توي آغوشت ميرم توي تاريكي و تنهايي اتاقم تا از گزند سرزنشها و سوالات ناتمامت در امان بمونم... وقتي حاضر نيستي من رو همينطوري كه هستم بپذيري و بطور وقفه ناپذيري خواسته ها و معيارهاي خودت رو براي خوب بودن بهم گوشزد ميكني... وقتي هميشه ديگران براي تو نسبت به من ارجح تر هستند و من نفر دومي بودم كه هيچوقت نتونستم چيزي باشم كه تو ازم رضايت داشته باشي... وقتي جواب ترس ها و ترديدهام رو با مقصر بودن مطلقم گرفتم... وقتي دردهام رو فرو خوردم تا بتونم از واهمه خشمت در امان بمونم...


تو تمام اين لحظه ها به اين فكر ميكنم كه اگه فقط يك كم با من دوست بودي... كه اگه فقط يك كم از جانب تو به جاي حس سرزنش شدن حس حمايت شدن رو دريافت ميكردم... اگه ... اگه ...

و بعد خدا رو شكر ميكنم كه سالم هستي... چون قرار شده به اين فكر كنم كه اين بهترين كاري بوده كه بلد بودي و از اين بيشتر از دستت بر نميومده... حتما همينطوره...

پ ن: پوست نازك و نرم يك نهال كوچيك رو ميشه نوازش كرد، اما نوازش كردن پوست يك درخت زمخت حاصلي به جز خراش برداشتن نداره... پس از من نرنج...

Wednesday, April 17, 2013


" عصبانی شدي ... راحت مثل همه روزهايي كه از تلاش براي فهميدن من بي كلام خسته اي و اين خستگي در ادامه اش به عصبانيت ات منجر ميشه ... چيزي نگفتيم، حتي بحثمان هم نشد ... فقط رفتي بي اونكه منتظر بشي تا اون لحظه آخر كه برميگردم و از ديدنت و بودنت تا آخرين لحظه ها هم مطمئن بشم، ببينم كه نيستي و با همه خشمت رفتي ... "

اين را خيلي وقت پيش نوشته بودم، شش هفت ماه پيش شايد ... همان شب براي اولين بار افتاديم توي دام و بعدش هم ماجراها و داستانهايي پيش آمد كه آنقدر پرحادثه بوده اند، انگار كه سالها از آن زمان گذشته ... حالا كه اين نوشته ها را ميخواندم، امروز كه ديشبش را به حرف زدن از درون خودمان گذرانده ايم، ديگر خودم را سينه زن يا غصه خور يا حتي مجاب شده هيچ كسي، حادثه اي، ضربه اي، زهري و هيچ رسوايي اي نميبينم...
نميدانم اين يكجور بي رگ شدن يا منفعل شدن است يا يكجور رشد روشنفکر مابانه اي كه ديگر نه سنتی هستم، ‌نه ميانه رو و نه محافظه کار حتي ... شده ام خودم، ‌خود خودم ... با يك اسم و فاميل و شغل و سليقه و اخلاقيات و ذائقه و رفت و آمد و مدل حرف زدن مخصوص خودم ...
اينجوري كه زندگي ام را آورده ام توي محدوده دلخوشيهاي كوچكم و خودم را از دنيا و آدمهاي مزخرفش جدا كرده ام،  از خودم راضي ترم ... 

راستش چندوقتي بود نسبت به ورزش كردنم كمي دل سرد شده بودم ... كلاس هاي باشگاه دوم را كنسل كردم و همينطوري مورچه وار به كلاسهاي كوچكم توي همان باشگاه كه شده خانه دومم مشغول بودم ... كارورز هاي فدراسيون را هم يك درميان به بهانه گرفتاري و سفر و اينها مي پيچاندم ... علتش؟ خودم هم نميدانم ... مرض دارم لابد ...
تا آنروز كه مسئول تيم ملي يكي از فدراسيون ها (‌كه متاسفانه نميتوانم نام ببرم) آمده بود باشگاه ... سراغ مرا گرفته بود ... مدير باشگاه كه بهم گفت از فدراسيون آمده اند و باهات كار دارند، عزا گرفتم ... هزار جور فكر توي سرم بود كه حتما ميخواهند تذكري چيزي بهم بدهند بابت رد كردن كارورزهاي اخير، كه ديدم طرف آشنا نيست ... سلام و احوالپرسي و بعد هم پيشنهاد براي برگزاري كلاس براي هفده نفر اعضاي تيم ملي دختران در باشگاه فلان ... جا خوردم ... گفت ما خيلي پرس و جو كرديم و شروع كرد به هندوانه گذاشتن زير بغلم ... فهميدم كار از كجا آب ميخورد ... خودم را كمي تا قسمتي عن نموده و مبلغ پيشنهادي ام را حدودا بالا گفتم ... گفت مطرح ميكنم و به احتمال خيلي زياد هم اوكي هست ... شماره خواست، منظورش شماره موبايلم بود و من گفتم با باشگاه تماس بگيريد من اين ساعتها، در فلان روزها، اينجا كلاس دارم ... علتش؟ بازهم خودم نميدانم ... بي شك مرض دارم خب ...
ماجرا را براي هركس تعريف ميكنم، كلي ذوق ميكند و برخورد عن مابانه مرا كه ميبيند ميگويد: موقعيت را از دست ندهي ها ... من هم ميگويم نه بابا، مگه ديوونه ام ... اما ديوونه ام ... مرض دارم ... كاملا هم بي علت ...
 پ ن: محض خودنمايي و اينها نگفتم ... خواستم شما هم بدانيد با چه آدم مرضوي عني طرف هستيد ... 

پ ن: موندم من واسه چي رفتم مهندس شدم؟ حالا اونموقع رفتم، الان واسه چي دو دستي چسبيدم بهش و ولش نميكنم ... از آينده ام ميترسم ؟ ...   بابت درآمدم نگرانم ؟ ... ميترسم يك روزي پير بشم و نتونم ورزش كنم؟ ... اين رو هم نميدونم ...


Tuesday, April 16, 2013


عشق يك عمل خود كرده است؟... يعني ارادي است؟... يعني ميشود آفريدش؟... يا اينكه مساله اي خارج از محدوده اختيارت ماست؟... نمي شود كنترلش كرد؟... شايد هم مساله فقط پيشدستي كردن و سرعت عمل است... اينكه تو به احساساتت افسار بزني با اينكه بگذاري او افسار بزندت؟؟

 پ ن: پر از كتابم... پر از خواندنم اين روزها... دنيا را بي كتاب چطور مي شد  تحمل كرد؟؟ و بي تو...

 پ ن: من ياد هيچكس نيفتاده ام كه الان دو روز است اين آهنگ توي سرم ميچرخد... هيچكس ديگري جز تو اينجا باقي نمانده...
ترس بي تو زنده بودن... ترس لحظه هاي مرگه...
كاش ميشد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون... طرف دالون بگرده، سر آفتابگردونامون