صبح هاي زودي كه زودتر از حد معمول
ميرسم، خودم رو به كارهاي متفاوتي سرگرم ميكنم... اگه خستگي و خواب غلبه نكنه، يا
كتاب ميخونم، يا پياده روي ميكنم، يا ميرم توي اون پارك كوچك پر از تازگي ميشينم و
باز اونجا هم كتاب ميخونم، يا توي ماشين ميشينم و بلوك هاي جديد براي كلاس هاي ورزشم
طراحي ميكنم، يا لاك ميزنم و گاهي هم همينجوري زل ميزنم به آدمهايي كه رد ميشن!
...
اين صبح ها اگر كه صبح روزهاي زوج باشه
كه ماشين رو جاي خاصي پارك ميكنم، هميشه آقايي هست كه مياد ماشينش رو همون حوالي
پارك ميكنه و از لحظه اي كه پاش رو از ماشين ميگذاره بيرون تا وقتي كه دور بشه، با
آهنگ خاصي زير لب زمزمه ميكنه " يا من اسمه دواء... و ذكره شفاء..." (
اي كسي كه نامت درمان است... و يادت درمان بخش)... اين موضوع هميشه اتفاق ميافته... برام جالبه،
چون اين آقا قيافه و ظاهري كاملا امروزي داره و نميشه بين طبقه خاصي قرارش داد...
بابا ميگه شايد آدم معتقديه... اما
آدمهاي معتقدي كه ميشناسم همه شون از ذكرهاي ديگه اي استفاده ميكنند و ميدونم كه
اين جمله چيزي نيست كه ورد زبان عام مردم باشه، اون هم بصورت مدام... مامان ميگه
شايد آدميه كه مريضي توي نزديكانش هست، يا به نوعي درگير همچين مساله اي هست...
نميدونم... اين به نظرم به واقعيت نزديكتر ميومد...
تا چند شب پيش كه برگشتني، بخاطر مسدود
بودن مسير هميشگي مجبور بودم راه ديگه اي رو انتخاب كنم... از جلوي بيمارستان س
ميگذشتم و درگير ترافيك هميشگي اونجا بودم... ديدمش كه از در بيمارستان اومد بيرون
درحاليكه دونفر با صورت هاي نگران همراهش ميومدند و سؤال ميپرسيدند... بين
حرفهاشون "آقاي دكتر" و "عمل جراحي" رو شنيدم... ته دلم
يك چيزي روشن شد...
اون شبي كه بخاطر درد ديگه نتونستم طاقت
بيارم و مجبور شدم بيام تو اتاق و تا نيمه شب به خودم مي پيچيدم، حين اينكه هي فكر
ميكردم كه ريشه اين درد چي ميتونه باشه، يكهو صداي زمزمه اش توي گوشم پيچيد... ياد
جمله چند سال پيشم افتادم و زير لب زمزمه كردم "مدت هاست كه از تو دور مانده ام...
مرا به خانه ام بازگردان..."
... قدر آدم هاي دوست داشتني زندگي تان را در همين لحظه
بدانيد...
... شايد لحظه بعد، آن آدم ديگر اصلا وجود نداشته باشد...
...
بعد شما مانده ايد و دوست داشتني كه به هيچ دردي نميخورد...
No comments:
Post a Comment