Thursday, May 2, 2013


گذری کن... که خیالی شدم از تنهایی!

تصور کن فرمانده یک لشگر عظیمی و بعد از نبردی تاریخی و طاقت فرسا داری بین لشگرت راه میری... برای این نبرد سال ها برنامه ریزی کرده بودی و استراتژی چیده بودی. این نبرد برای خودت و تعداد بسیار زیادی آدم که به تو وابسته هستند، اهمیت داشته و  قرار بوده برای همیشه مسیر  و تاریخ  زندگی بسیاری رو تغییر بدهد!
نگاه می کنی و می بینی که برای این نبرد، چه چیزهایی رو از دست دادی که هر کدام شان حقی و سهمی از زندگی داشته اند و بابت تصمیمات تو قربانی شده اند. داری راه می ری و به این همه خسارت و ویرانی نگاه می کنی و هی از خودت می پرسی واقعا ارزشش رو داشت؟ که من با دنبال کردن یک هدف این همه حق رو از بقیه دریغ کرده ام؟

بعد، یکهو چشمت می افتد به یک نمیدانم آدمی یا چیزی که برایت آشناتر و مهم تر است. می ایستی و نگاه می کنی... باورت نمی شود اما این را بخاطر خیانت متحد قابل اعتمادت از دست داده ای!! حتی فکرش را هم نمی کردی کسی که خیلی از چیزهای این نبرد را بهمراه خود او برنامه ریزی کرده بودی، اینطوری به تو پشت کند! حالا واقعا شک میکنی چیزها و آدم های با ارزشی را که قربانی کرده ای، و از خودت و بقیه دریغشان داشته ای به باد هوا رفته اند...

خب اما واقعیت این است که اینطور نیست... گذر زمان خیلی چیزها را به خیلی آدم ها نشان خواهد داد. حتی اگر دیگر نه لشگری مانده باشد، نه فرمانده ای و نه حتی نبردی!  حتی اگر مهم تر از همه چیز، صلح اتفاق افتاده باشد... خسارت ها رفته رفته جبران  می شوند.  کسانی که بخاطر اثبات آدمیت، خیلی از چیزهای ارزشمندشان را  خودخواسته قربانی کرده اند و  گاهی برای همیشه از دستشان داده اند، شاید دیگر نتوانند تا مدت ها مثل آدم های عادی زندگی کنند، اما هرگز کسی بخاطر  این فداکاری  و گذشت سرزنش شان نخواهد کرد... گذر زمان خیلی چیزها را روشن خواهد کرد... روشن و روشن تر...

 پ ن: این روزها خیلی اندک ولی دلخوشم. از به یادآوردن تکه کلام های خاص دونفری مان که وقتی توی ذهنم برای خودم تکرارشان می کنم، لبخندی یواشکی می زنم دلخوشم.  به نوشته های کوتاه چندخطی دلخوشم. به شخم زدن و مرور لحظه های آمیختن دلخوشم. به اين هیجانات غیرمنطقی غیرطبیعی نامعمول دلخوشم. به رد خطوط مهربان زیر چشمهات دلخوشم. به فکر کردن به اين حس خواستن بی نهایت، به تو دلخوشم...

 من دلتنگت شده ام. پوستم برای پوستت، دستم برای دستت، گوشم برای صدات... و پلاکت های خونم برای پلاکت های خونت!! 

No comments:

Post a Comment