يك موضوعاتي، نه يك آدمهايي هستند که توي زندگيشون كارهاي مهمي
كردن... بهش كه فكر كنيم ميبينيم واقعيتش اينه كه کارهای مهمتری کردن، برای
بشريت، برای آزادی و برابري انسانها
... براي درست زندگي كردن ... براي زنده نگه داشتن آدميت ... ريچارد
استالمن تمام عمرش رو برای دفاع از آزادی
کاربری کامپيوتر صرف کرده ... لينوس
ترووالدز هم میتونست به پولداری
بيل گيتس باشه اما اين کار رو نکرده و به جاش کدهايی که نوشته بود رو برای همه به
طور آزاد منتشر کرد. حتي همين وبی که تا اين حد بهش وابسته هستيم رو شخصی به اسم تيم
برنرز لی ساخته و كاملا رايگان در اختيار
عموم قرار داده ...
اما
ما نه تنها اين افراد و امثال اينها رو نميشناسيم، بلكه فقط فكر و ذكرمون رفته پي
اينكه كي كجا چطوري پول درمياره ... از چه راهي ميشه سر بقيه رو كلاه گذاشت و دو
زار بيشتر درآورد ... افتاديم پي بد دلي و بدخواهي ... پي دروغ گويي و سياه دلي
... ميدونيد داستان چيه؟ ماها ديگه آدميت كم كم داره از يادمون ميره ... با همديگه
كه تعارف نداريم ... يكي فكر ميكنه با پنهانكاري و دور زدن و دروغگويي ميتونه به
يك جايي برسه و يكي ديگه به فكر اينه كه چيكار كنه تا آدمهاي دنيا بتونند بهتر
زندگي كنند ... ماجرا اينه ...
خود
من هم يكي از همين اكثريت پر از شعار و ادعا و تا دلت بخواد از درون تهي ... با
زندگي هامون چيكار داريم ميكنيم؟ كجا داريم ميريم؟ ... شايد لازم باشه يك كم فكر كنيم
... البته اگه اثر داشته باشه ...
(بسيار شخصي): از حرف زدنهاي بيشترمون براي
سطحي تر كردن موضوع، هر بار چيزهاي تازه اي به دست مياد ... از رفتارهاي
بيمارگونه ات ... كه " من" رو ميخواستي بفروشي، يا " اون" رو
... شايد هم تمام اين تلاشها براي فروش "خودت" بود به قيمت چيزهايي كه
در خودت ميبيني و فكر ميكني براي ديگران مهم اند ... براي بعضي ديگران خاص شايد، براي "ما"
راستش نه ... متاسفم ... حتي وقتي بطور غير مستقيم خود من رو هم تهديد كردي، تنها
چيزي كه از من تراوش ميكرد" هيهات" براي تو بود ...
از بچه هاي دانشگاهه و بعد از هشت سال خيلي اتفاقي ديدمش. يعني
قراره از اين به بعد همكار ما باشه البته توي يك واحد ديگه. همون موقع ها هم زياد
باهم اخت نبوديم، چه ميدونم يك سري اخلاقهاي خاله زنكي و فضولي و حسادت هاي خاصي
داشت كه زياد خوشم نميومد. بعد از تموم شدن درسمون هم چندين بار توي اين مراسم هاي
دانش آموختگان ديده بودمش كه دست به دست يك آقايي اونجاها مي پلكيد و همه فكر و
ذكرش خودنمايي و يكجورهايي شو آف بود و در تمام مدت مشغول تيكه پراكني كه: "
همه رو تو كف گذاشتي رفتي ..."، " يك شماره از خودت به ما بده ..."
، " بابا نمي دزديدمت، ما رو هم تحويل بگير ..." و اين دست چرنديات كه
البته هردفعه خيلي رسمي و خشك باهاش برخورد ميكردم و اجازه نميدادم با شوخي هاي
بيجا وارد حريم خصوصي ام بشه ... تا امروز ...
كه تا من رو اينجا ديد پرسيد "تو هم از طريق فلاني اومدي
اينجا؟"، " چند ساله اينجايي؟"، "كارت
چيه؟"، "ازدواج كردي؟" و ... و ... رسما كوبوندمش به طاق ... دمش رو
گذاشت روي كولش و رفت نشست سرجاش ... اولش خودم هم ناراحت شدم ولي حالا كه فكر
ميكنم ميبينم اينجوري خيلي بهتره ... بابت اينكه از همين اول تكليف ديواري كه بايد
بين مون حائل باشه رو معلوم كردم، خوشحالم ... اينجوري بعد از يك مدت ديگه براي
اينكه بخواد سوار كولم بشه يا اينكه دم به دقيقه بخواد سطل حرفهاي بيمارگونه اش رو
روي سرم خالي كنه، مشكلي نخواهم داشت و همه اينها
در جهت همان بالاترين اصل
نوع دوستي نيچه است ...
راستش هيچ لزومي به حفظ و نگه داشتن آدمهايي كه دوستشون ندارم،
توي دنيايم نميبينم ...
پ ن: دروغ گفتن نه تنها آن است چيزی را که راست
نيست بگوئيم، بلکه، همچنين، و به ويژه، آن است كه چيزی را راست تر از آنچه هست
بگوئيم... بيگانه نوشته آلبر کامو
No comments:
Post a Comment