Tuesday, April 21, 2015

 با آن شال قرمز و سيخهاي داغ جگر و دوغ زياد ... آنروز توي هوا بودم بي كه سرمست پيروزي ام باشم ... بي كه غره باشم از فتح قله اي كه مدتها بخاطرش جنگيده بودم ...

حالا روي زمينم ... حالا عشق ميخواهم ... حالا معشوقه ميشوم... حالا زيبا ميشوم... حالا زن ميشوم...
حالا بالاخره مينويسم كه حرفهاي نگفته زيادي برايت دارم ... به من جواب بده ... جواب خوب ...

بعد نوشت: نوشتم، خواستم، تمام آن آتش چندين ماهه را توي يك جمله ريختم بيرون ... كه تلخ ترين اشكهايي كه درسوگ كسي ميريزيم، بخاطر حرفهايي است كه نگفته ايم ... باهات حرف نگفته دارم ... و ترسيد ... و تمام شد ...
 
شب از نيمه گذشته... يك شمع با عطر نميدانم چي چي كوهي روشن كردم و گذاشتم توي جاشمعي رنگ رنگي كه تازه خريده ام اش و سايه هاي رنگارنگ خوشگلي توي اتاقم مياندازد كه دوستشان دارم. دراز ميكشم روي خنكي تختم و يکی دوبار هم زير چشمی نگاه می کنم به پنجره كه باد ازش ميايد توي اتاق و پرده نارنجي كرم ام را توي هوا نگه داشته و خوشم ميايد از اين مدل رقصيدن و چرخيدن پرده... غلطي ميزنم و دست مياندازم پائين تخت، كتابها را لمس ميكنم و سعي ميكنم حدس بزنم از روي حجمشان كه كدامشام چه كتابي است... يكي را برميدارم و شروع می کنم به خواندن. تند تند می خوانم و ورق می زنم. چه خوب که الان تنهام... همين خواندن را دوست تر دارم... چقدر خوب كه راحتم...حسم غريبه... سخته؟ عجيبه؟ نميدانم... فقط يخ کرده نوک انگشت هام...

پ ن: ميخوانم و فکر ميکنم يك روزي بالاخره تو را خواهم نوشت، نه اينجوري يواشكي و اينقدر مجهول كه اينجا ازت مينويسم، كه جار ميزنم تو را توي همه عالم كه از اينكه تو توي زندگي ام هستي افتخار ميكنم و دليلي نميبينم كه چيزي را از كسي قايم كنم.... يك روز كه پائيز شود و من اينهمه دلتنگت نباشم و دستهام را دستهاي تو بگيرد و توي جيبهايت ببرد و گرمشان كند. يك روز كه ناتواني ام در داشتنت اينهمه بغض نشود بريزد توي گلويم، توي چشمهايم، روي گونه هام...


پ ن: زندگيم را ميخواهم چه كارش كنم؟ اينجور كه بلاتكليفم و منتظرم تا كس ديگري برايم تصميم بگيرد، ‌حرصم درميايد. آخه اين چه جور قضاوت كردن است وقتي آدم هيچ شانسي براي اثبات خودش ندارد؟ چهارتا كاغذ هم ميشوند وكيل وسيع تمام و كمال يك آدم زنده؟ اصلا به كسي چه كه دلم ميخواد بروم يك جاي دوري كه فقط اينجا نباشد. يک جا که هيچ کس نشناستم. جايی که آدم ها اينقدر نگاهم نكنند، ‌اينقدر كار به كارم نداشته باشند. بروم جايي که هيچ کس مدل راه رفتنش، صداش، خنده هاش، حرف زدنش شبيه تو نباشد... يك جايي كه بتوانم خودم را پيدا كنم بين اين همه تو كه اين همه در وجودم ريشه دوانده اي ...

Tuesday, April 7, 2015

بدون برنامه قبلي تنها بودم و طي چندساعت براي خودم برنامه ريزي كردم كه ساعتهاي خالي ام را چه كنم... فكر اولم زودتر رسيدن به خانه بود بلكه بتوانم كمي استراحت كنم... بعد راهي شدم سمت همان كتابفروشي بزرگ و معروف پايين شركت... سالها بود پايم را تويش نگذاشته بودم ولي حالا ديگر مي خواستم كه بروم داخل و مي خواستم كتاب بخرم و سي دي موزيك حتي...
 تا برسم يكربعي پياده روي كردم و هزار بار نظرم عوض شد كه برگردم يا برنگردم اما رفتم ... از در كه وارد شدم يكراست از پله ها رفتم بالا و مشغول كتابها و سي دي ها و خنزر پنزرها شدم...  بعد آمدم پايين و ميچرخيدم و كتاب برميداشتم: اين براي فلاني، اين يكي براي بهماني... بعد پاي صندوق بودم و بعد هم زدم بيرون...  خيلي راحت تر از آني بود كه فكر ميكردم،‌ فقط كافي بود به دقايقي حس خفگي غلبه كنم... همين...
آمدم بيرون و به تو زنگ زدم كه خانه مانده بودي... بعد قدم زنان راهي شدم سمت ماشين و توي راه دوتا از همكارهاي قديمي را ديدم و سلام و عليك... بعد مرد جواني كه چند كلمه اي حرف زد راجع به خوش سليقگي ام در انتخاب كتاب ها و تمايلش براي داشتن شماره ام و لبخند من كه من متعهد مرد ديگري هستم...
بالاخره ماشين و رانندگي يك ساعته در ترافيك اول شب كه اصلا دوستش ندارم چون معتقدم رانندگي توي شب بايد طولاني و آرام و ممتد باشد... و خانه... و آرامش... و كارهاي عقب افتاده... و آغوش غيرمترقبه و طولاني مامان... و ناخنك به هندوانه فردا شب و اعتراض بابا...

پ ن: اين كتابفروشي را دوستش دارم... يكجور عجيبي با زندگي من درآميخته... يكجور خوب قديم...   

پ ن: تا زماني كه آدمها اين توانايي را داشته باشند كه بتوانند خودشان را تغيير دهند، دنيا هم تغيير ميكند ... به همين راحتي ... يكهو چشمت را باز ميكني و ميبيني كه چقدر عقب مانده اي ...
 
بعد نوشت: اون شب ... ديگه نتونستم ادامه بدم ... بعد از خداحافظي و قولهايي كه به هم داديم، بعد از اس ام اس هاي آخر ديگه همه چي رو كات كردم ... يكطرفه ... مثل يك آدم بي شعور ... اما اين براي هر دويمان بهتر بود ... شايد تو در لحظه بيشتر دردت آمده باشد اما دردي كه من در تمام اين ماهها تحمل كرده ام، خيلي فراتر از تصورات توست ... و تو هرگز نخواهي فهميد كه من بابت وجود تو و حضورت توي زندگيم چند بار پير شدم ... چيزهايي هست که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند: سنگ ...
 بعد از رها کردن، حرف .. بعد از گفتن، فرصت ... بعد از پايان يافتن ... و ... زمان ...

من مانده بودم و يك مشت كاغذپاره و يك عمر پيش رو ...



Maybe we like the pain. Maybe we're wired that way. Because without it, I don't know; maybe we just wouldn't feel real. What's that saying? Why do I keep hitting myself with a hammer? Because it feels so good when I stop