با آن شال قرمز و سيخهاي داغ جگر و دوغ زياد ... آنروز توي هوا بودم بي كه سرمست پيروزي ام باشم ... بي كه غره باشم از فتح قله اي كه مدتها بخاطرش جنگيده بودم ...
حالا روي زمينم ... حالا عشق ميخواهم ... حالا معشوقه ميشوم... حالا زيبا ميشوم... حالا زن ميشوم...
حالا بالاخره مينويسم كه حرفهاي نگفته زيادي برايت دارم ... به من جواب بده ... جواب خوب ...
بعد نوشت: نوشتم، خواستم، تمام آن آتش چندين ماهه را توي يك جمله ريختم بيرون ... كه تلخ ترين اشكهايي كه درسوگ كسي ميريزيم، بخاطر حرفهايي است كه نگفته ايم ... باهات حرف نگفته دارم ... و ترسيد ... و تمام شد ...
شب از نيمه گذشته... يك شمع با عطر نميدانم چي چي كوهي روشن كردم و گذاشتم توي جاشمعي رنگ رنگي كه تازه خريده ام اش و سايه هاي رنگارنگ خوشگلي توي اتاقم مياندازد كه دوستشان دارم. دراز ميكشم روي خنكي تختم و يکی دوبار هم زير چشمی نگاه می کنم به پنجره كه باد ازش ميايد توي اتاق و پرده نارنجي كرم ام را توي هوا نگه داشته و خوشم ميايد از اين مدل رقصيدن و چرخيدن پرده... غلطي ميزنم و دست مياندازم پائين تخت، كتابها را لمس ميكنم و سعي ميكنم حدس بزنم از روي حجمشان كه كدامشام چه كتابي است... يكي را برميدارم و شروع می کنم به خواندن. تند تند می خوانم و ورق می زنم. چه خوب که الان تنهام... همين خواندن را دوست تر دارم... چقدر خوب كه راحتم...حسم غريبه... سخته؟ عجيبه؟ نميدانم... فقط يخ کرده نوک انگشت هام...
پ ن: ميخوانم و فکر ميکنم يك روزي بالاخره تو را خواهم نوشت، نه اينجوري يواشكي و اينقدر مجهول كه اينجا ازت مينويسم، كه جار ميزنم تو را توي همه عالم كه از اينكه تو توي زندگي ام هستي افتخار ميكنم و دليلي نميبينم كه چيزي را از كسي قايم كنم.... يك روز كه پائيز شود و من اينهمه دلتنگت نباشم و دستهام را دستهاي تو بگيرد و توي جيبهايت ببرد و گرمشان كند. يك روز كه ناتواني ام در داشتنت اينهمه بغض نشود بريزد توي گلويم، توي چشمهايم، روي گونه هام...
پ ن: زندگيم را ميخواهم چه كارش كنم؟ اينجور كه بلاتكليفم و منتظرم تا كس ديگري برايم تصميم بگيرد، حرصم درميايد. آخه اين چه جور قضاوت كردن است وقتي آدم هيچ شانسي براي اثبات خودش ندارد؟ چهارتا كاغذ هم ميشوند وكيل وسيع تمام و كمال يك آدم زنده؟ اصلا به كسي چه كه دلم ميخواد بروم يك جاي دوري كه فقط اينجا نباشد. يک جا که هيچ کس نشناستم. جايی که آدم ها اينقدر نگاهم نكنند، اينقدر كار به كارم نداشته باشند. بروم جايي که هيچ کس مدل راه رفتنش، صداش، خنده هاش، حرف زدنش شبيه تو نباشد... يك جايي كه بتوانم خودم را پيدا كنم بين اين همه تو كه اين همه در وجودم ريشه دوانده اي ...
پ ن: ميخوانم و فکر ميکنم يك روزي بالاخره تو را خواهم نوشت، نه اينجوري يواشكي و اينقدر مجهول كه اينجا ازت مينويسم، كه جار ميزنم تو را توي همه عالم كه از اينكه تو توي زندگي ام هستي افتخار ميكنم و دليلي نميبينم كه چيزي را از كسي قايم كنم.... يك روز كه پائيز شود و من اينهمه دلتنگت نباشم و دستهام را دستهاي تو بگيرد و توي جيبهايت ببرد و گرمشان كند. يك روز كه ناتواني ام در داشتنت اينهمه بغض نشود بريزد توي گلويم، توي چشمهايم، روي گونه هام...
پ ن: زندگيم را ميخواهم چه كارش كنم؟ اينجور كه بلاتكليفم و منتظرم تا كس ديگري برايم تصميم بگيرد، حرصم درميايد. آخه اين چه جور قضاوت كردن است وقتي آدم هيچ شانسي براي اثبات خودش ندارد؟ چهارتا كاغذ هم ميشوند وكيل وسيع تمام و كمال يك آدم زنده؟ اصلا به كسي چه كه دلم ميخواد بروم يك جاي دوري كه فقط اينجا نباشد. يک جا که هيچ کس نشناستم. جايی که آدم ها اينقدر نگاهم نكنند، اينقدر كار به كارم نداشته باشند. بروم جايي که هيچ کس مدل راه رفتنش، صداش، خنده هاش، حرف زدنش شبيه تو نباشد... يك جايي كه بتوانم خودم را پيدا كنم بين اين همه تو كه اين همه در وجودم ريشه دوانده اي ...
No comments:
Post a Comment