Tuesday, April 7, 2015

بدون برنامه قبلي تنها بودم و طي چندساعت براي خودم برنامه ريزي كردم كه ساعتهاي خالي ام را چه كنم... فكر اولم زودتر رسيدن به خانه بود بلكه بتوانم كمي استراحت كنم... بعد راهي شدم سمت همان كتابفروشي بزرگ و معروف پايين شركت... سالها بود پايم را تويش نگذاشته بودم ولي حالا ديگر مي خواستم كه بروم داخل و مي خواستم كتاب بخرم و سي دي موزيك حتي...
 تا برسم يكربعي پياده روي كردم و هزار بار نظرم عوض شد كه برگردم يا برنگردم اما رفتم ... از در كه وارد شدم يكراست از پله ها رفتم بالا و مشغول كتابها و سي دي ها و خنزر پنزرها شدم...  بعد آمدم پايين و ميچرخيدم و كتاب برميداشتم: اين براي فلاني، اين يكي براي بهماني... بعد پاي صندوق بودم و بعد هم زدم بيرون...  خيلي راحت تر از آني بود كه فكر ميكردم،‌ فقط كافي بود به دقايقي حس خفگي غلبه كنم... همين...
آمدم بيرون و به تو زنگ زدم كه خانه مانده بودي... بعد قدم زنان راهي شدم سمت ماشين و توي راه دوتا از همكارهاي قديمي را ديدم و سلام و عليك... بعد مرد جواني كه چند كلمه اي حرف زد راجع به خوش سليقگي ام در انتخاب كتاب ها و تمايلش براي داشتن شماره ام و لبخند من كه من متعهد مرد ديگري هستم...
بالاخره ماشين و رانندگي يك ساعته در ترافيك اول شب كه اصلا دوستش ندارم چون معتقدم رانندگي توي شب بايد طولاني و آرام و ممتد باشد... و خانه... و آرامش... و كارهاي عقب افتاده... و آغوش غيرمترقبه و طولاني مامان... و ناخنك به هندوانه فردا شب و اعتراض بابا...

پ ن: اين كتابفروشي را دوستش دارم... يكجور عجيبي با زندگي من درآميخته... يكجور خوب قديم...   

پ ن: تا زماني كه آدمها اين توانايي را داشته باشند كه بتوانند خودشان را تغيير دهند، دنيا هم تغيير ميكند ... به همين راحتي ... يكهو چشمت را باز ميكني و ميبيني كه چقدر عقب مانده اي ...
 
بعد نوشت: اون شب ... ديگه نتونستم ادامه بدم ... بعد از خداحافظي و قولهايي كه به هم داديم، بعد از اس ام اس هاي آخر ديگه همه چي رو كات كردم ... يكطرفه ... مثل يك آدم بي شعور ... اما اين براي هر دويمان بهتر بود ... شايد تو در لحظه بيشتر دردت آمده باشد اما دردي كه من در تمام اين ماهها تحمل كرده ام، خيلي فراتر از تصورات توست ... و تو هرگز نخواهي فهميد كه من بابت وجود تو و حضورت توي زندگيم چند بار پير شدم ... چيزهايي هست که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند: سنگ ...
 بعد از رها کردن، حرف .. بعد از گفتن، فرصت ... بعد از پايان يافتن ... و ... زمان ...

من مانده بودم و يك مشت كاغذپاره و يك عمر پيش رو ...



Maybe we like the pain. Maybe we're wired that way. Because without it, I don't know; maybe we just wouldn't feel real. What's that saying? Why do I keep hitting myself with a hammer? Because it feels so good when I stop



No comments:

Post a Comment