Friday, January 25, 2013

كار سومم كه از اول فقط براي يك تفريح و سرگرمي شروعش كردم،‌حالا به بار نشسته، خيلي جدي تر پيگيرش هستم و نميدانيد از انجامش چه لذتي مي برم. از وقتي كه دست هايم را توي زمان هاي فراغتم مشغول خلق و آفرينش چيزهاي جديد كرده ام، حرص و هيجان زياد و هميشگي ام در موردشان خيلي كمرنگ شده... همان كه وقتي نسبت به يك محصول و روش هاي ابداع آن تمام زير و بم ها را بداني، ديگر پيچيدگي خاصشان را برايت از دست مي دهند.
بهر حال خوشحالم. 

پ ن: دست هايمان را بيشتر دوست بداريم، بيشتر يادشان دهيم، بيشتر در زنده بودنمان شريك شان كنيم، بگذاريم  نقش هاي بزرگي را ايفا كنند... دست هاي ما لياقتش را دارند!

  پ ن: کنسرت استاد شهرام ناظري نازنين، با صدايي تكرارناپذير كه در تمام ذرات وجودم نفوذ ميكرد، مثل يك رؤياي ملموس بود همه چيز، جايتان حسابي خالي!  كجا دانند حال ما... سبكباران ساحل ها...

*** بعضي حرف ها را نبايد زد، چون يا براي گفتن شان زود است يا دير! كه بهر حال هيچ فرقي نمي كند. نبايد تبديل به كلمه شوند... من هم گاهي اينطوري حرف مي زنم. همين طوري بي تفاوت و ساكت نگاه ميكنم فقط، راستش دارم يكجور ديگري حرف مي زنم: با زبان بي زباني...  

Wednesday, January 16, 2013

رفته بوديم يك جاي جديد كه پر از فضاي سبز بود... هواي تازه و منظره هاي جديد... از گرماي هوا كه مي افتاد تعداد آدم ها هم بيشتر ميشد... حرف زديم و سيگار آلماني از آب گذشته مان را دود كرديم و رفتيم دوري زديم و آب خنك و ويفر خريديم... باز كه برگشتيم به شلوغي  چشممان افتاد به ميز فوتبال دستي... با يادآوري باخت هاي متعدد دوران كودكي ام گفتم كه " من هيچ استعدادي تو اين كار ندارم" و با بي ميلي دنبالش راه افتادم تا بازي كنيم... طبيعتا من قرمز رو انتخاب كردم و اون هم آبي...
ايستاديم روبروي هم و بازي با يك توپ ابتكاري مقوايي شروع شد... كر كري خوندن و شيطنت هم... گل اول و دوم نصيب من شد و هيجان بالاتر رفت تا جايي كه چند نفري از اهالي اونجا سر اينكه با برنده بازي ما مسابقه بدن، نوبت رزرو كردن... گل سوم نصيب اون شد و داشتيم جمع و جور مي كرديم كه بازي رو تموم كنيم و برگرديم كه گفتم بعنوان آخرين ضربه از وسط زمين يك برگردون ميزنم... كه از همونجا رفت تو گل... ها ها...

پ ن: بعد از حال گيري اساسي هفته گذشته كه به گرفتن جرثقيل و حمل سياهو تا جلوي تعميرگاه كشيد و البته تا حدود بيست روز ديگر هم  تمام نخواهد شد  (كه شد!!)، بالاخره بدون ماشين گز كردن توي شهر هم مزاياي خودش را نشانم داد... مثلا همين پياده رفتن سمت هر سوراخ سرسبز جديدي كه مي بينيم و كشف جاهاي جديد...
پ ن: گوشي موبايل هم كه جا مونده بود روي نيمكت، بواسطه همين مسابقه بهمان برگشت... وگرنه حالا عزادار گم كردنش بوديم و باز هم زمزمه هاي بدشانسي...

 بعد نوشت: تصميم گرفتم كه روند كتاب خوندنم رو عوض كنم. فشاري رو كه روي خودم گذاشته بودم براي خوندن يك مقدار مشخصي در يك زمان مشخص رو برداشتم... نه اينكه حالا مجبور به كاري باشم، اما دلم ميخواست سهمي توي جايگاه كتاب خواني داشته باشم... چه ميدانم... حالا خيلي راحت تر و روان تر پيش ميروم... راستش مي ترسيدم از اينكه به آن نقطه كوري برسم كه يكهو ديگر سير خواندنم متوقف شود و روي نقطه صفر بمانم و تمام... حالا ولي راضي ام...

پ ن:  یک روز در حالی که قدم زنان از همان مسیر همیشگی مان عبور می کنیم, دنیا برایمان بیگانه می شود... یاد آرزوهایی می افتیم که هیچ وقت به آنها نرسیده ایم... همه جا بوی تازگی می دهد و ما بوی ماندگی...  برای آنهایی که حتی به ما فکر هم نمی کنند زندگی کرده ایم و وقتی خوب خاطراتمان را مرور می کنیم، می فهمیم که هر چه را داشته ایم از دست داده ایم و چیزی هم به دست نیاورده ایم...! شهری میان تاریکی / هورناز هنرور

پ ن: اخبار مربوط به زلزله رو دارم دنبال ميكنم و طبعا نه از تلويزيون خودمون... مردم... آوارها... جنازه ها... به حال كساني كه تونستند خودشون رو به محل برسونند و كمكي هر چند كوچيك انجام بدن، غبطه ميخورم... اين جور وقت ها جزو معدود موارديه كه به خودم لعنت ميفرستم چرا نرفتم پي دكتر شدن، تا شايد حداقل بتونم جون يك نفر رو نجات بدم...
چقدر درد توي اين صحنه ها هست... هي فكر ميكنم به غير از خون دادن چه كار ديگه اي از دستم بر مياد؟؟... تا ميرسم به صحنه پاهاي از خاك بيرون مونده اون بچه... واقعا انگار زندگي متوقف شده...




اینجا توي اين روز خلوت نشسته ام و نوكي به كارهاي جاري مي زنم، كتاب جديدي را از توي كيفم گذاشته ام كنار دستم ولي نمي توانم تمركز كنم براي شروع و خواندنش... فكرم كجاست؟

 پيش چهارشنبه قبل و تصميم و عكس العمل هاي تلافي جويانه ات و بعد كه دلت خنك شد، گفتي اصلن ولش كن... به رويت نياوردم و گذشتيم... و روز بعدش... كه من يادم رفته بود تو هيچوقت فراموش نمي كني و به محض توان و موقعيت، رنجشت را جبران مي كني و اين جبران كردن هات آنقدر بي ملاحظه است كه من نمي توانم غصه ام را از چشم آدم هاي جمع پنهان كنم. هرچقدر هم كه لبخند بزنم، هرچقدر هم كه الكي خودم را قاطي چرند گفتن هاشان كنم، و هرچقدر كه به تو اجازه بدهم كنارم دراز بكشي و چند دقيقه اي با من مهربان باشي تا... تا... و بعد دوباره بشوي همان سنگ سرسخت بي مهابا از توهين!

همه چيز را پس مي زنم، چاي سبزم را مي خورم و به خودم مي گويم" آدم ها با هم همزيستي و تعامل مي كنند! و اين شيوه تعامل است... كه برنجي اما ببخشي، كه بشنوي اما خودت را بزني به نشنيدن، كه بپذيري چيزهايي هم هست كه براي او حتما آنقدر مهم است كه ارزشش را دارد در قبال رنجانيدن و زخم زدن تو، ازشان دفاع كند!" ... دور مي كنم خودم را از فكرهايي كه مثل خوره... و سعي مي كنم خودم را بگذارم جاي تو! اما هرچه مي كنم ميبينم اگر تو زمين خورده بودي... اگر تو زمين خورده بودي... اگر تو زمين خورده بودي... بازهم پس مي زنم همه چيز را!

تا زنگ مي زني و من از لحن صداي بسيار آشناي ماههاي اخيرت، مي فهمم كه چه خبر است اما باز به روي خودم نمي آورم بلكه تو بفهمي قضيه شايد اينقدر ها هم تو بهش اهميت ميدهي، مهم نيست... اما نمي فهمي... مثل هميشه... كه ميليمتري از خط كش خواسته هات تخطي كنم، سزايم همين است... و صد البته در نهايت هم منم كه تو و رابطه را به اينجا كشانيده ام! بله... مي دانم... خوب هم...و از اين همه دانستن، خسته ام...

مي داني؟ اين زندگي نكبت بار گهي كه اين همه ازش مينالي و فكر ميكني تو تنها آدم روي زميني كه از شرايطتت راضي نيستي و بي توجه به حضور آدم هاي اطرافت كه به فكرت خطور هم نمي كند ممكن است يك در هزار تو به نحوي "عزيز" شان باشي، هي تكرار ميكني كه من از اين زندگي با اين شرايط بيزارم و مي خواهم همين الان بميرم، همين زندگي، يكبار مرا بدجوري كوبانده زمين! انقدر بد كه حتي نمي تواني دردش را نه تصور كني، و نه تحمل!! اما هربار خواستم گوشه اي از جايش را بهت نشان بدهم، چنان با شدت و حدت، در كسري از ثانيه و به چشم برهم زدني به دريدنم افتاده اي، كه پشيمان شدم... سخت هم... و پوشاندمش باز...

Tuesday, January 8, 2013

بهار سال 79 بود، دخترك دانشجويي بودم كه جمعه ها آخرين اتوبوس شب رو را رزو ميكردم تا صبح فرداش رسيده باشم مقصد، اتوبوس ساعت 1 صبح پيك صبا... سوار شدم و با برادر وسطيه كه منو رسونده بود تا ترمينال خداحافظي كردم و نشستم روي صندلي ام در رديف آخر. صتدلي كنار دستم خالي بود و شاگرد راننده آمد و كمي غر زد و بي تربيتي كرد كه بخاطر شما نمي توانيم مسافر مرد سوار كنيم و بايد پول اين صندلي را بدهي. كه من قبول نكردم و آقاي محترمي كه همراه خانواده اش بود، از رديف جلو كمي توپ و تشر بهش آمد كه برو پي كارت و مزاحم نشو و ...

 راه كه افتاديم، يكهو ديدم كسي نشست بغل دستم و سلام! با تعجب نگاهش كردم، يكي از بچه هاي دانشگاه بود و دوست صميمي دوست پسر هم اتاقي ام، كه چندين بار پيغام پسغام هاي عاشقانه و كادوهاي عاشقانه تر فرستاده بود و من هم كه... حالا كنار دستم نشسته بود و هي مزخرف ميگفت و شوخي ميكرد و ميخنديد. سعي كردم حالي اش كنم كه برود سرجاي خودش بنشيند، نرفت... گفت تا صبح اينجا ميشينم و مخت را ميزنم!! حوصله شوخي نداشتم، اصلا حوصله اش را نداشتم چه برسد به آن موقع شب و اتوبوس و اين سريش بازي ها! اين وسط يكهو شاگرد راننده هم آمد و نشستنش را كنار دستم بهانه كرد و شروع كرد به بي ادبي كه بگو چرا نمي خواستي كسي را كنار دستت بنشانم و ... از اين دست جفنگيات!

عصباني بودم از بي شعوري هردوشان، از اين حرفها عصباني تر شدم، بلند شدم ايستادم و صدايم را بردم بالا كه همين حالا خفه ميشوي يا خودم خفه ات كنم؟ بنا كرد به داد و بي داد كه كثافت كاري هايتان را ببريد جاهاي ديگر، نفهميدم چه جوري يك مشت كوبيدم توي دهنش! خواست بيايد طرفم كه پسرك عاشق پيشه و آقاي محترم افتادند به جانش... خلاصه كه اتوبوس دم پاسگاه بين راه ايستاد و راننده و شاگردش (كه نميدانم من دندانش را شكسته بودم يا قبلا شكسته بود و حالا گردن من مي انداخت!!)  داد و بيداد از فساد اخلاقي و اينها! كه يعني ما و آن آقاي محترم را سوار نمي كنند و تحويل نيروي انتظامي مي دهند...  پسرك با يك برآمدگي قرمز رنگ روي پيشاني اش، اشك مي ريخت كه ترو خدا ايشان را بگذاريد برود و من همه مسئوليت ها را بر عهده ميگيرم و اگر يك تار مو از سرش كم شود من ميميرم و... حالم بهم خورد. رفتم جلو و به رئيس پاسگاه گفتم:  من مشكلي ندارم، هركاري صلاح ميدانيد انجام دهيد. ضمن اينكه فرم شكايت نامه خواستم عليه راننده و شاگردش شكايت كنم.

محكم ايستادنم باعث شد اوضاع جور ديگري تمام شود. چون از قضا هم دانشگاهي هاي ديگري هم توي اتوبوس بودند كه وقتي ماجرا را فهميدند، پياده شدند و حقيقت را گفتند و درنهايت همه سوار اتوبوس شديم و با يك ساعت  ونيم تاخير به مقصدمان رسيديم! آن پسرك ترم بعد پس از به در و ديوار خوردن هاي مدام، با يكي از هم رشته اي هايش دوست شد و دوسال بعد هم باهاش ازدواج كرد!

پ ن: چند شب پيش خواب آن فضاي توي اتوبوس را ديدم، نور كم، رديف آخر و من كه مستاصل مانده بودم بين حماقت هاي متفاوت چند نفر كه نمي توانستم كنترلش كنم، بعد هم متهم شدنم باز هم بخاطر بي شعوري آدم ديگري كه چاره اي نداشتم جز اينكه با مشت از خودم دفاع كنم!!  (البته راه حل درست و عاقلانه اي نبود و بيشتر تحت تاثير خشم و هيجان آن فضا گرفته شده بود)... حس خوبي نبود، گرچه آخرش به خوبي و اثبات بي تقصير بودن من تمام شد، اما مثل هميشه... مي دانيد... من زنم... و توي اين خراب شده زن ها هميشه خدا گناهكار اند، حتي اگر خلافش هم ثابت شود...

Saturday, January 5, 2013

شک نداشتيم... خيلي فوري و قاطع تصميم گرفتين و تلفن هاي هماهنگي را زديم و با اصرار خودمان را چپانديم توي برنامه بسيار شلوغ قبل از سال نويشان... اما بعد که ديگران نه آوردن توي كار، شک افتاد به جونمون... برای رفتن و نرفتن دو دل شديم... اينها همه اش در عرض دو سه ساعت اتفاق افتاد... نميتونستيم تصميم بگيريم... اين بود كه قرار شد كار رو بسپاريم به دست شانس...

يك دست ورق برداشتيم و گفتيم كه ورق ها رو دونه دونه مي اندازيم زمين... اگر اولين تكي كه مياد رنگش مشكي باشه، ميريم و اگه قرمز باشه به نشانه استاپ، نميريم... ورق ها رو بر زدم و شروع كردم... اولين برگي كه انداختم آس گشنيز بود... كلي جيغ و داد كرديم و هيجانزده شديم...

اما آخرش نرفتيم!!!


چيز خاصي نيست كه قابل درك نباشه...
موضوع فقط اينه كه آدمها خيلي وقت ها دلشون نميخواد حقيقت رو باور كنند...
شايد اگه خيلي شجاع باشند تن به شنيدنش بدهند اما باور كردنش...

Ps: it’s the point… the audiences always watch better than the actors



Wednesday, January 2, 2013


می کشمش، کش می آيد... فشارش می دهم، جمع می شود... اما هر کار می کنم تمام نمی شود

زندگي هميشه آنطوري نيست كه آدم توقع دارد، خب من يكي كه اين را خيلي خوب ميدانم. و بابت اين دانستن بعضي روزها كه اتفاقات دوست نداشتني پشت سرهم رديف مي شوند، لايه نازك احساساتم مي آيد روي بقيه لايه ها.

امروز بالاخره كارهاي خريدو فروش اش تمام شد. آدم هايي كه براي وسيله هايشان اسم مي گذارند، حتما نسبت بهشان وابستگي هاي خاصي دارند و از دست دادنشان برايشان ناراحت كننده است. بعد هم كه به باشگاه رسيدم، خبر مرگ خواهر مريم قرمزمان را بطور كاملا اتفاقي و مشكوك شنيديم و ديگر تا آخرين لحظه ها نمي فهميدم چطور دارم ادامه ميدهم. بعد حين رانندگي با يك راننده پيكان كه ماشينش را پر از آدم كرده بود و هي جلويم مانور مي داد، بحثم شد. به خانه هم كه رسيدم جسد ماهي قرمز كوچكم روي آب مانده بود. داشتم ظرف آبش را خالي مي كردم كه اشك ها سرازير شدند...

براي چيزي كه دوستش داري و به اجبار از دستش مي دهي، براي آدمي كه دوستش داري و صبح از خانه مي زند بيرون و ديگر بر نميگرد، براي موجود دوست داشتني كوچكي كه فقط وقتي مرد، متوجه اش مي شويم، براي لحظاتي كه دوستي عزيز با محبت بهم ميگويد كه نبايد اينقدر كار كني... و براي اميدهاي واهي اي كه دست آويز شان مي كنيم براي روزهاي بهتر و روشن تر و آسان تر... بگذرد اين روزگار؟؟

 پ ن:  هرچقدر هم كه الكل بنوشم و بي اختيار كنم ذهن و تنم را، باز هم يك جور هشياري تلخي ته ذهنم هست، كه نمي گذارد هرچي به ذهنم مي رسد را به زبان بياورم يا هر اداي بي ربطي را از خودم درآورم. اين هشياري يكجور خوبي بازدارنده و محافظ است اما، يكجور ديگرش كه خيلي تاثيرگذار تر است، غم انگيز است...
  
عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

 *گفته بودم كه روزهاي سنگيني است... بارشان چند برابر شده... با اين حال و هواي سنگين، سرم را روي گردن كوچكم استوار و محكم نگه داشته ام و نميگذارم كج شود... خم شود... سرم سنگين است و كنترلش كار آساني نيست... پر شده از حرف هايي كه دوست داشتم مي زدم، جاهايي كه مي خواستم بروم ببينم، لباس هايي كه دلم مي خواست بپوشم شان... مي دانيد اينها اصلا چيزهاي بزرگ و مهمي نيستند، يعني نبايد باشند اصلا، قرار هم نبوده باعث فكر و دردسر و مشكل كسي باشند... اما دنيا براي ما طوري چرخيده كه حتي موقع خريدن يك لباس خيلي خيلي ساده اي كه دوستش داري بايد مدام به اين فكر كني كه خب من اين را كجا بپوشم؟؟ زير مانتو؟؟ آه بله توي خانه براي خودم، اما چقدر براي توي خانه و خودم ميشود لباس خريد؟؟ اين حالا يك مثال بود البته.  يك مثال خيلي خيلي ساده از زندگي روزمره ام كه درگيرش هستم.

بسطش دهم به شيوه زندگي ام؟؟ كه دلم نمي خواهد به همان شيوه آبا و اجدادي ام زندگي كنم، دوستش ندارم، توي خيلي تغييرات هم پيش قدم بوده ام اما... نمي شود... مي دانيد؟؟ جبري هست كه دست از سرم بر نميدارد! جبر كه مي گويم مي دانيد يعني چه؟ يعني كه تو هرچقدر هم تلاش كني و جان بكني تا بهترين ات را ارائه بدهي تا به ابتدايي ترين خواسته هاي هر انساني كه براي تو حكم آرزو را دارد برسي، باز هم نمي شود... نمي شود...

و بعد يك جايي مي رسي كه از اين همه نشدن، از اين همه دويدن و خودت را گول زدن و به خودت اميدهاي الكي دادن، از اين همه به درهاي بسته مشت كوبيدن خسته مي شوي... و مي بيني كه سي و دوسال از عمرت رفته و تو ديگر هيچ هدفي توي زندگي ات نداري... پوچ... بهترش را بگويم، جرات نداري ديگر براي خودت هدف تعيين كني!

پ ن: چرند مي نويسم. اين روزهاي سنگين حالم خوب نيست. از اميد دادن به خودم خسته ام. نمي خواهم غرغر و آه و ناله هم راه بياندازم  ولي اينجا در درونم غوغايي است... از نااميدي!!

 پ ن: دلم مي خواهد،‌ گاهي، خيلي خيلي بي هوا بيايي و در گوشم خيلي آرام بگويي كه "از پير شدنت هراسي ندارم"  تا من اينقدر نگران چروك هاي جديد بي شمار روي پوستم نباشم...