اینجا توي اين روز خلوت نشسته ام و نوكي
به كارهاي جاري مي زنم، كتاب جديدي را از توي كيفم گذاشته ام كنار دستم ولي نمي
توانم تمركز كنم براي شروع و خواندنش... فكرم كجاست؟
پيش چهارشنبه
قبل و تصميم و عكس العمل هاي تلافي جويانه ات و بعد كه دلت خنك شد، گفتي اصلن ولش كن...
به رويت نياوردم و گذشتيم... و روز بعدش... كه من يادم رفته بود تو هيچوقت فراموش
نمي كني و به محض توان و موقعيت، رنجشت را جبران مي كني و اين جبران كردن هات
آنقدر بي ملاحظه است كه من نمي توانم غصه ام را از چشم آدم هاي جمع پنهان كنم.
هرچقدر هم كه لبخند بزنم، هرچقدر هم كه الكي خودم را قاطي چرند گفتن هاشان كنم، و
هرچقدر كه به تو اجازه بدهم كنارم دراز بكشي و چند دقيقه اي با من مهربان باشي
تا... تا... و بعد دوباره بشوي همان سنگ سرسخت بي مهابا از توهين!
همه چيز را پس مي زنم، چاي سبزم را مي
خورم و به خودم مي گويم" آدم ها با هم همزيستي و تعامل مي كنند! و اين شيوه
تعامل است... كه برنجي اما ببخشي، كه بشنوي اما خودت را بزني به نشنيدن، كه بپذيري
چيزهايي هم هست كه براي او حتما آنقدر مهم است كه ارزشش را دارد در قبال رنجانيدن
و زخم زدن تو، ازشان دفاع كند!" ... دور مي كنم خودم را از فكرهايي كه مثل
خوره... و سعي مي كنم خودم را بگذارم جاي تو! اما هرچه مي كنم ميبينم اگر تو زمين
خورده بودي... اگر تو زمين خورده بودي... اگر تو زمين خورده بودي... بازهم پس مي
زنم همه چيز را!
تا زنگ مي زني و من از لحن صداي بسيار
آشناي ماههاي اخيرت، مي فهمم كه چه خبر است اما باز به روي خودم نمي آورم بلكه تو
بفهمي قضيه شايد اينقدر ها هم تو بهش اهميت ميدهي، مهم نيست... اما نمي فهمي...
مثل هميشه... كه ميليمتري از خط كش خواسته هات تخطي كنم، سزايم همين است... و صد
البته در نهايت هم منم كه تو و رابطه را به اينجا كشانيده ام! بله... مي دانم...
خوب هم...و از اين همه دانستن، خسته ام...
مي داني؟ اين زندگي نكبت بار گهي كه اين
همه ازش مينالي و فكر ميكني تو تنها آدم روي زميني كه از شرايطتت راضي نيستي و بي
توجه به حضور آدم هاي اطرافت كه به فكرت خطور هم نمي كند ممكن است يك در هزار تو
به نحوي "عزيز" شان باشي، هي تكرار ميكني كه من از اين زندگي با اين
شرايط بيزارم و مي خواهم همين الان بميرم، همين زندگي، يكبار مرا بدجوري كوبانده
زمين! انقدر بد كه حتي نمي تواني دردش را نه تصور كني، و نه تحمل!! اما هربار
خواستم گوشه اي از جايش را بهت نشان بدهم، چنان با شدت و حدت، در كسري از ثانيه و
به چشم برهم زدني به دريدنم افتاده اي، كه پشيمان شدم... سخت هم... و پوشاندمش
باز...
No comments:
Post a Comment