رفته بوديم يك جاي جديد كه پر از فضاي سبز بود... هواي تازه و
منظره هاي جديد... از گرماي هوا كه مي افتاد تعداد آدم ها هم بيشتر ميشد... حرف
زديم و سيگار آلماني از آب گذشته مان را دود كرديم و رفتيم دوري زديم و آب خنك و
ويفر خريديم... باز كه برگشتيم به شلوغي چشممان
افتاد به ميز فوتبال دستي... با يادآوري باخت هاي متعدد دوران كودكي ام گفتم كه
" من هيچ استعدادي تو اين كار ندارم" و با بي ميلي دنبالش راه افتادم تا
بازي كنيم... طبيعتا من قرمز رو انتخاب كردم و اون هم آبي...
ايستاديم روبروي هم و بازي با يك توپ ابتكاري مقوايي شروع
شد... كر كري خوندن و شيطنت هم... گل اول و دوم نصيب من شد و هيجان بالاتر رفت تا
جايي كه چند نفري از اهالي اونجا سر اينكه با برنده بازي ما مسابقه بدن، نوبت رزرو
كردن... گل سوم نصيب اون شد و داشتيم جمع و جور مي كرديم كه بازي رو تموم كنيم و
برگرديم كه گفتم بعنوان آخرين ضربه از وسط زمين يك برگردون ميزنم... كه از همونجا
رفت تو گل... ها ها...
پ ن: بعد از حال گيري اساسي هفته گذشته كه به گرفتن جرثقيل و حمل
سياهو تا جلوي تعميرگاه كشيد و البته تا حدود بيست روز ديگر
هم تمام نخواهد شد (كه شد!!)، بالاخره بدون ماشين
گز كردن توي شهر هم مزاياي خودش را نشانم داد... مثلا همين پياده رفتن سمت هر سوراخ
سرسبز جديدي كه مي بينيم و كشف جاهاي جديد...
پ ن: گوشي موبايل هم كه جا مونده بود روي نيمكت، بواسطه همين مسابقه
بهمان برگشت... وگرنه حالا عزادار گم كردنش بوديم و باز هم زمزمه هاي بدشانسي...
بعد نوشت: تصميم گرفتم كه روند كتاب خوندنم رو عوض
كنم. فشاري رو كه روي خودم گذاشته بودم براي خوندن يك مقدار مشخصي در يك زمان مشخص
رو برداشتم... نه اينكه حالا مجبور به كاري باشم، اما دلم ميخواست سهمي توي جايگاه
كتاب خواني داشته باشم... چه ميدانم... حالا خيلي راحت تر و روان تر پيش ميروم...
راستش مي ترسيدم از اينكه به آن نقطه كوري برسم كه يكهو ديگر سير خواندنم متوقف
شود و روي نقطه صفر بمانم و تمام... حالا ولي راضي ام...
پ ن: یک روز در حالی که قدم زنان از همان مسیر همیشگی مان عبور می
کنیم, دنیا برایمان بیگانه می شود... یاد آرزوهایی می افتیم که هیچ وقت به آنها
نرسیده ایم... همه جا بوی تازگی می دهد و ما بوی ماندگی... برای آنهایی که حتی به ما فکر هم نمی کنند زندگی کرده ایم و وقتی
خوب خاطراتمان را مرور می کنیم، می فهمیم که هر چه را داشته ایم از دست داده ایم و
چیزی هم به دست نیاورده ایم...! شهری میان تاریکی / هورناز هنرور
پ ن: اخبار مربوط به زلزله رو دارم دنبال ميكنم و طبعا نه از
تلويزيون خودمون... مردم... آوارها... جنازه ها... به حال كساني كه تونستند خودشون
رو به محل برسونند و كمكي هر چند كوچيك انجام بدن، غبطه ميخورم... اين جور وقت ها
جزو معدود موارديه كه به خودم لعنت ميفرستم چرا نرفتم پي دكتر شدن، تا شايد حداقل
بتونم جون يك نفر رو نجات بدم...
چقدر درد توي اين صحنه ها هست... هي فكر
ميكنم به غير از خون دادن چه كار ديگه اي از دستم بر مياد؟؟... تا ميرسم به صحنه
پاهاي از خاك بيرون مونده اون بچه... واقعا انگار زندگي متوقف شده...
No comments:
Post a Comment