Friday, January 25, 2013

كار سومم كه از اول فقط براي يك تفريح و سرگرمي شروعش كردم،‌حالا به بار نشسته، خيلي جدي تر پيگيرش هستم و نميدانيد از انجامش چه لذتي مي برم. از وقتي كه دست هايم را توي زمان هاي فراغتم مشغول خلق و آفرينش چيزهاي جديد كرده ام، حرص و هيجان زياد و هميشگي ام در موردشان خيلي كمرنگ شده... همان كه وقتي نسبت به يك محصول و روش هاي ابداع آن تمام زير و بم ها را بداني، ديگر پيچيدگي خاصشان را برايت از دست مي دهند.
بهر حال خوشحالم. 

پ ن: دست هايمان را بيشتر دوست بداريم، بيشتر يادشان دهيم، بيشتر در زنده بودنمان شريك شان كنيم، بگذاريم  نقش هاي بزرگي را ايفا كنند... دست هاي ما لياقتش را دارند!

  پ ن: کنسرت استاد شهرام ناظري نازنين، با صدايي تكرارناپذير كه در تمام ذرات وجودم نفوذ ميكرد، مثل يك رؤياي ملموس بود همه چيز، جايتان حسابي خالي!  كجا دانند حال ما... سبكباران ساحل ها...

*** بعضي حرف ها را نبايد زد، چون يا براي گفتن شان زود است يا دير! كه بهر حال هيچ فرقي نمي كند. نبايد تبديل به كلمه شوند... من هم گاهي اينطوري حرف مي زنم. همين طوري بي تفاوت و ساكت نگاه ميكنم فقط، راستش دارم يكجور ديگري حرف مي زنم: با زبان بي زباني...  

No comments:

Post a Comment