Friday, May 17, 2013

 اينكه به تو گفته بودم "تو ميداني " ‌همين جا در عمل بهم ثابت ميشود ، تو ميداني ... كه من از وقتي توي جشن موزيك اروپا در سن هجده سالگي Lara Fabian  را ديدم عاشق صدايش شدم ،‌عاشق آن دهان خوش فرمش و مدل خواندنش وقتي چشمهايش را ميبندد و صدايش را ميبرد بالا .

تو ميداني كه من اينجور كنسرتهاي دو نفره را دوست دارم ،‌كه يكي پيانو بزند و يكي بخواند ،‌يكي ويالون بزند و يكي بخواند ،‌ يكي فلوت بزند و يكي بخواند.

تو ميداني كه من مدل نوشتن تو را بلدم ،‌هر چقدر هم بخواهي كه خطت را عوض كني من باز نوع نوشتنت را ميشناسم ، ‌اينطور كه "م" آخر كلمات را محكم و صاف پائين مياوري ، خوب ميشناسم...

تو ميداني  ... و من در همه اين دانستن ها گمم...

 اين روزها باز دچار سردرگمي ها شده ام ولي خوبي اش اين است كه تكليفم را ميدانم ، ميدانم كه بايد بتوانم كه ماندني ها را از نماندني ها تفكيك كنم ،‌بايد بتوانم ساعتها و لحظه هايم را قسمت كنم بين آدمهاي زندگيم ،‌بايد بتوانم براي روابطم  در فرصتي كه باقي است برنامه ريزي كنم ،‌ بايد از دويدن دست بردارم و كمي دست در دست و آرام با آدمهايي كه ...

 اينجا همان لحظه ايست كه زندگيم PAUSE شد...

... كه ميخواهم توي زندگيم مهم باشند قدم بزنم ،‌اما حساب تو از همه اينها جداست ...

 پ ن: مردم تا اين خط آخر رو سرهم كردم و  نوشتم ...

بعد نوشت: راستي از اين بدتر چه ميتواند باشد ؟ كه با كسي باشي، مدام ‌به رويش بخندي، ‌در چشمهايش زل بزني، ‌باهاش خلوت كني، ‌حتي اينقدر احساس صميميت كني كه جرات كني و آهنگهاي فيو ات را برايش بالا و پائين كني و ولوم را در بعضي آهنگها بالاتر ببري و همصدايي كني، ‌باران كه ميبارد پنچره را تا ته پائين بشي و دستت را بيرون ببري تا يخ كند و خيس شود و بعد دست خيس يخ زده ات را روي دستش بگذاري، براش از زندگي ات حرف بزني و درباره اش با هم شوخي كنيد و بخنديد، براي خودت و او شاتوت و لواشكهاي خيلي ترش بخري، گاهي كمي بغض كني اما زود جلويش را بگيري و بزني به دنده بيخيالي و باز بلند بخندي وبه ديدارتان هيجان و آرامش ببخشي ... اما تمام فكر و ذكرت مدام پي قرار دو روز بعدت باشد و دلت پي اين بتپد كه ديگر بار خواهمش ديد؟


پ ن: هي كتابهايت را نگاه ميكنم و هي ترديد ... هي كتابم را كه دارم كنار كتابهايت ميگذارم نگاه ميكنم و هي شك ... هي نوشته هاي قديمي توي كتابم را ميخوانم و هم خنده ام ميگيرد و هم خاطرات و آدمهاي آن نوشته ها را به ياد مياورم و هي بايد نبايد ... بعد همه را با هم برميدارم و كناري ميگذارم ... تا فردا كه بي هيچ شك و ترديد و بايد نبايدي بدون خداحافظي تمامش ميكنم و مثل هميشه صبر ميكنم تا اول تو بروي 

Monday, May 6, 2013


بعد از يك شب طولاني بي خواب، با سردرد معروف هنگ اوور ازخواب بلند شدم و شروع كردم به آماده شدن ... بهش كلي سفارش كردم كه باهام درتماس باشه تا ببينم حالش روبراه ميشه يا نه ... چون ديشب اومده بود دنبالم، ماشين نداشتم ... آژانس گرفتم و راهي شدم ... خانه دوستي كه ميدونم مدتهاست از خونه اش دور بوده و امروز بخاطر من برگشته ...

ميرسم و با شوخي ها و جيغ و دادهاي هميشگي وارد ميشم و ماجرا ادامه پيدا ميكنه با حرف زدن و مزه هاي مطبوع و وايت هورس و همچنان حرف زدن و ديوارهاي نم زده اتاق و  جوجه كباب و كمي گردگيري و تراشيدن مدادهاي آرايش و دور انداختن لوازم قديمي و پازل چيدن و ماشين لباسشويي و اسپرسو ... خونه رو كه نگاه كني متوجه ميشي مدتي بدون زن بوده چون جاي خالي تمام ظرافتهاي زنانه توي سطح خونه به چشم مياد، حداقل براي مني كه قبلا هم اين خونه رو ديده بودم اينجوريه ... اما روز خوبي دارم ...
 راضي ام ... خوشحالم كه اومده و حالش خوب خوبه و حرف ميزنيم  ... من هم تصميم ميگيرم روي حس هاي پنجگانه ام كار كنم ...  برميگردم ...
توي راه فكر ميكنم بعضي آدمها بايد باشند ... بايد خوب باشند ... هرچقدر هم دور، ولي بايد باشند ...

پ ن: از چهار پنج روز پيش كه بهش گفته بودم هوس يك پياده روي طولاني دارم، هنوز فرصت نكرده بودم شروع كنم به راه رفتن ... ديشب وسط حرفهام بهش گفتم "من هنوزم پياده روي طولاني ميخوام، مسخره است نه؟" ... جواب ميده: "نه، آدمي كه از شرايطش راضي نباشه دلش پياده روي ميخواد، كه بره ... كه دورتر و دورتر بشه ... "  همين روزها، در اولين فرصت، ميرم و Anathema‌گوش كنان دور ميشم ...

 شايد مسخره باشد،‌ اما هربار كه ميروم سفر، توي چمدانم غربت ميبرم با خودم ... مقصدم هرجاي دنيا كه باشد فرقي نميكند ... من غريبه ام با آنجا و آدمهايش... هرچقدر هم خوب باشد و خوش بگذرد، اما غربت را خيلي خوب حس ميكنم ... غربت نه يعني خاک و آسمان و هواي وطن و اينها كه فكر كنم هرجا را خودت بخواهي ميتواني خانه امني كني، به شرطی که بخواهي و دوستش داشته باشي ...
غربت يعني گشتن پي چشمهاي آشنايي كه تويشان رنگي ببيني، حسي، چيزي شبيه همان كه تو را كشانده به اينجا ... و بعد گرمي يك لبخند ... از شما چه پنهان؟ اين غربت را توي شهر خودم هم تازگي ها خيلي حس ميكنم ...

At the end of the day, when it comes down to it, all we really want is to be close to somebody. So this thing, where we all keep our distance and pretend not to care about each other, is usually a load of bull. So we pick and choose who we want to remain close to, and once we've chosen those people, we tend to stick close by. No matter how much we hurt them, the people that are still with you at the end of the day - those are the ones worth keeping. And sure, sometimes close can be too close

But sometimes, that invasion of personal space, it can be exactly what you need

Friday, May 3, 2013


يك موضوعاتي، نه يك آدمهايي هستند که توي زندگيشون كارهاي مهمي كردن... بهش كه فكر كنيم ميبينيم واقعيتش اينه كه کارهای مهم‌تری کردن، برای بشريت، برای آزادی و برابري انسان‌ها ... براي درست زندگي كردن ... براي زنده نگه داشتن آدميت ...  ريچارد استالمن  تمام عمرش رو برای دفاع از آزادی کاربری کامپيوتر صرف کرده ...  لينوس ترووالدز  هم می‌تونست به پولداری بيل گيتس باشه اما اين کار رو نکرده و به جاش کدهايی که نوشته بود رو برای همه به طور آزاد منتشر کرد. حتي همين وبی که تا اين حد بهش وابسته هستيم رو شخصی به اسم تيم برنرز لی ساخته و كاملا رايگان در اختيار عموم قرار داده ...

 اما ما نه تنها اين افراد و امثال اينها رو نميشناسيم، بلكه فقط فكر و ذكرمون رفته پي اينكه كي كجا چطوري پول درمياره ... از چه راهي ميشه سر بقيه رو كلاه گذاشت و دو زار بيشتر درآورد ... افتاديم پي بد دلي و بدخواهي ... پي دروغ گويي و سياه دلي ... ميدونيد داستان چيه؟ ماها ديگه آدميت كم كم داره از يادمون ميره ... با همديگه كه تعارف نداريم ... يكي فكر ميكنه با پنهانكاري و دور زدن و دروغگويي ميتونه به يك جايي برسه و يكي ديگه به فكر اينه كه چيكار كنه تا آدمهاي دنيا بتونند بهتر زندگي كنند ... ماجرا اينه ...

خود من هم يكي از همين اكثريت پر از شعار و ادعا و تا دلت بخواد از درون تهي ...  با زندگي هامون چيكار داريم ميكنيم؟ كجا داريم ميريم؟ ... شايد لازم باشه يك كم فكر كنيم ... البته اگه اثر داشته باشه ... 
 (بسيار شخصي): از حرف زدنهاي بيشترمون براي سطحي تر كردن موضوع،‌ هر بار چيزهاي تازه اي به دست مياد ... از رفتارهاي بيمارگونه ات ... كه " من" رو ميخواستي بفروشي، يا " اون" رو ... شايد هم تمام اين تلاشها براي فروش "خودت" بود به قيمت چيزهايي كه در خودت ميبيني و  فكر ميكني براي ديگران  مهم اند ... براي بعضي ديگران خاص شايد، براي "ما" راستش نه ... متاسفم ... حتي وقتي بطور غير مستقيم خود من رو هم تهديد كردي، تنها چيزي كه از من تراوش ميكرد" هيهات" براي تو بود ...  

از بچه هاي دانشگاهه و بعد از هشت سال خيلي اتفاقي ديدمش. يعني قراره از اين به بعد همكار ما باشه البته توي يك واحد ديگه. همون موقع ها هم زياد باهم اخت نبوديم، چه ميدونم يك سري اخلاقهاي خاله زنكي و فضولي و حسادت هاي خاصي داشت كه زياد خوشم نميومد. بعد از تموم شدن درسمون هم چندين بار توي اين مراسم هاي دانش آموختگان ديده بودمش كه دست به دست يك آقايي اونجاها مي پلكيد و همه فكر و ذكرش خودنمايي و يكجورهايي شو آف بود و در تمام مدت مشغول تيكه پراكني كه: " همه رو تو كف گذاشتي رفتي ..."، " يك شماره از خودت به ما بده ..." ، " بابا نمي دزديدمت، ما رو هم تحويل بگير ..." و اين دست چرنديات كه البته هردفعه خيلي رسمي و خشك باهاش برخورد ميكردم و اجازه نميدادم با شوخي هاي بيجا وارد حريم خصوصي ام بشه ... تا امروز ...
كه تا من رو اينجا ديد پرسيد "تو هم از طريق فلاني اومدي اينجا؟"، " چند ساله اينجايي؟"،  "كارت چيه؟"، "ازدواج كردي؟" و ... و ... رسما كوبوندمش به طاق ... دمش رو گذاشت روي كولش و رفت نشست سرجاش ... اولش خودم هم ناراحت شدم ولي حالا كه فكر ميكنم ميبينم اينجوري خيلي بهتره ... بابت اينكه از همين اول تكليف ديواري كه بايد بين مون حائل باشه رو معلوم كردم، خوشحالم ... اينجوري بعد از يك مدت ديگه براي اينكه بخواد سوار كولم بشه يا اينكه دم به دقيقه بخواد سطل حرفهاي بيمارگونه اش رو روي سرم خالي كنه، مشكلي نخواهم داشت و همه اينها در  جهت همان بالاترين اصل نوع دوستي نيچه است ...  

راستش هيچ لزومي به حفظ و نگه داشتن آدمهايي كه دوستشون ندارم، توي دنيايم نميبينم ...

پ ن: دروغ گفتن نه تنها آن است چيزی را که راست نيست بگوئيم، بلکه، همچنين، و به ويژه، آن است كه چيزی را راست تر از آنچه هست بگوئيم...  بيگانه نوشته آلبر کامو

Thursday, May 2, 2013


گذری کن... که خیالی شدم از تنهایی!

تصور کن فرمانده یک لشگر عظیمی و بعد از نبردی تاریخی و طاقت فرسا داری بین لشگرت راه میری... برای این نبرد سال ها برنامه ریزی کرده بودی و استراتژی چیده بودی. این نبرد برای خودت و تعداد بسیار زیادی آدم که به تو وابسته هستند، اهمیت داشته و  قرار بوده برای همیشه مسیر  و تاریخ  زندگی بسیاری رو تغییر بدهد!
نگاه می کنی و می بینی که برای این نبرد، چه چیزهایی رو از دست دادی که هر کدام شان حقی و سهمی از زندگی داشته اند و بابت تصمیمات تو قربانی شده اند. داری راه می ری و به این همه خسارت و ویرانی نگاه می کنی و هی از خودت می پرسی واقعا ارزشش رو داشت؟ که من با دنبال کردن یک هدف این همه حق رو از بقیه دریغ کرده ام؟

بعد، یکهو چشمت می افتد به یک نمیدانم آدمی یا چیزی که برایت آشناتر و مهم تر است. می ایستی و نگاه می کنی... باورت نمی شود اما این را بخاطر خیانت متحد قابل اعتمادت از دست داده ای!! حتی فکرش را هم نمی کردی کسی که خیلی از چیزهای این نبرد را بهمراه خود او برنامه ریزی کرده بودی، اینطوری به تو پشت کند! حالا واقعا شک میکنی چیزها و آدم های با ارزشی را که قربانی کرده ای، و از خودت و بقیه دریغشان داشته ای به باد هوا رفته اند...

خب اما واقعیت این است که اینطور نیست... گذر زمان خیلی چیزها را به خیلی آدم ها نشان خواهد داد. حتی اگر دیگر نه لشگری مانده باشد، نه فرمانده ای و نه حتی نبردی!  حتی اگر مهم تر از همه چیز، صلح اتفاق افتاده باشد... خسارت ها رفته رفته جبران  می شوند.  کسانی که بخاطر اثبات آدمیت، خیلی از چیزهای ارزشمندشان را  خودخواسته قربانی کرده اند و  گاهی برای همیشه از دستشان داده اند، شاید دیگر نتوانند تا مدت ها مثل آدم های عادی زندگی کنند، اما هرگز کسی بخاطر  این فداکاری  و گذشت سرزنش شان نخواهد کرد... گذر زمان خیلی چیزها را روشن خواهد کرد... روشن و روشن تر...

 پ ن: این روزها خیلی اندک ولی دلخوشم. از به یادآوردن تکه کلام های خاص دونفری مان که وقتی توی ذهنم برای خودم تکرارشان می کنم، لبخندی یواشکی می زنم دلخوشم.  به نوشته های کوتاه چندخطی دلخوشم. به شخم زدن و مرور لحظه های آمیختن دلخوشم. به اين هیجانات غیرمنطقی غیرطبیعی نامعمول دلخوشم. به رد خطوط مهربان زیر چشمهات دلخوشم. به فکر کردن به اين حس خواستن بی نهایت، به تو دلخوشم...

 من دلتنگت شده ام. پوستم برای پوستت، دستم برای دستت، گوشم برای صدات... و پلاکت های خونم برای پلاکت های خونت!!