بخوان!
با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم
کلی شجاعت بخرج داده بودم و تصمیم گرفته بودم بعد یک غیبت
طولانی ببینمش، توی یک کافی شاپ کوچیک پشت میز منتظرم نشسته بود و من که تمام راه
از بیمارستان تا شرکت و از شرکت تا آنجا را تقریبا دویده بودم از پشت شیشه دستهام
را قاب چشم هام کردم تا پیدایش کنم و دیدمش که با یک خنده دندونی ازم استقبال می
کنه! دل رو می زنم به
دریا و میرم داخل. هنوز ننشسته با اولین جمله
ای که بهم میگه، یک تلنگر محکم و بدون آمادگی بهم وارد میکنه: تو هنوزم همونقدر
خوشگلی...
برای اون آدم
اینقدر بی مهابا حرف زدن خیلی عجیبه، و وقتی وسط حرف هاش می گه همیشه دلم می
خواسته یک ذره بین بگیرم دستم و تک تک سلول هات رو با دقت بینم و بشناسمت، شکی که
داشتم تبدیل به یقین میشه! از اونجا می ریم گشت و گذارهایی بی مقصد و آخرش هم یک
شام مفصل توی کن و قراری برای چند روز بعد و این بین حرف و حرف و حرف... آخر شب که
ازش جدا میشم می فهمم که دیگه وقت عملی کردن تصمیمیه که مدت هاست بهش فکر می کنم.
تصمیمی که حتی وقتی درکنارش یواشکی اشک می ریزم که Its Over, Its Over...
دست از سرم بر نمیداره.
پ ن: خیلی قاطی پاطی می نویسم. یکجوری که انگار
که نوشته هام باید رمزگشایی شوند. اما ذهنم درگیر خاطرات دور و نزدیک شده و باید سبکش کنم! ... چاره ای نیست...
بعد نوشت: گاهی، که خلوت ترم، وقت می کنم آرشیو
اینجا را بخوانم. خود مثلا پارسال همین موقعم یا دوسال پیش همین موقعم را. مرض
دارم خب چون ماه هایی هست که می دانم در آن روزها چه بلایی سرم امده ولی باز می
روم سراغشان! و می خوانم شان و راستش را بگویم یک خراشی توی خودم حس می کنم. که
فکر می کنم من چه جانی می کندم برای برگشتن به آدم ها و اعتماد و دوست داشتن... و تو...
آن ایمیل ها که ادعا می کردی درپی سردی رابطه بوده اما هر روزش را با من می
گذراندی و پر بوده از حرف خواستن و ماندن و... و بعد می دانی، همه چیز ویران می شود، چون این ها همه آن چیزی نبود که در
واقعیت اتفاق می افتاد، نه؟
نمی توانم بگویم نمی بخشمت، چون آدمی نیستم که
از کسی کینه یا خشم به دل بگیرم، به جایش تا می توانم از خودم کینه می کنم. و اینجوری از خودم انتقام می گیرم که : دوست داشتنی وجود
نداره... همه خواستن ها و اعتماد دادن ها دروغی بیش نیست. چون آدم ها نمی توانند
بین خواسته های خودشان و کسی که دوستش دارند تعادل برقرار کنند و اگر هم تو را می
خواهند حتما منافعی پشتش هست! هیچوقت توی شیوه
زندگی ای که برای خودم داشتم و دارم، بابت تصمیم یا عملی پشیمان نبوده ام و هروقت
فکر کردم کارم اشتباه است برگشتم و به سبک خودم جبرانش کردم، حالا از احمق کردن
خودم پشیمانم، و فایده ای ندارد پشیمانی. چون با چشم هایی کاملا باز یکجوری
ضربه خورده ام که بی اعتمادی ویرانگرتر از همیشه افتاده به جان زندگیم. و ... از همه " دوست داشتن ها
" در هراسم... حالا دیدی حق داشتم از آدم ها
و اعتماد بهشان بترسم؟؟