Saturday, October 17, 2015

 چرا اين همه آدم توي ذهن من زندگي ميكنند؟ ... من فكر ميكنم اينطوري براي هردومون بهتره ... لعنت به من ... كي گفته من درست فكر ميكنم؟ ... يك چيزي هست ... كه ازش نميترسم و همين، ‌همين كه ازش نميترسم منو  بالاخره به مرگ مياندازه ... 

 چرا من اين همه خودم رو از همه دريغ ميكنم ؟ ...  چرا من هيچوقت نميتونم مثل يك آدم معمولي سرم رو بيندازم پائين و زندگيمو بكنم؟
 

هردفعه كه شروع ميكنم به نوشتن ،‌ نه اصلا هردفعه كه قصد نوشتن ميكنم چه اينجا، چه براي خودم و چه نامه هايت ... انگار كه ميايي مينشيني اينجا درست كنار من و نگاه ميكني به من، به انگشتهام، به حركت دستهام روي كيبورد، به نوشته هام...
اينطوري كه هي با نگاهت وادارم ميكني هي برگردم و اصلاح كنم جمله هايم را،‌ هي پاك كنم و از اول بنويسم، هي به ياد بياورم لحظه هاي سخت با تو نبودن و لحظه هاي سخت تر با تو بودنم را ...
بعد همينطور كه نشسته ام يكجوري انگار حضورت مرا در هم ميشكند،‌ همينجور كه دارم تايپ ميكنم و تايپ ميكنم و چنگ مياندازم به هربهانه اي كه دستم برسد به تو،‌ كه تو را بکشم طرف خودم و نگه دارمت براي خودم توي زندگي خودم  همينجور که خيس شدن گونه هام دلتنگ و صدا دار است، همينجور که دلم ميلرزد از بيماري تو، همينجور كه مرا به شرابي كهنه و قديمي در زندگي ات تعبير كرده اي، همينجور كه عشقت دردناك است، همينجور كه كنار دستم نشسته اي و از همان آههاي تبدار دم خداحافظي مان ميكشي و صدايت شکسته بود...

حالا هم دارد آبان ميشود و من يك دنيا حرف دارم از اين ماه. در دل آبان برای اولين بار و بعد ها بارها و بارها دلم لرزيد. جايی در دل همين ماه بود كه سرنوشت زندگي ام را رقم زدم. روی يک نقطه ای از آبان ايستاده بودم كه بچه شدم و داد زدم و صدای هق هقم توي هوا پيچيد. توی همين ماه بود که  توی يک اتاق تنها زندگي را مردم. توی همين آبان بود که چه روزها و شبهايي در پي نوازشهات گذراندم و فقط چشمهايت را داشتم ...

چشمهايت كه پر بودند از همه آنچه كه در زندگيم نداشتمشان. توي همين آبان بود كه نميگفتم و نمي شنيدم و زنانگي هايم تن به وجودت داد تا توي زندگيم بماني. توی همين ماه بود که بارها تنها ماندم و بالاخره تصميم گرفتم و رفتم وسط خواستنت. من از آبان بي هيچ عاشقانه اي ميل رفتن دارم، ميل پر زدن، رفتن و رسيدن به زمستان عاشقی هايم كه تو را داشته باشم پيش خودم...

اين رفت و آمدهاي بي دغدغه پائيزي ... يعني چهارماه و بيست و چهار روز گذشت. يعنی يک دل رهاي ديوانه ديوانه ديوانه در دستانم. يعنی اگر کسی پريروز از آسمان پايين را نگاه ميكرد، يک نقطه متحرک آبی می ديد که سرخوشانه روی چمنهاي نم زده وول ميزند و کمی سردش است. يعنی برداشتن اولين گامهاي لرزان دلخواسته. يعني من هنوز بلدم زندگي كردن را.  يعني دلم هنوز هم عشق ميخواهد. يعنی كه من توانستم، خودم تنهايي. يعني از سرگذراندمش. يعني باز هم ميتوانم ... يعني بايد باز هم خودم تنهايي بتوانم چشمهام رو ببندم، از پس خستگي هام بر بيام و قدم بعدي رو بردارم...
 من فكر كه ميكنم ميبينم حالا حالا ها خيلي با زندگيم كار دارم، با اينكه شايد قسمت مهمي از زندگيم از دستم ليز خورده و رفته ولي خيلي دلم ميخواد حداقل بقيه اش رو تا جايي كه در توانم هست قشنگ زندگي كنم... وقتي فكر ميكنم كه چقدر به خودم بدهكارم خيلي احساس گناه ميكنم. اين همه سفر نرفته و دنياي ناديده،‌ اين همه كتاب نخوانده و فيلم نديده، اين همه حرفهاي نگفته و نشنيده، اين همه لباس قشنگ نپوشيده،  اين همه راه نرفته ،‌اين همه آدم نديده و نشناخته كه بابتشان به خودم بدهكارم و ‌ميخواهم كه از همين فردا شروع كنم ... ميداني كه فقط كمي به شجاعت نياز دارم كه به بتوانم به خودم  و خواسته هايش بيشتر بها دهم فقط همين كه كمي چشم هايم را به روي ديگران ببندم و بر خودم باز كنم. 

پ ن: حواسم هست ... حواسم هست كه دارم چه غلطی می‌کنم با زندگی‌ام، يعنی حواس‌ام هست که دارم يک غلطی می‌کنم با زندگی‌ام که نتيجه‌اش خطرناک است.که دارم روی تو تمام زندگی‌ام را قمار می‌کنم و همه اش را گذاشته‌ام وسط، و حواسم هست که اين‌کار خيلی هم عادی و روزمره نيست... حواسم هست كه اين روزها خودم رو جا ميگذارم توي يك دنياي مجازي ... پاي ايميل ،‌پاي مسنجر ... و انتظاري كه سخت ميگذرد و مني كه منتظر يك تلنگر كوچيكم تا از هم بپاشم...

 چقدر خوبه دلت آشوبه بي من، من اين دلشوره ها رو دوست دارم... دوست داري؟

No comments:

Post a Comment