یک هفته بعدش، دقیقا یک هفته بعد باز من توی
همون خونه بودم. با خرچنگ و اشکهایی که بند نمیومد!با دلی که شکسته بود و قلبی که
تیر می کشید و چشمهایی که ... نابود!
پ ن: با این همه من هنوز زنده ام و نفس
میکشم. دردهام...
وه که جدا نمیشود... نقش تو از خیال من
No comments:
Post a Comment