Monday, December 14, 2015


 
ساعت هفت شب باهاش قرار داشتم که بياد جلوی باشگاه دنبالم، به عادت هميشه از در که اومدم بيرون بهش زنگ زدم که کجايی و گفت که توی ترافيک مونده و ده دقيقه ای دير ميرسه و قرار ميشه كه برم سرخيابون بالايی وايسم … ميرم

حين قدمهايی که دارم برميدارم يهو به خودم ميام … همون مسير يکساله رو دارم قدم برميدارم … قدمهام شل ميشه اما ادامه ميدم ، به سرخيابون که ميرسم يه چيزی داره تو معده ام چنگ ميزنه، خوب ميدونم که الان دوای دردم چند قلپ آب خنکه، ميدونم که از اين خيابون که يک ده قدمی برم بالاتر اول يک مغازه فرش دستبافه ، بعد يک صافکاری ، بعد يک تعويض روغنی ، بعد در دوتا خونه و بعد يک سوپر مارکت …

ميدونم اما جرات ندارم يک قدم برم بالاتر .. نفسم سخت مياد بالا … توی گلوم شيرين شده … تلفن ميزنم که کجايی ميگه همين جا ، جرات ندارم حتی اونور رو نگاه کنم، دلم ميخوام بنشينم روی پله های بانک و باصدای بلند اين همه اشک فرو خورده رو از خودم دور کنم که ميرسه و باز … شل ميکنم خودم را در لبخندهايی بی وقفه ...


پ ن: خوبم … فقط يه کمی دلم از اين همه پشت سر هم ، خسته است … همين...
 
پ ن: حالا خوب قدر لحظه ها را ميفهمم ، حالاکه دقيقه های کوتاه پيش تو بودن را جلوی سالهای طولانی دوری سپر کرده ام .حالا ميدانم که ديگر نبايد لحظه ای را برای يادآوری ، گفتن، نشان دادن و حتی نوشتن" دوستت دارم" برای آدمهايی که در زندگی ام مهم اند را هدر داد . حالا که بهانه ات هی نيشکونم ميگيرد و فرار ميکند، حالا که دلتنگی ات يك گوشه ای نشسته و زير چشمی به اين حال خوش خوشان دلم پوزخند ميزند که هی برو و رويت را از من برگردان، هی اصلا رويت را به اين طرف نگير بلکه چيزی يادت بيفتد … برو خوش باش ولی حواست باشد بالاخره روزی باز که من و تو باهم تنها مانده ايم شايد آن روز هم من دلم بخواهد رويم را از تو بگيرم ...

پ ن: لب دريا ايستاده ام ، پاهام را سپرده ام به خنکی موجها و گوشم رو به صدای موجها .... آرومم ... فکر ميکنم که من دارم بهت آسيب ميزنم ؟؟
 

من آدم ترسو و محافظه كاري نبودم هيچوقت ،‌ خيلي وقتها هم كه نگاه كني ميبيني ادعاي كله شقي ام همه عالم رو برداشته بوده و شايدم هنوز برميداره، تازه خيلي از اطرافيانم رو هم تشويق كردم به اينجور زندگي كردن كه اول بپر بعد تا دلت ميخواد فكر كن... خيلي از تصميم هاي بزرگ زندگيم،‌خيلي از انتخاب مسيرهام رو با همين كله شقي و ديوونه بازي گرفتم و بماند كه گاهي هم بدجور چوبشو خوردم ولي خب، ‌فكرم هميشه اين بوده كه ترجيح ميدم سنگه توي سر خودم بخوره تا اينكه سر زخمي اين و اون رو ببينم و دو دستي سرم رو بچسبم كه سالم بمونه...
حالا تو فكر كن اين من كله خراب، اين من ديوونه هردم بيل، اين من پرنده بي ترس از بي بال و پري، با تو كارم به جايي رسيده كه بايد بزرگترين و ناب ترين حسي رو كه دارم توي زندگيم تجربه اش ميكنم از ترس توي هفت تا سوراخ قايم كنم ... از اين ترس لعنتي متنفرم ... ميترسم از تو فقط همين ترسيدن برام بمونه ...

 از متلاشي شدن توي ترسهايم... ميترسم !!
 

No comments:

Post a Comment