Saturday, January 16, 2016

خط کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ
 آن خانه را دوست داشتم، همان که بر خیابان بود و دونبش. که دو تا دستشویی داشت و یکی اش ته حیاط بود. که حوضکی داشت  و تابستانها ما تویش بازی می کردیم و بعدها پرش کردند تا بتوانند از فضایش برای پارک ماشین هایشان استفاده کنند. که ایوانش آنقدر بزرگ بود که تابستان ها پشه بند تویش به پا می کردند و همانجا رختخواب می انداختیم. که صبح هاش با صدای کبوترهای چاهی نشسته روی لبه پهن دیوار بیدار می شدم. که گوشه ای از حیاطش داربست مویی داشت که عجیب پربار بود و غوره و آبغوره و انگور و برگ موی همه فامیل را یک تنه حریف بود. که صبحانه ام نان داغ بربری تازه با کره و مربای آلبالو بود. که شیرآب گوشه حیاطش جایی بود برای شستن صبحگاهی دست و صورتم با آب خنکی که پوستم را مور مور میکرد. که توی زیرزمین اش شیشه های آبغوره و آبلیمو و مرباهای رنگارنگ و دبه های ترشی به ردیف چیده شده باشند و عطرشان ترس تاریکی مکان را از بین ببرند. 

که سر حوصله با مادربزرگ توی حیاط خلوت بنشینیم و من مثلا ظرفهایی را که می شست آب بزنم و بگذارم توی آبکشی که بعدا خودش همه شان را دور از چشم من دوباره آب می کشید. که نهایت لذت ام این بود که از اتاق کوچک پشت حیاط خلوت صدایم کند تا چمدان های بالای کمدش را بیاوریم پایین و از گنجینه صابون های عطری و پارچه های مخمل و جوراب های نازکش یواشکی و دور از چشم بقیه چیزی بهم بدهد. که به جای دیوار، درهای چوبی بزرگ با شیشه های گل دار رنگی داشته باشد و آن شیشه ها هنوز هم معیار من از زیبایی یک خانه باشد. که طبقه دومش مبلمان چیده شده و درش بسته باشد و هفته ای یکبار برویم گردگیری اش کنیم برای مهمانان ناخوانده ای که سر میرسیدند. که با مادربزرگم بروم حمام و مرا روی چهارپایه پلاستیکی بنشاند و درحالیکه سرخودش را حنا بسته، مرا کیسه بکشد و من با چرک های تنم کرم بازی کنم...

همان خانه قدیمی که آدم ها تویش مهربان بودند با هم. همه می خندیدند، کسی با دیگری دعوا نمیکرد. کسی پشت سر آن یکی حرف نمی زد، آدم ها به هم دروغ نمی گفتند...

مادربزرگ را که به زور دروغ از خانه اش بردند و دیگر نگذاشتند آنجا را ببیند، حسرت به دل او و من ماند که یکبار دیگر پایمان را بگذاریم توی آن حیاط عزیز دوست داشتنی. مادربزرگم مریض شد و با داغ خانه اش مرد. بعد از اینکه رفت دوتا از برادرها کشیدند کنار و سه تای دیگر خانه را بهانه کردند برای دعوای ارث و میراث و افتادند به جان هم. بگیر و ببند و آخر سر هم تخریبش کردند و یک آپارتمان هشت واحدی ساختند و... و... و... آن محله های قدیمی آنقدر عوض شده که حتی نمی توانم ردی از آن خانه بگیرم. بزرگراههایی که ساخته شدند و میدان هایی که خراب شدند تا خیابان ها عریض شوند، همه خاطرات و کودکی من را هم همراه خودشان بردند.

 بعضی صبح های تعطیل که صدای بق بق کبوترها را پشت پنجرا اتاقم میشنوم، یادم می رود به آن خانه، همان خانه قدیمی مهربان... بعد آرزو می کنم ایکاش همیشه همان دخترک کوچکی مانده بودم که تمام دغدغه ام انتخاب غذایی بود که مادربزرگ می خواست برای ظهر بپزد. که همانند قایموشک بازی های قدیم، دوان دوان بروم پیشش و بگویم مرا زیر چادرت قایم میکنی؟؟ ...

پ ن: خیلی خوب است که خانه ای داری... مال خود خودت... چقدر برایت خوشحالم!

پ ن: دیشب خواب مادر را دیدم. دیدم که نشسته توی ایوان و آفتاب تابیده روی گیس های موهاش. نشسته روی یکی از تشکچه های دست دوزش، داشت بافتنی میبافت و زیرلبی می خواند: کوچه لره سو سپمیشم، یار گلنده تز الماسین... (کوچه ها را آب پاشی میکنم تا زمانی که یارم میاید، گرد و خاکی نباشد)... غمگین بود و از ناراحتی اش از صبح دل توی دلم نیست. موهایم را دوتا گیس کردم و گفتم ازش بنویسم بلکه رها شود ذهنم از آن صدای زیرلبی غمگین!


No comments:

Post a Comment