تمام شب را بيدار بودم... نشسته بودم گوشه اتاق بی صدا... بی
حرکت... چراغ كوچك را روشن كردم... دفتر نقره اي رنگ را از ته كشوكشيدم بيرون و
گذاشتم جلوم... روان نويسم را گرفتم دستم... می خواستم يك چيزي برايت بنويسم...
خيلي ساده از تشويش هام بنويسم... همين... اما ياد تو افتادم... ياد حرفهات و عكس
العمل هات... همينجوري متوهم و سردرگم نشسته بودم... غوغايی توی ذهنم... دنبال
واژه و كلمه ميگشتم كه بنويسم از التزام فكري ام به رفتن... ار
اينكه نشسته ام و فكر كه ميكنم ميبينم هيچي نيست... مطلقا هيچي...
قلبم تير می کشد باز... كاش ميشد داد بزنم... يادم نميايد توي
زندگي هيچوقت جايي داد زده باشم، جيغ كشيده باشم تا خشمم را بريزم بيرون... به
جايش فقط گريه کرده ام... غصه خورده ام... و قهر کرده ام... طبعا با خودم البته...
نه دري به هم كوبيده ام و نه به كسي گفته ام كه من ميروم...
که زندگي هايي كه بخاطر من متزلزل شده، حالم را بد ميكند... من
كه اينقدر ضعيف نبودم... كي اينقدر خسته شدم؟ از
كي اينطوري تسليم ايستاده ام يك گوشه... کم آورده ام؟... نمي دانم و نمي خواهم بدانم...
نمي خواهم بنشينم به اين فكر كنم كه مزاحم هاي تلفني را بايد با چه سياستي بپرانم...
نمي خواهم دغدغه ذهني ام دير و زود شدن ساعت تماس تو و يا منظم كردن همه چيز براي
جواب پس ندادن باشد... مثل يك آدم
ترسو توي نيمه تاريك اتاق نشسته ام و ترسيده ام... و كسي نيست كه بتوانم را سرم را
توي آغوشش فرو كنم و با صداي بلند همه چيز را زار بزنم...
فكر كردم اگر الان همين جا بميرم چي ميشود... دلم براي مامان و
بابام سوخت... دلم براي خودم هم سوخت... من... نبايد اينطوري ميشد... نبايد جايي
مي ايستادم كه بترسم از بود و نبود يواشكي ها... نبايد دغدغه روز و شبم بستن بند
به آدم يا آدم هاي ديگري باشد... رفتن خوب است؟ ماندن چي؟... كدامشان بهتر است؟
كدامشان تلخ تر؟... فكر ميكنم دارم ظلم ميكنم... دارم خيانت ميكنم... اه كه چقدر
آشفته ام...
پ ن: روزها خوبند... حادثه ها خوب تر... من هم خوبم...
No comments:
Post a Comment