Thursday, September 10, 2015

من را نمی شناختند و باورشان نمی شد که من همه جای شهر را خودم به تنهایی میچرخم و نیازی به همراهی کسی ندارم. از اینکه نحوه رفت و آمدم را برایشان توضیح می دادم خیلی تعجب میکردند  و این شد که چندتایی شان پیشنهاد دادند بیایند دنبالم تا مبادا بلایی بسرم بیاید! خنده دار بود اما بعد از چند روز از من تازه وارد آدرس هم می پرسیدند.

یکی از صبح هایی که آمده بود دنبالم، به زبان بی زبانی بهم فهماند که بدش نمی آید شب مرا ببرد فلان کافه تا باهم بیشتر حرف بزنیم و باصطلاح میزبانی را در حقم تمام کند. قبول کردم. شب توی مسیر کلی از تاریخچه آن کافه گفت و اینکه سر راه باید کجاها برویم و چه چیزهایی را باید اینجا حتما بخورم، که خب بجز یکی اش بد هم نبودند و بعد کمی از خودمان حرف زدیم.

آنجا که رسیدیم شب را با خوردن سوپ معروفشان شروع کردیم و بعدش هم کافه و برنامه هاش. حالم خوش بود و کله ام حسابی داغ. مرا به حال خودم راحت گذاشته بود و من ایستاده بودم توی آن فضای تاریک و گرم داشتم با چند نفر دیگر  MASTERS OF CHANT را همراهی میکردم که  نگاهم افتاد بهش. ماتش برده بود و لبخند میزد. خندیدم . گفت تو چقدر مال اینجایی. بیشتر خندیدم، که گفت وقتی میخندی دوست داشتنی تر میشی! 
و من با صدای بلند خواندم که  I'll say it starts at the end...  You know your will to be free
بلند شد و کنارم ایستادAnd talk will alter your prayer ... Somehow you'll find you are there

و دستش دور کمرم خزید... خودم را کشیدم کنار و بهش گفتم اونقدر ها هم که فکر میکنی مست نیستم. نشستم. معذرت خواهی کرد اما همه چیز خراب شد. یکربع بعد زیر باران راه میرفتم. چندبار صدایش را پشت سرم شنیدم ولی نایستادم.

فردا صبح که آمدم ییرون دیدم جلوی در ایستاده. سلام دادم و رد شدم. صدایم کرد گفت فقط میرسونمت. گفتم با اتوبوس راحت ترم. رسیدم و کار شروع شد. نیامد. موقع نهار هم ندیدمش. برگشتنی هم. شب که از باشگاه برگشتم دیدم که تکست داده: به راحتی ناراحتت کردم ولی به سختی دارم ازت میخوام منو ببخشی، اما خوبیش اینه که میدونم تو از پسش برمیای.

گوشی را گذاشتم کنار و رفتم که دوش بگیرم، اما یکهو برگشتم و پرده را زدم کنار، ایستاده بود آن پایین. راستش، خندیدم... اینجا زندگی من مثل فیلم هاست!

 پ ن: همه چیز با سرعتی باور نکردنی در حال تغییره... و من خودم رو نسپردم بدست روزگار. دخیل میشم توی این تغییرات. اشتباه هم میکنم ولی از اینکه توانایی اصلاح اشتباهاتم رو دارم و اینکه میتونم دوباره به مسیر صحیح برگردم، خوشحالم.  
نمیدونم این ها نشونه بزرگ شدنه یا اینکه سخت گیرتر شدن که دیگه خودم رو در جریان تغییرات رها نمیکنم. اما بهرحال احساس میکنم قویتر شدم و میتونم تنهایی از پس مسائل پیچیده تر و سخت تری بر بیام.

خوشحالم از اینکه میبینم آدمی هستم که حتی توسط آدم هایی که چند دقیقه ای هم نیست من رو میشناسند، دوست داشته میشم و مورد لطف قرار میگیرم. چون ارزشش رو دارم. حالا بدلیل شرایط ظاهری ام باشه یا رفتارم و یا موقعیت اجتماعی ام. بهرحال اینها مشخصات منه. من با این خصوصیات تعریف شدم و ... خودم رو قبول کردم. از هیچ چیز و اتفاق زندگی ام خجالت نمی کشم. این منم و اگه چیزی رو در خودم دوست ندارم باید عوضش کنم و دیگه... هرگز... باین راحتی تسلیم نمیشم.

Sunday, September 6, 2015

خیلی خسته بودم و داشتم آماده میشدم برای برنامه شب آخر که برایم درنظر گرفته بودند. این شد که فقط به یک دوش سریع رسیدم و تند تند جلوی آینه حاضر شدم و نشستم منتطر زنگ تلفن شان. تکست داد که برنامه کمی به تعویق افتاده و نیم ساعتی وقت داشتم. ولو شدم روی تخت و خوابم برد. خواب دیدم دارم توی کوچه پس کوچه های خیس و تاریک راه می روم و کسی از من آدرس می پرسد. برمیگردم و نگاهش میکنم و ... او بود. آمد جلو و بغلم کرد که با صدای تلفن از خواب پریدم.

رفتم پایین و راهی شدیم و به جمع پیوستیم. خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و نوشیدیم و وسط هاش هم که نفسم گرفت زدم بیرون و سر از کتابفروشی بزرگ همان اطراف در آوردم. کتابی برداشتم و نشستم همانجا به خواندن که یکهو خوابم یادم آمد. کتاب را بستم و ماتم برد به بارون پشت شیشه. نمیدانم چقدر زمان گذشت که دیدم در را باز کرد و خیس آمد تو که کجایی؟ موبایل رو چرا جواب نمیدی؟ پاشو بریم.

توی خیابون پرسید خوبی؟ گفتم اوهوم. ولی نیاز دارم یکی بغلم کنه. خواهش میکنم... دکمه های پالتوش را باز کرد و گفت: میتونی بیای تو... و به محض اینکه رفتم بین بازوهاش، فشارم داد. خیلی محکم. و من تند و تند بغضم را قورت می دادم که لباسش را کثیف نکنم.

پ ن: آن کس که در آرزوی بهترین چیز است سرخورده از زندگی پیر می شود، آن کس که همیشه مهیای بدترین چیز است زود هنگام پیر می شود، اما آن کس که ایمان دارد جاودانه جوان می ماند!  ابراهیم ایمان داشت و برای همین زندگی ایمان داشت، اگر ایمان او تنها برای زندگی اخروی بود بی گمان همه چیز را به دور می افکند تا از این جهان که به آن تعلق نداشت بیرون بشتابد! ...ایمان دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که عقل پایان می‌یابد!

ترس و لرز/ سورن کرکگور